تقریباً دوران کودکی ما با هجمهای از فیلمهای رزمی که روزهای تعطیل از تلویزیون پخش میشدند یا بهصورت گروهی در سالن نمایش مدارس تماشایشان میکردیم پر شده است. گروهی در مورد جکیچان و جتلی حرف میزدند و گروهی دیگر محو حرکات و صداهای بروسلی بودند. کارتون «پسر رعدآبی» تا مدتی تبدیل به نقل محافل کودکانهامان بود. تمام اینها نشانی از این دارند که زمانی فیلمهای رزمی با تکستارههای کونگفوکار خود رمز فروش بالای یک فیلم اکشن محسوب میشدند. فرق نمیکرد در ایالات متحده روی پرده برود یا در ایران، هر جا که پخش آن شروع میشد خیل عظیم جمعیت به سینماها هجوم میبردند. حرکاتی مانند میمون مست، ببر زخمی یا اژدهای خفته که هرکدام درونمایهی یکی از این فیلمها بودند، باعث محو شدن روح تماشاگر در فیلم موردنظر میشد. پیرنگهای مشابه با ستارههای متفاوت هیچگاه از چشم نمیافتادند. اما کمکم این تب فروکش کرد و فیلمهای رزمی جای خود را به فیلمهایی دادند که پیرنگ فیلم بر حرکات ستارههای آن اولویت داشتند. حتی بعضی از این فیلمها تا مرز گرفتن جوایز جهانی هم پیش رفتند. از سال ۲۰۰۸ کاراکتر جدیدی به سینمای رزمی هنگکنگ اضافه شد و آن کسی نبود جز «مردی بهنام ایپ». این فیلم یک ساعتونیمی با اینکه شبیه تمام آن پیشینیان خود بود، اما توانست شخصیت ایپ را در دل مخاطب جهانی خود قرار دهد. مطمئناً سازندگان فیلم هم با علم به این استقبال، سعی کردند آن را تبدیل به فرانچایز کنند. باز هم استقبال از آن بالاتر رفت و این بار نوبت اسپینآفهایی بود که در کنار جریان اصلی فیلم پخش میشدند. یکی از این اسپینآفها کودکی، نوجوانی و جوانی ایپ بود. حال در سری دوم این اسپینآف، کارگردان ایپمن را تبدیل به یک پلیس در شهر فوشان کرده است که میخواهد عدالت را در شهر برقرار کند. همان فاکتورهای تکراری؛ ژاپنیها، بندری که کالای قاچاق دارد، گروههای گنگستری، زنی که از زندگی پر زدوخورد همسر ناراضی است و در نهایت مبارزهی نهایی. اما این فیلم یک چیز کم دارد و آن هم فیلم بودن است. در تمام دقایق آن نشانی از یک خط روایی را شاهد نیستیم و مدام سکانسهایی بیربط در پی هم میآیند. جمعیت بیستنفرهای که گاه مردم شهر هستند و گاه اعضای یک باند گنگستری. کاراکتر ایپ در بیشتر اوقات بهصورت منفعل در سکانسهای مختلف نشان داده میشود و در هر کدام از این بخشها، در نهایت وارد یک مبارزه یا تعقیبوگریز میشود. مانند فیلمهای چند دههی پیش اگر روی کارگردانی مبارزات کار شده بود، باز هم مخاطب علاقهمند به ژانر رزمی میتوانست تا پایان فیلم را همراهی کند. اما کارگردان بههیچعنوان نتوانسته نمای خوبی از مبارزات آبکی کاراکترها بگیرد؛ جایی که نباید، بهیکباره مدیومشات را داریم و گاه لرزش دوربین را شاهد هستیم که اصلاً لازم نبوده دوربین در آن صحنه حرکتی بکند. کاراکترها هیچ ربطی به یکدیگر ندارند و فقط هر جا کارگردان دچار خلأ شخصیتی میشود، یک نفر را اضافه میکند. تمپوی بالای فیلم که به شخصیت آرامی که کارگردان میخواهد از ایپ نشان دهد نمیخورد. فیلم درست مانند یک ماشین با رانندهی ناشی است؛ بهطور مثال رانندهی تاکسی در فیلم «شب روی زمین» که نمیتواند در خیابانهای نیویورک رانندگی کند. دائم ترمز و حرکت و ماشین از ریتم اصلی حرکت خود دور میشود. حالوروز این فیلم هم جز این نیست و کارگردان نابلد آن باعث شده تا یک روایت ساده و خطی با همان المانهای قدیمی خالی از هرگونه جذابیتی شود.