یکی از شفافترین عشقبازیها با سینما
زمانی که این اثر نیمهبلند ۴۲ دقیقهای به پایان میرسد گویی عطشی از جنس جنون شما را فرا میگیرد که بار دیگر پای کل سینما بنشینید؛ از اولین تصویر متحرک تا آخرین اثر جریان اصلی در سال ۲۰۲۴. «لئوس کاراکس» بهطرزی دیوانهوار شما را طی ۴۲ دقیقه بار دیگر عاشق سینما میکند و علیرغم تندی زاویهی تصاویر و مونتاژی که ما را بهسوی کلاژهای سوررئالیستی میبرد باز هم گونههای شما را بستری برای اشک ذوق در باب عشق به سینما میکند. «این من نیستم» به سادگی از زبان کاراکس در باب خود اوست و در باب هویتاش. او گاهی به دنبال پدر میگردد و گویی از میان تصاویر مونتاژ شده بخشی از پدر را در فیلمسازانی چون «گدار» میبیند و بخشی دیگر از او را واقعیت چند دههی گذشتهاش در زندگی واقعی. از سویی دیگر او بهدنبال خود است و گویی از طریق فستموشنهای رایج در سینمای صامت و دوربینی که کنار رودخانه است و پای سر خوردهاش هویت این «من» را در سینما جستوجو میکند.
آقای کاراکس در این اثر مخاطب حتی ناآشنا با سینمای خود را هم بهنوعی وادار میکند که در برابر نسخههای بسیار باکیفیت و شفافی از جهان قرن بیستم و برخی آثار بزرگان قرار بگیرد و عطش او را بهعنوان مخاطب هزارهی سومی به بازنگری در سینما بیشتر و بیشتر میکند. کاراکس در این اثر از علاقههایاش نمیگوید، بلکه سعی دارد به آنچه که باعث شد او به درون سینما برود ادای دین کند. او در بخشی از روایت خود «من»های «رومن پولانسکی» را نیز از هم جدا میکند و از کودکی که بازماندهی جنگ است بهسوی مردی فیلمساز میرود و سپس مردی را تصویر میکند که زناش سلاخی شده و در نهایت مردی را میسازد که رابطهای جنسی با دختری زیر سن قانونی داشته است. کاراکس در این تصویرسازی از پولانسکی در ابژکتیوترین نمای ممکن هویت این فیلمساز را دچار گسست میکند و عملاً دست به دفاعی سینمایی از او میزند.
در تصاویری که طی این اثر مقابل ما قرار میگیرد، آقای کاراکس گذری به چهار دهه فیلمسازی خود دارد و گویی همچنان آن عطش ابتدایی در او زنده است و اینبار همچون معلم و در عین حال شاگرد گوشبهفرمانی در سینما دست به تعاریفی تفکیکشده از لذت مواجهه با قاب سینما میزند. او از «هیچکاک» وام میگیرد و در باب پیاووی میگوید و گویی همچون شاگردی سربهراه این دو را در یکدیگر دچار اختلاط میکند. در ادامه از دریدا و ماندگاری تصاویر وام میگیرد و با تکنمایی از یک سیب مخاطب را در برابر جادوی اصلی سینما، یعنی اهدای زندگی ابدی به قابها و سوژهها، قرار میدهد. او حتی حسرت خود را نیز پنهان نمیکند و گویی پدران سینما را، از «فورد» و «ملییس» و «چاپلین» تا «برسون» و «نیکلاس ری» گواه میآورد که زمانی قاب سینما و حرکت دوربین همچون چشم خدایان سوژه را دنبال میکرده است و در باب قابهای عمودی امروز آه میکشد.
آقای لئوس کاراکس در این اثر از تولد و مرگ میگوید و گویی در این بین پایان کار هیچکجا نیست. او از موسیقی و صدا میگوید و در نهایت گویی در ۴۲ دقیقه از همهچیز میگوید جز خودش؛ چرا که این خودش است که در میان این ابدیتهای بصری و صوتی و فریز شده و متحرک جریان دارد و نفس میکشد. فیلم «این من نیستم» گویی تجربهای مجدد برای جلوگیری از خشکشدن چشمهایامان است تا بار دیگر پلک بزنیم و سینما را به گرمی در آغوش بفشاریم.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.