آخرالزمانی انتزاعی در سینمای تجربی
برای درک بهتر آثاری که در سینمای تجربی روی پرده میروند باید این را بدانیم که فیلمسازان روایت را با نشانههایی مشخص از دنیای پیرامون کاراکترهای خود آغاز میکنند و سپس از طریق همین قلابهای بصری مخاطب را به درون هزارتویی انتزاعی رهسپار میکنند. آقای «ماتیاس ریسپاو» در جدیدترین اثر خود وارد آخرالزمانی انتزاعی شده است.
او روایت را با بدن مردی که زیر باران و درون دالانی بتنی گیر افتاده آغاز میکند. با بلند شدن نالههای کمک این مرد و سپس برشی مستقیم «بانن» را زیر همان باران و درون یک ماشین شاهد هستیم. ماشین روشن نمیشود و بانن در میان انبوهی از وسایل کودکانه گیر افتاده است. با روشن کردن گوشی تکهپیامهای صوتی از سوی زنهایی که خود را همسر و مادر معرفی میکنند توجه مخاطب را به خود جلب میکنند. بانن پس از این چراغقوه را برمیدارد و به درون ساختمانهایی متروک میرود، بلکه بتواند راهی برای رهایی پیدا کند. در پسزمینهی این ساختمانها موجوادت عظیمالجثهای را شاهد هستیم که درون شهر به اینسو و آنسو میروند. از آسمان نیز گلولههایی آتشین روی زمین فرود میآیند و تصاویر ابتدای فیلم-که بیرون از جو زمین را نشان میدادند -در ذهن مخاطب تداعی میشوند.
کارگردان آرژانتینی از همان ابتدا سعی دارد روشنای نور را از فیلم خود بگیرد و از طریق چراغقوهی بانن مخاطب را درون دالانهای تاریک این ساختمانهای متروکه رها کند. او در هر گامی که از سوی بانن برداشته میشود مالیخولیای ذهنی کاراکتر را نیز بیشتر میکند. رویا-کابوسهایی که بانن میبیند نیز مزید بر علت میشوند تا مخاطب به درون مسیری برود که گویی این مرد دچار جنایتی وحشتناک در گذشتهی خود شده و حال این فضای آخرالزمانی چیزی جز انتزاع از هم پاشیدهی ذهن او نیست. مؤید این گزاره خاطراتیست که بانن برای مردی با نام «دمین» تعریف میکند. او در این خاطرات عنوان میکند که کل نوجوانی من به غور کردن در کمیکبوکها گذشته است. در اثری تجربی و کمدیالوگ چون این فیلم، همین تکدیالوگها هستند که میتوانند ساختار روایی اثر را تشکیل دهند. آقای ریسپاو نیز از طریق این دیالوگها، خاطرات، مواجهشدن بانن با معدود کاراکترهای عجیبوغریب در این ساختمانهای متروکه مخاطب را وارد این انتزاع ذهنی میکند. از سویی دیگر فریادهای کمک با صدای یک زن در این ساختمان بهیکباره توجه بانن و مخاطب را به خود جلب میکند. گویی بانن صدایی آشنا شنیده است و در نتیجه به سمت آن میرود. زمانی که به مرکز صدا میرسد با هیبتی سیاهپوش مواجه میشود که یکی از همین بیگانههاست. دمین در جایی از پشت بیسیم به بانن اخطار میدهد که این موجودات بهراحتی میتوانند صدای ما انسانها را تقلید کنند. این نشانه نیز در کنار آنچه در بالا اشاره شد باعث میشود بیشتر و بیشتر به انتزاعی و ذهنی بودن این قابها مطمئن شویم. از دندانی که در آن گیاه میروید تا راهبی که میان جنگل در حالتی خلسهگونه نشسته و مرد و زن و پسری کوچک که در جایجای روایت به بانن خیره میشوند. آقای ریسپاو از طریق همین نشانهها مخاطب را میان این ظلمات مملو از باران راهنمایی میکند.
فیلم «درون مغاک» هم جلوههای ویژهی کامپیوتری خوبی دارد و هم ساختارمند است. این اثر تجربی بهخوبی توانسته ذهن کاراکتر اصلی خود را تکهتکه کند و نمودی آخرالزمانی به آن بدهد. مخاطب نیز بهراحتی با این گذرگاههای ذهنی ارتباط برقرار میکند و بیشتر و بیشتر خود را در بطن روایت قرار میدهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.