آیا ما چیزی را دیدیم که کارگردان در ذهن خود دیده بود؟
بسیار دیدهایم کارگردانهایی که در دل رخدادهایی واقعی با کاراکترها واقعی شخصیتی داستانی را قرار میدهند و از طریق او چشمی غیر از لنز دوربین خود را متوجه رخدادها میکنند. آقای «دنی ای.ابکاسر» در یکی از دو اثری که در سال جدید روی پرده برده است قصد دارد روایتی از ماجراهای برادران جیمنی تصویر کند. روایت او یک کاراکتر مرکزی و یک راوی با نام «بابی بلوچی» دارد که بازرس پلیس نیویورک است.
کارگردان ابتدا با ضربآهنگی بسیار بالا که کلیشهی گنگستریهای آمریکایی است و در آنها کاراکتر اصلی نقش راوی را نیز دارد بخشی از میانهی روایت را در برابر ما قرار میدهد و سپس با یک توقف کوتاه به یک سال قبل بازمیگردد. بابی یک بازرس خموده در پلیس نیویورک است که در مکالمهای با یکی از همکاراناش از زندگی زناشویی و رابطهی سرد خود و همسرش میگوید. سکانس بعدی ورود بابی به خانه است که سعی دارد با یک دستهگل به گرمتر کردن رابطهاش با همسر ناراضی کمک کند. اما ورود سرزدهی او به خانه مصادف میشود با صحنهی عشقبازی همسر و مردی غریبه. کارگردان جوان سعی دارد از این طریق بخشی از شخصیتپردازی بابی را در برابر ما قرار دهد؛ او انسانی تندمزاج و بدون صبر است که در لحظه تصمیم میگیرد و کنترلی روی واکنشهای عصبی خود به رخدادهای پیشآمده ندارد. اینکه مخاطب قادر باشد از طریق یک سکانس چنین برداشتی را داشته باشد کمی دور از تصور است. در هر حال کارگردان بابی را وارد همان رخدادهای واقعی میکند که یکسوی آنها خانوادهی جیمنی قرار دارد.
کاراکترهای اطراف بابی در این فیلم فقط از طریق جملات و توصیفات راوی برای مخاطب شخصیتپردازی میشوند و کارگردان حتی کوچکترین تلاشی برای بهتصویر کشیدن این شخصیتپردازیها نمیکند. از سویی دیگر کارگردان آنقدر ضربآهنگ روایت را بالا برده است که توانی برای مخاطب باقی نمیگذارد که از بین سطور روایت ارتباطی با کاراکترها برقرار کند. فیلم با همان سرعتی که آغاز میشود، ادامه پیدا میکند و در نهایت بدون کوچکترین افت و استراحتی و حتی یک سکانس لایی به پایان میرسد. فیلم آقای ابکاسر همچون نسیمی میماند که سعی دارد خود را یک توفان جا بزند. در دنیای گنگستری سینمای آمریکا کارگردانهای مشهور زیادی را شاهد بودهایم که یکی از نامهای آشنای معاصر آن مارتین اسکورسیزی است. شاید در حین تماشای این فیلم و ضربآهنگ بالای آن بهیاد فیلم «کازینو»ی اسکورسیزی بیفتیم. اما اسکورسیزی در اثر خود از همان ابتدا اضلاع روایت را مشخص میکند و از طریق دو کاراکتر ما را به درون توفانی میبرد که خودش در آن دمیده است. اما آقای ابکاسر حتی توان فوت کردن به این روایت مریض را ندارد و فقط قصد دارد از طریق هنرنمایی «امیل هرش» که اتفاقاً در دیگر اثر او نیز نقشآفرینی کرده است به درون این توفان مصنوعی برود. این اتفاق نمیافتد. در این روایت هم مخاطب و هم کاراکترها از پا میافتند. آقای ابکاسر منطق روایی، شخصیتپردازی و حتی سیر رخدادها را فدای ضربآهنگ اشتباه خود کرده است. روایت او بهراحتی میتوانست عریضتر از چیزی باشد که شاهد بودیم. اما این کارگردان جوان فعلاً روی نقطهای از فعالیت حرفهای خود قرار گرفته که کمیت بیشتر از کیفیت برای او اهمیت دارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.