در مرور فیلم «برفک سفید» از مواجههی «نوآه بامبک» با اضطراب مرگ در اثری کمدی-ابزورد نوشتیم. بامبک در طول فعالیت هنری خود تبدیل به یکی از سینماگرانی شده که در بستر نیویورک وارد زندگی روزمرهی مردمان عادی و دغدغههای روانی و ذهنی آنها میشود. حال در جدیدترین گام خود در سینما، آقای بامبک قرار است مخاطب را در برابر اثری از جنس زیستن، تنهایی، ترس از یکبارگی زندگی، جریان سیال ذهن میان اکنون و هر لحظه در گذشته و در نهایت پذیرش زندگی همچون فرصتی که برداشت دیگری ندارد، قرار دهد.
داستان با فیلمبرداری صحنهی پایانی فیلم جدید بازیگر ستارهای با نام «جی کلی» آغاز میشود. همهمهی گروه فیلمسازی قبل از صدای اکشن کارگردان و درهمتنیدگی میان قابهایی که کارگردان بهصورت لانگتیک میگیرد، عملاً روایتی را درون روایت دیگر به رخ میکشد. پس از اعلام کات، با کاراکتر جی کلی مواجه میشویم که طی چند جمله نشان از مردی دارد که نسبت به حرفهاش کاملاً وسواسی عمل میکند. در کنار او کاراکتر «ران» هم، همچون روی دیگر داستان که زاویهدید خود را دارد، وارد داستان میشود؛ مردی که مدیر برنامههای جی کلی محسوب میشود و دائم در حال مراقبت از برنامههای اوست. آقای بامبک با ضربآهنگی ملایم مخاطب را در پردهی اول روایتش با زندگی جی کلی مواجه میکند و اجازه میدهد در این زندگی سرک هم بکشد. بهنوعی از همان لحظهای که خبر مرگ کارگردانی که جی کلی را کشف کرده بود به او میرسد، مخاطب کلید ذهن جی را بهدست میگیرد و در توالی جریانهای سیال ذهن وارد رخدادهای گذشتهی این کاراکتر میشود.
آقای بامبک از همان ابتدا در روایت خود شعار یا گزارهای را مطرح نمیکند. او با زیرکی برخی کاراکترهای کلیشه را در اطراف ران و جی قرار میدهد. بهطور مثال دختر نوجوان جی که همچون بسیاری دیگر از دختران سلبریتیهای هالیوودی در همان دنیای مملو از توهم خود به سر میبرد. آقای بامبک با زیرکی تمام ابتدا این دختر را در قامت کاراکتری پررنگ تبدیل به یکی از محرکهای تغییر مسیر جی کلی میکند، اما در میانهی سفر بهراحتی از کنار او میگذرد. بهنوعی آقای بامبک از این کاراکترها برای قوام کاراکتر اصلی خود بهرهی کافی میبرد. او در طول روایت درگیر تنهایی و انزوای جی کلی میان همهی هیاهوی پیرامونش است. کار مهم آقای بامبک بهتصویر کشیدن همین انزواست.
آقای بامبک برای قاببندی این انزوای ویرانکننده در زندگی جی کلی از زندگی شخصی هر کدام از آنها یا حتی خودش بهره میبرد؛ زمانی که برحسب اتفاق روی نقطهای از زندگی خود میایستی که نیازمند همراهی هستی، اما بهیکباره در لحظهای که باید، همهی اطرافیان ناپدید میشوند؛ از کارهای غیرمترقبه تا آن معنای وارونهای که تا پیش از این ما از آنها در ذهن داشتیم. آن اتفاق در زندگی جی کلی، تصمیم ناگهانی او برای سفر به توسکانی ایتالیا و شرکت در مراسم تجلیل از خود است. آقای بامبک از لحظهای که این سفر در نتیجهی درگیری دیشب جی کلی با دوست صمیمی سیوپنج سال پیش خود پیش میآید، کار خود را آغاز میکند.
همانطور که در بالا اشاره شد، ضربآهنگ این روایت بهشدت ملایم است. اما در همین حین دوربین آقای بامبک رفتار آزادانهای دارد و بدون هیچ ترسی میان کاراکترهای مختلف میچرخد. کمکرسان این دوربین آزاد برای عریض کردن روایت، تدوینهای موازی کارگردان و درهای پنهان سیال ذهن در جایجای فیلم است. آقای بامبک از اضطراب مرگ در روایت قبلی خود به اضطراب حاصل از انزوا در میان زیستن رسیده است. جی کلی در این روایت در نهایت پردهی چهارمی را میشکند که قرار نیست انتهای آن کات کارگردان باشد، بلکه ادامهی آن نفسهای بعدی او برای زیستن است.
انتخاب جورج کلونی در نقش جی کلی بهترین انتخاب ممکن از سوی فیلمساز است. زوج او و آدام سندلر در این روایت هر آن چیزی را که کارگردان در ذهن داشته به مخاطب ارائه میدهد. شاید برای درک درستی این انتخاب باید بار دیگر دقایق ۱۰۵ و ۱۰۶ را در ذهن مرور کنیم. جورج کلونی با همان موتیف خندههای خود مخاطب را در برابر تلفیقی از چند احساس قرار میدهد؛ التماس و تضرع، ناامیدی و در همان حین امید واهی! جورج کلونی شاید از طریق حواشی بیرون از قاب خود طی این چند سال و انتخاب چند اثر توریستی برای نقشآفرینی اعتماد بسیاری از مخاطبان سینما را از دست داده بود، اما در این اثر گویی به همان جورج کلونی منعطف در ساختارهای ژانری بازگشته است. برای چنین بازگشتی چه پایانی زیباتر از مرور جورج کلونیها روی پردهی نقرهای فیلمی که خود جریان سیال ذهن سینماییست.
سال ۲۰۲۵ گویی سال روایتهای نجیب سینمایی است؛ سالی که در آن تاکنون با کاراکترهایی زندگی کردهایم که هر کدام بخشی از زندگی خودمان را شکل دادهاند. امسال سال درامهای برآمده از سادهترین احساسات در زندگی انسان است؛ از «قطار رؤیاها»، «ماه آبی»، «ارزش معنوی» تا «جی کلی»؛ گویی هر کدام در کنار دیگری پازل زیستن را کامل میکنند؛ قطعاتی که شاید برای برخی هنوز تجربههای نازیسته بهنظر برسند و برای برخی دیگر نوستالژی یا یادآوری مهمترین تجربیات زندگی بودهاند. جملهی پایانی جی کلی در همهی این روایتها همان حسرت زیست انسان در سکانس-پلان زندگیست؛ جایی که دیگر قرار نیست برداشت دیگری وجود داشته باشد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.