بارها از زبان بسیاری در طول تاریخ هنر خوانده و شنیدهایم که یک اثر هنری خوب گویی تکهای از وجود خالق آن است. فلیم اول خانم «الساندرا لاکورازا» به سفرهای تابستانی دو خواهر از کالیفرنیا به لاسکروسیس برای دیدن پدرشان میپردازد؛ روایتی که هیچ گذری به زندگی این دو در کالیفرنیا یا زندگی تکی پدر ندارد و فقطوفقط لحظاتی را ثبت میکند که آنها از کودکی و نوجوانی تا جوانی روی پلههای بیرون فرودگاه منتظر هستند تا پدر بیاید و لحظات بین این سه نفر رقم بخورد.
در این فیلم با سه کاراکتر «ویسنته»، «اوا» و «ویلا» مواجه هستیم. ویسنته معلم دبیرستان است و از آن چیزی که در روایت میبینیم گویی سالهاست از همسر خود جدا شده است. همسر به کالیفرنیا مهاجرت کرده و ویسنته در اینجا مانده است و در خانهای که از مادر به ارث برده زندگی میکند. روایت با کلافگیهای ویسنته و عدم تمرکز او آغاز میشود و سپس اوا و ویولا روی پلههای فرودگاه ظاهر میشوند. سفر روایی خانم لاکورازا از همین نقطه آغاز میشود. گویی از همان ابتدا رابطهای عاطفی و در عین حال مملو از خشم بین ویولا و پدر، رابطهای زیبا و عاشقانه از نگاه اوا و در نهایت رابطهای مملو از تلاش ویسنته برای نشان دادن روحیهاش در این بین شکل میگیرد. کارگردان به هیچ عنوان سعی ندارد به دلایل جدایی، دلایل زندگی دختران با مادر و در نهایت به شکوههای ویسنته بپردازد. او فقط و فقط گذران زمان را از ملاقاتهای این سه در گرمای تابستان تصویر میکند.
آنچه باعث میشود این فیلم مخاطب را بهآنی درون روایت خود حل کند برق آفتاب تابستان در واقعیت زندگی این سه کاراکتر است؛ آفتابی که گاه اوج کسالت را در زندگی این دو خواهر تصویر میکند و گاه تلاشهای بیوقفهی پدر را برای گسترده کردن خواستههای این دو را بدون حضور لحظهای سایههای تاریک بهتصویر میکشد. شاید تنها سایهای که تاریکی را در خود دارد لحظهی تصادف ناخواستهی این دو در یک سفر جادهای است. کارگردان در طول اثر خود سعی دارد این تابستانها را به ۴ بخش تقسیم کند و از طریق نمای ثابتی از وسایلی که گویی موتیفهای هر بخش را در خود دارد آنها را به یکدیگر متصل کند.
در این فیلم گویی این زمان است که نقش اول را بر عهده دارد و مخاطب و کاراکترها در میان حصارهای زمان مجبور به پذیرش برخی واقعیتها میشوند. ویسنته از هر لحظه سعی دارد خود را از زندگی پیرامونی و فشارهای حاصل از آن رها کند. اوا تا دوران نوجوانی خود همهی تلاش خود را میکند تا همین لحظات اندک با پدر را تبدیل به ماندگارترین خاطرات خود کند و در همین حین اثبات کند که تا چه حد حضور پیسنته برای او اهمیت دارد. از آن سو ویولا دائم در حال سرکشی است و از دل این سرکشی در نهایت خضوعی مملو از دلتنگی در برابر پدر پیدا میکند. روایت خانم لاکورازا گاه آنقدر درگیر رابطهی بین این سه میشود که گویی مخاطب را برای لحظاتی در زمان گم میکند. زمان در اثر او کاراکترها را در هم میشکند و میسازد و در عین حال مخاطب را دچار واهمهای از جنس حسرت میکند. این کارگردان نوستالژی خود را در باب گذشته بدون کموکاستی به مخاطب منتقل میکند و اجازه میدهد در طول چهار تابستان از کودکی تا جوانی این دو خواهر با یک زندگی مواجه شویم که گویی چیزی را از مخاطب پنهان نمیکند. در طول این چهار تابستان و این گذر عمر ویسنته و دو دخترش دچار پذیرشی میشوند که جبرگونه نیست، بلکه از طریق جبر زمان خودشان را بخشی از دیگری میپندارند؛ از تمام تلاشهای اوا برای خوشحال کردن پدر مانند یاد گرفتن بیلیارد تا ویولایی که برای آنی هنگام سرخ کردن تخممرغ همهی گذشته مقابلاش قد علم میکند و حسرتی سراسر وجودش را فرا میگیرد.
در این روایت ویسنته نه قرار است تبدیل به بیماری شود که بهبود مییابد و نه حتی قرار است این دو خواهر پدر را در طی موقعیتهای دراماتیک وارد مسیر دیگری کنند. برعکس هر سه میآموزند تکتک این لحظات بخش پررنگی از زندگیاشان است که قرار نیست هیچگاه آن را فراموش کنند؛ لحظههایی که میتوان در آنها خشمگین شد، عاشق شد، حسادت کرد، حسرت خورد، اما در نهایت زندگی کرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.