وقتی کارگردان فیلمهای وسترن زیاد دیده باشد
دیو و یوناس دو دوست هستند که برای کسب درآمد دست به انجام کارهای مختلفی میزنند. آنها استخدام میشوند تا کارهایی را انجام دهند که هرکسی نمیتواند انجام دهد. مکدانالد یکی از دارندگان معدنهای سنگین است که آنها را استخدام میکند تا پولی را که در شهر گیلتریچ دارد از بانک بگیرند. شهری که وبا آن را خالی از سکنه کرده و کسی جرأت ندارد به آنجا پاگذارد. اما با ورود این دو به شهر معلوم میشود شهر آنچنان که مکدانالد گفته است خالی از سکنه نیست.
اینکه کدام دهه را میتوان دههی فیلمهای وسترن دانست شاید کمی سخت باشد، چرا که این فیلمها همیشه جزو لاینفک سینما بوده و هستند. شاید اغراق نباشد اگر دههی ۱۹۶۰ را بهعنوان دههی فیلمهای وسترن اسپاگتی و وسترن نو نام برد. فیلمهایی که دیدنشان نه یک بار که چندینباره نیز دلپذیر است. از «سه گانهی دلار» گرفته تا «بوچ کسیدی و ساندنس کید». اما دههی ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ و ۱۹۷۰ هم فیلمهای ناب وسترن کم در خود ندیدهاست. «رودخانهی سرخ»، «جدال در نیمروز» و «جوسی ولز یاغی» را میتوان از هر دهه نام برد. اما سینما پر است از فیلمهای وسترنی که همیشه نامشان در صدر بهترینها خواهد ماند؛ حتی اگر شده از دهههای بسیار دور باشند. اما فیلم «حادثه در گیلتریچ» آیا میتواند در این میان دیده شود؟
بگذارید خیلی راحت بگویم نه. فیلم نه از لحاظ تصویری، نه از لحاط موسیقی و نه حتی از لحاظ داستانی حتی قابل قیاس با فیلمهای وسترن نامبرده هم نیست. فقط با دیدن فیلم میتوان اینگونه متصور شد که یک بینندهی عاشق فیلم وسترن با دیدن فیلمهای جذاب به سرش میزند که فیلمی وسترن بسازد. چرا که حتی سادهترین المانهای فیلمسازی را نمیتوان در آن دید. تنها یکسری اتفاقات در قابی که گاهاً کارگردان سعی کرده است زیبا باشد رخ میدهد؛ بدون اینکه حتی تصاویر درست دیده شوند. پاشیدن خون روی لنز دوربین، فوارهی خون در یک سکانس آهسته از دهان بازیگر، نشان دادن نورخورشید در پشت سر بازیگران زن و معشوقههای دو شخصیت اصلی داستان، نشان دادن دو مرد در وسط بیابانی بیآبوعلف، همه نشان از این دارد که کارگردان، فیلمهای وسترن زیاد دیده است. اما حتی همین سکانسهای قلابی نیز در قاببندیهای درستی قرار نگرفتهاند. دوربین در جایجای فیلم حتی از بازیگر هم جا میماند و اصرار دوربین به گرفتن کلوزاپ حتی چشم بیننده را هم اذیت میکند. در سکانسی که دیو و یوناس به دیدار مکدانالد رفتهاند اصرار دوربین به نزدیکبودن به اشیا آنقدر زیاد است که در لحظات بسیاری از اتفاقات جا میماند؛ مثلاً زمانی که مکدانالد میخواهد برای آن دو مرد نوشیدنی بریزد چنان دوربین نزدیک بطری نوشیدنیست که از حرکت این بطری در دستان مکدانالد جا مانده و بیننده تنها حرکت دوربینی را میبیند که با سرعت تلاش میکند این بطری را دنبال کند، اما نمیتواند. یا در سکانسی که دیو و یوناس از دور در حال تماشای شهر گیلتریچ هستند دوربین چنان به این دو نزدیک است و کلوزآپِ گرفتهشده چنان بیقاب است که بیننده حتی نمیتواند تمام صورت این اشخاص را هم در یک قاب ببیند.
موسیقی نیز آنچنان بد است و گوشخراش که نهتنها با تصاویر همخوانی ندارد، بلکه حواسِ بیننده را نیز از داستان پرت خواهد کرد. از داستان فیلم هم همانقدر باید گفت که اگر آن را به دو نیمه تقسیم کنیم؛ نیمهی اول یک وقتگذرانی طولانی و خستهکننده با سکانسهایی اضافی و حتی احمقانه است برای رسیدن به نیمهی دوم فیلم. و نیمهی دوم که قرار است همان اکشن فیلمهای وسترن باشد. اما آن هم جز همان تفنگبازیهای بچگانه چیزی نیست و فیلم بدون داشتن هیچ نتیجهی خاصی برای بیننده تمام خواهد شد.