میمیک چهرهی هریسون فورد میراث اسپیلبرگ را زنده نگاه داشت
در اواخر دههی ۱۹۶۰ و ابتدای ۱۹۷۰ در ایالات متحده گروهی از فیلمسازان جوان که تحت تأثیر موج نو فرانسه بودند دست به ساخت فیلم زدند. این فیلمسازان شامل مارتین اسکورسیزی، برایان دیپالما، جان میلیس، فرانسیس فورد کاپولا، جورج لوکاس، استیون اسپیلبرگ و پل شریدر بودند. نام جنبش آنها «بچهتخسهای سینما» شد. آنها در اوایل فیلمسازی خود آثار کمهزینه و مستقل تولید میکردند تا کمکم آمادهی هجوم به سینمای جریان اصلی باشند. از آن دهه تا کنون هر کدام از این نامها تبدیل به یکی از ارکان سینمای هالیوود شدهاند؛ از جنگ ستارگان لوکاس تا آروارههای اسپیلبرگ و پدرخوانده و راننده تاکسی کاپولا و اسکورسیزی یا یقهآبی شریدر و کونان بربر میلیوس و در نهایت «کری» اثر دیپالما. هالیوود نفس دوبارهاش را پس از دورهی کلاسیک مدیون این چند نفر است و در سینما کسی در آن شک ندارد. اسپیلبرگ در دههی ۱۹۸۰ فرنچایزی ماجراجویی را با نام «ایندیانا جونز» روی پرده برد که بهرغم ابرقهرمان نبودن تبدیل به یکی از کاراکترهای پرهیاهوی سینمای تجاری هالیوود شد. از آن زمان تا کنون رخدادهای بسیاری رخ داده و پس از فیلم چهارم که در سال ۲۰۰۸ روی پرده رفت دیگر خبری از ماجراجوییهای ایندیانا جونز و هریسون فورد نبود تا امسال که اسپیلبرگ سکان هدایت ایندیانا جونز را به «جیمز منگولد» سپرد. بهطور حتم یکی از دلایل انتخاب اسپیلبرگ باتجربه اثر «لوگان» محصول ۲۰۱۷ بوده است. منگولد در آن اثر نشان داد که چگونه میتواند روح مردهی کاراکتری را که تا یک دههی پیش پرهیاهو بود در برابر مخاطب قرار دهد. در این اثر نیز با ایندیانا جونزی روبهرو هستیم که پس از مرگ فرزند در جنگ و جدایی از همسر سوگوارش تبدیل به یک استاد دانشگاه دائمالخمر و منزوی شده است.
فیلم منگولد هیچ نشانی از یک اثر متفاوت ندارد. اگر بخواهیم این اثر را با فیلم «لوگان» مقایسه کنیم، باید گفت این روایت در برابر لوگان همچون نوزادی شیرخواره است. بهطور مثال افتتاحیهی فیلم یکی از عواملی است که باعث میشود فیلم را از همان ابتدا دور از ذهن نگاه داریم و صرفاً در کنار انجام کاری دیگر گاهی سری به فیلم و اتفاقات آن بزنیم. آثار ماجراجویی هالیوود علیرغم برشهای متمادی و ضربآهنگ بهشدت بالا، روایتهایاشان در ذات یک خط تکراری از تپههای سینوسی قابل حدس هستند. در ایندیانا جونز جدید نیز همهی این خط سیر را قرار است در ۱۵۰ دقیقه دنبال کنیم و اگر در پردهی دوم به خواب رفتید خود را سرزنش نکنید. حداقل این را میدانیم که آثار پر سر و صدای هالیوود گاهی میتوانند همچون قرص خواب به تنظیم خواب ما کمک کنند! این فیلم و اتفاقاتی که در آن میافتند اشکال بزرگ دیگری دارد و آن تکهپاره بودن تپههای سینوسی است. منگولد در این اثر نمیتواند یک خط زمانی را از یک رخداد تا رخداد بعدی بدون پرشهای بلااستفاده تصویر کند و در نتیجه مخاطب دائم در حال تماشای عدهای است که در دههی ۱۹۶۰ از اینسو به آنسو روان هستند و بیآنکه ککاشان هم بگزد منطق روایی را قورت دادهاند و قرار هم نیست مخاطب به این شلنگتختهانداختنها ایراد بگیرد.
پردهی دوم پر از کسالت (تجربهی شخصی بنده ۳بار خواب رفتن در طول این پرده و دوباره به دقیقهی ۳۰ بازگشتن بود که باعث شد زمان فیلم از ۱۵۰ دقیقه به ۲۲۰ دقیقه افزایش پیدا کند) تمام میشود و به نقطهای میرسیم که هریسون فورد بهاندازهی دو سکانس کل فیلم را از سقوط بیشتر نجات میدهد؛ تقابل چشمی او با ارشمیدس و سکانس عاشقانه با همسر. شاید اگر این دو سکانس- که هر دو مدیون بازی بینظیر در چهرهی هریسون فورد هستند- در فیلم وجود نداشتند، با اثری مواجه بودیم که بدون هیچ ارزش افزودهای به سیاههی آثار سینمای سرگرمی اضافه میشد. ایندیانا جونز را متأسفانه باید از ابتدا مشاهده کنید تا این دو سکانس زیبا و پر از نبوغ فورد را بهخوبی در بر بگیرید.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.