اعمالی که بشر بهواسطهی دلایل خود مرتکب میشوند و انجام میدهد را باید در میزان عدل و داد قرار داد تا بتوان از عدم اِعمال یا انجامشان مطلع شد. حال تاچهاندازه با ارتکاب اعمالمان در محکمهی عدالت توانسته باشیم سربلند شویم را باید جست. این فیلم نیز با اشاره به این امر تلاش میکند مخاطب را از درب قضاوت وارد ماجرا نکند و ماجرایی را بهتدریج برای بیننده فاش نماید.
«وان اشتاین» کارگردان این اثر که پیشتر به خاطر نویسندگی فیلم ترمینال (۲۰۱۸) با او آشنا شده بودیم، روایت خانوادهای متمول را به تصویر کشانده که مرد خانواده، پس از مرگ، میراثی برای اعضای خانوادهاش به یادگار گذاشته که در یک مورد عجیب بهنظر میرسد. داستان با مرگ پدر- ظاهراً سکتهی قلبی- آغاز میشود. دختر جوانی که در حال پیادهروی است، جنجالهای مطبوعاتی و دالان دادگستری و شور و حرارت کمپین انتخاباتی اصواتی هستند که بیننده را با خود همراه میکنند. موسیقی فیلم از همان آغاز با کند شدن ریتم و تغییر در سبک، نوید ماجرایی دهشتبار را میدهد. پس از دقایقی خانواده را در مراسم تدفین مرد میبینیم و متعاقباً جلسهی خواندن وصیتنامه. طی وصیت آرچر مونرو- پاتریک واربرتون- همسرش کاترین- کانی نیلسن- به املاک و مستغلات و حق ارائهی نظر به نمایندگی از مرحوم در تصمیمگیریهای هیئت مدیره میشود. پسرش ویلیام- چیس کرافورد- به ۲۰ میلیون دلار و دخترش، لارِن- لیلی کالینز- به یک میلیون دلار و نهایتا باقی ثروت به بنیادهای خیریه وابسته به پلیس و آتشنشانی و دانشکدهی پزشکی هاروارد میرسد. وکیل خانواده، هارولد- مایکل بیچ- طی مصاحبت کوتاه با لارن که دادستانی زبردست است اذعان میدارد که پدرش بستهای اختصاصی برای وی دارد. بسته حاوی دسته کلید و یک فلش است. فیلمی حاوی سخنان پدر مبتنی بر اینکه خطاکار است و خواهان بخشش او است. پدر خطاب به لارن میگوید: «…رازی رو باید با خودت به گور ببری… حقیقت باید مدفون بمونه. از صمیم قلب ازت معذرت میخوام….» لارن بهدنبال حقیقت میرود. با داشتن دسته کلید، محلی مخفی را در ملک پدری مییابد، زیرزمینی مخوف و وحشتناک. دهلیزهایی که ما را به یاد آنابل و احضار میاندازد. با مردی مواجه میشود که گردنش غلوزنجیر شده و موی پریشانی دارد. کمکم گفتوگوهایی بین آن دو بهصورت پنهانی صورت میگیرد و مرد پلهپله از اسراری سخن بهمیان میآورد که باعث شرم لارن میشود. آرچر با ازدواج و انتخاب شغل لارن مخالفت میکرد و همواره در خفا به او افتخار میکرد. رازهایی توسط مرد فاش میشود. مرد برملا میکند که دوست و شریک پدر در جوانی بوده و طی ۳۰ سالی که در چنگ وی محبوس بوده به همدمی برای دردودل مبدل شده بوده است. حرفها و اطلاعات بسیاری را آرچر با او درمیان گذاشته بوده است. وجود معشوقهی پدر و پسرش که برادر ناتنی لارن میشود؛ جسدی مدفون در مکانی که باعث حبس مورگان- مرد محبوس- شده است. خواهناخواه لارن درگیر این ماجراها میشود و با مظلومنمائی مورگان تصمیم به آزادی وی میگیرد و خواهان اجرای عدالت به روش خود میشود. در صحنههای پایانی او به هویت اصلی مورگان پی میبرد که مادر پرده از نام واقعیاش-کارسون- برمیدارد.
داستان بیش از اندازه به ماجرای پیش پاافتادهاش متکی بود و از پرداخت شخصیتها غافل. برخی کاراکترها کاملاً غیرضروری بودند و عکسالعملهایی غیر منطقی و عاقلانهای را در برخی سکانسها از افراد شاهد بودیم. متیو کندی-نویسنده- با داستانی کلیشهای در تلاش بود ماجرای مهیجی را به نمایش بگذارد، اما باید اعتراف کرد اگر گروه بازیگری قدرتمند خود را نمیداشت، با شکست قطعی مواجه میشد که حتی از سرگرمکنندگی اثر هم فاصله میگرفت. با این تفاسیر تماشای این اثر برای یکبار خالی از لطف نخواهد بود.