نهال سر برآورده از بذر نامیمونی که امثال «ژان لوک گدار» در سینمای فرانسه کاشتهاند باعث شده طی یک دههی اخیر با آثاری بی سر و ته و صرفاً دهانگشاد روبهرو شویم که هیچ ارزش سینماییای ندارند. گدار و همکیشاناش اگر بهجای لافزدنهای حاشیهای بیرون از سینما کمی مانند «اریک رومر» و دیگران اثر سینمایی روی پرده میبردند، اکنون شاهد چنین آثاری در سینمای قدرتمند فرانسه نبودیم. فرانسه هر سال آثار قابل اعتنا و قابل تقدیری را تولید میکند و این را مدیون فیلمسازانی است که بهدور از هیاهوها به اصالت درونمایههایاشان پایبند هستند. آقای «سباستین وانیچک» در اثر جدید خود بهسراغ روایتی دلهرهآور رفته است. زمانی که نام سینمای فرانسه را در کنار ژانر دلهره میبینیم بدون شک آثار بسیار ارزشمندی به ذهنامان خطور میکنند. این سینما خیلی کم بهسراغ این ژانر میرود و اگر گذری به آن داشته باشد هم از طریق فیلمسازانی قابل اعتناست.
روایت با افتتاحیهای کلیشه در ژانر دلهره آغاز میشود. سه نفر در بیابان بهدنبال گونهای از عنکبوت میروند (که این گونه تا انتهای فیلم مشخص نمیشود) که با توجه به زبانی که صحبت میکنند از اعراب شمال آفریقا هستند. عنکبوت مرموز قصه یکی از آنها را نیش میزند و دو نفر دیگر فرد دچار گزیدگی را به قتل میرسانند و پس از یک برش مستقیم به یک مغازهی خنزر پنزر فروشی در پاریس میرویم که کاراکتر اصلی داستان، «کالب»، برای خرید به آن سر زده است. او در نهایت این عنکبوت را در آنجا مشاهده میکند و با هشتاد یورو این حشره را به خانه میبرد. یکی از دردناکترین لحظات در سینمای فرانسه که در اکثر مواقع باعث ناامیدی من از تماشای آن اثر میشود ورود به مجتمعهای مسکونی حاشیهای است که در آنها اقلیتهای نژادی و مذهبی زیست میکنند و عموماً در این آثار محروم از همهچیز هستند و قرار است در طول روایت دچار عصیان شوند (در این نوع تصویرسازیها استثنا هم وجود دارد). کالب بههمراه خواهر خود زندگی میکند و گویا دائم از سوی همه مورد اتهام قرار میگیرد. اینکه کارگردان قصد داشته روی این خصوصیت رفتاری کاراکتر اصلی خود متمرکز شود بر کسی پوشیده نیست، اما باید گفت که او حتی نتوانسته بهاندازهی آثار سینمای گروه ب نیز شخصیتپردازی کند. در هر حال عنکبوت این داستان خیلی سریع تخمریزی میکند و کل این مجتمع را عنکبوت در بر میگیرد؛ مجتمعی که فقط دو یا سه خانواده را در آن میبینیم و گویا از نظر کارگردان بسیار خلوت است و نباید در باب این خلوتی سوالی هم بپرسیم.
آنچه این اثر را به توضیحات بند اول مرتبط میکند پردهی سوم روایت است؛ جایی که کالب، خواهر و دوستدختر دوست کالب در برابر پلیسها قرار میگیرند و همچون رباتها انواع اتهامات را به آنها نسبت میدهند و از طریق همین شعارهای کودکانه هم پلیسها را به سزای اعمالاشان میرسانند و هم از شر عنکبوتها خلاص میشوند. باید شکرگزار بود که کارگردان تصمیم گرفت این عصیان سه نفره و انتقامی را به پایان برساند، وگرنه باید شاهد گذر کالب و دوستان به موزهی لوور و دروازهی آزادی میبودیم تا همهی آثار نقاشهای در خدمت پادشاهان و کلیسا را نابود کنند. این دست آثار نقطهی مقابلی هم در سینمای فرانسه دارند، اما باید صادقانه پرسید چرا باید چنین اثری تولید شود؟ آیا طرفداران ایدئولوژی خاصی پشت ساخت چنین آثاری قرار دارند که قصد دارند تفکرات مائویستی و استالینی را دوباره نشر دهند؟ آنچه در جامعهی اروپایی و آمریکایی میبینیم گذری دوباره و ترسناک از تبلیغ بیرویهی چنین ایدئولوژیهاییست. البته که اثر آقای وانیچک حتی بهلحاظ الفبای سینمایی در فرم و محتوای خود آنقدری جان ندارد که بخواهد در این قالبها جای بگیرد، اما نشر این تفکر را میتوان در سینمای فرانسه بهخوبی حس کرد. اثر آقای وانیچک در برخی از سکانسها دوست دارد خود را در قالب زیباییشناسی فرمی عرضه کند که حتی توان این کار را هم ندارد. این فیلم و آثار مشابهاشان اگر بتوانند در همان سینمای ژانری خود روایتی دست اول و قابل اعتنا را به مخاطب سینما ارائه دهند، آنگاه میتوان پس از اطمینان از سینما بودن اثر در باب درونمایهاش و پیامی که در خود دارد صحبت کرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.