جوانی که در سالهای استقلال بهدنبال خود بود
شاید یکی از سختترین درونمایههای سینمایی پرداخت به زندگی جوانهایی است که نمیدانند در چه نقطهای از زندگی خود ایستادهاند. ماجرا آنجا جالب میشود که این درونمایهی سخت مورد اقبال انبوهی از فیلمسازان در سینمای تجاری و مستقل قرار میگیرد و در نتیجه شاهد انبوهی از آثار بنجل تینیجری در گوشهوکنار دنیا هستیم. اما فاصله بین ساختار این آثا آنقدر زیاد است که بهراحتی میتوان آثار قابل تأمل را گلچین کرد. آقای «ویستور کایریش» در جدیدترین اثر خود به ژانویهی سال ۱۹۹۱ رفته است و قصد دارد بخشی از زندگی جوانی با نام «یازیس» را روی پرده ببرد.
یازیس در این فیلم در مرحلهای از زندگی خود قرار دارد که با یک دوربین ۸ میلیمتری و انبوهی از رویاها قصد دارد وارد فیلمسازی شود. او دائم بهدنبال این است که تارکوفسکی دیگری شود و همین مسئله همهی زندگی او را در بر گرفته و این حس آنقدر شدید است که این جوان دچار افسردگی و انبوهی از نمیدانمها در ذهناش شده است. یازیس نه میداند و نه تلاشی برای دانستن میکند. پدر او پس از نشانههای آشکار فرو ریختن امپراتوری کمونیست در اتحاد جماهیر شوروی و مشاهدهی شوریدن مردم لتونی برای استقلال، باز هم در دیالوگهای خود با همسر و فرزند تمامقد از این ایدئولوژی زنگزده دفاع میکند. دنیای بیرونی یازیس نیز شامل تجربهی همهی آن آزادیهایی است که در بحبوحهی جنگ برای استقلال نصیب جوانان شده است. او در میان این جمعهای دوستانه با دختری با نام «آنا» آشنا میشود؛ دختری رها و ثروتمند که گویی قرار است صفحهی جدیدی را در دفتر زندگی یازیس بگشاید.
آقای کایریش در فیلم خود سعی دارد از ترکیب قابهای دوربین ۸ میلیمتری و دوربین ویدیویی استاده کند تا مخاطب در ترکیب برخی تصاویر مستند و داستانی در میان آن لحظات پرآشوب و در عین حال پر امید لتونی قرار بگیرد. این کارگردان گویی تلاش میکند درونمایه و خط اصلی روایت را به تلاش مردم کوچه و خیابان برای بیرون راندن ارتش سرخ از خاک کشورشان کند. این تمرکز را در ضربآهنگ بالای فیلم و سیال بودن سکانسها شاهد هستیم. یازیس در این تمرکز فرهنگی کارگردان تبدیل به کاراکتری فرعی میشود و کارگردان هم چندان تلاشی برای بازگرداندن او به بطن روایت نمیکند. به پردهی سوم فیلم توجه کنید که دوربین روی شانهی یازیس نقش بسیار مهمتری نسبت به این جوان دارد و کارگردان هم از این تغییر نگاه قابهایاش استقبال میکند. بههمین سبب است که روایت در نیمهی دوم پردهی دوم عملاً از داستان خود فاصله میگیرد. گویی با رفتن آنا، کارگردان عملاً دستاش خالی میماند و در نتیجه هم دوربین فیلم و هم دوربین یازیس دچار سردرگمی میشوند.
فیلم جدید آقای کایریش بسیار جسورانه و بهنوعی نوستالژیک برای اوست، اما آنقدر قوام روایی ندارد که مخاطب را در بطن دنیای کاراکتر اول فیلم قرار دهد. ما در این فیلم ابتدا با یازیس و رویابافیهایاش همراه میشویم، حسادت و یأس را در او کشف میکنیم، تلاش برای بازیابی و اثبات را نیز در او میبینیم، اما در پردهی سوم همهی این اضلاع روایت به گوشهای رانده میشوند تا آقای کایریش در انتهای فیلم آن را به تمام فیلمسازان و دوربینبهدستان مستند تقدیم کند. این فیلم پتانسیلی بسیار بالاتر از این را داشت، اما عملاً در پردهی دوم فدای تقدیمی کارگردان شد. شاید دوست داشتیم تا تقابل نگاه تارکوفسکی و جارموش را در این فیلم از طریق زندگی یازیس و آنا شاهد باشیم، اما اینگونه نشد و این دو کارگردان در حد فقط چند بار یاد شدن کارایی داشتند و نتوانستند به عمق روایت نفوذ کنند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.