زمانی که عشق بهشت است
«جولین اشنابل» را باید یکی از معدود نقاش-فیلمسازانی نامید که در سینمای هنری جستوجویی غیر از انتزاعات پیچیده و تجربی دارند. او از میانههای دههی ۱۹۹۰ وارد دنیای فیلمسازی شد و اتفاقاً نشان داد که چگونه میتوان ساختارهای سینمایی را در هم پیچید و در نهایت خروجی آن اثری شود که مورد استقبال هر مخاطبی قرار بگیرد. بهنوعی باید این گونه گفت که آقای اشنابل نامیرایی هنر را وابسته به زنده بودن ذهن و چشم مخاطب میداند. حال در سال ۲۰۲۵ با اثری از او مواجه هستیم که اقتباسی از رمانی با همین نام نوشتهی «نیک توشه» در سال ۲۰۰۲ است.
بله، این اثر در باب دانته است. اما آقای اشنابل با این بند روایت را پیش میبرد: «زمان پرواز میکند. اما این نفس است که بال دارد.» او از همان ابتدای فیلم مخاطب را دچار پرشهای ممتد زمانی میکند که از قرن ۱۴ تا اواخر قرن بیستم و در پاییز سال ۲۰۰۱ پراکندهاند. مخاطب گاه در قابهای رنگی وارد دنیای دانته در قرن چهاردهم میشود و در باقی قابها که سیاهوسفید هستند به درون زندگی گذشته، حال و شاید آیندهی «نیک توشه» میرود. آقای اشنابل از همان ابتدا نشانههایی مبتنی بر تناسخ دانته را ارائه میدهد، اما هیچگاه سعی ندارد تا انتهای فیلم مخاطب را درگیر اینهمانی دانته و نیک کند. او در عوض روایت خود را از طریق مکثها و سکتههای متعدد و کاراکترهای پیرامونی گوناگون تبدیل به روایتی بیناژانری میکند. نیک مترجم دانته است اما دیگر فضیلتی در این لقب نمیبیند. او از سویی یک نویسندهی رمان نیز محسوب میشود و چند داستان بلند منتشر کرده است (آقای توشه نویسندهی خود را درون این اثر گنجانده است و آقای اشنابل نیز از شخصیتپردازی نویسنده نهایت بهره را در فیلم خود میبرد).
آنچه باعث میشود همهی این جزیرههای جدا از هم شخصیتی و موقعیتی به یکدیگر متصل شوند جز دستخط پیداشدهی کمدی الهی دانته نیست. نیک بههمراه کاراکتر لویی به ایتالیا سفر میکند و ماجرا از زمان ورود آنها به این کشور لحظهبهلحظه پیچیدهتر میشود. آقای اشنابل به روایت خود اجازه میدهد وسعت پیدا کند. همین فراخی روایت ۱۵۰ دقیقهای این کارگردان است که در ابتدا چشم مخاطب را میترساند. اما زمانی که وارد این روایت مملو از جزیرههای کوچک روایی میشویم، عملاً گویی همچون توریستی میمانیم که قرار است شاهد جان گرفتن عاشقانهای دوباره از میان برزخ و دوزخ دانته شود.
شخصیت اصلی در این فیلم که گویی همچون خورشید میدرخشد «جما»، همسر دانته، است. او در کالبد تناسخیافتهاش در قرن بیستم «جیلیتا» نام دارد. آقای اشنابل بهحاشیهراندهشدن این زن توسط انتزاع دانته از بئاتریساش را تصویر میکند. بهنوعی جما برای دیدهشدن توسط همسری که از او دو فرزند دارد میجنگد. او در قرن چهاردهم همچون زنی که محکوم به نگاهداشتن همسر و فرارنکردن است همهی زندگی را به دوش میکشد تا دانته در خلسههای خود شاهکارش را ارائه دهد. در زمان حال نیز او گویی بدون تناسخ همچون ونوس نامیراست و چندین قرن برای دوباره در آغوش گرفتن دانته تحمل کرده است. آقای اشنابل روایت خود را حتی برای ثانیههایی نیز درگیر انتزاعی درهمپیچیده نمیکند. او در میان خون و آشوب و از طریق جزیرههای روایی اثری قدرتمند و شیرین را به مخاطب ارائه میدهد.
زمانی که از تسلط ژانری آقای اشنابل میگوییم همین خط قرمزهایی است که با زیرکی از آنها عبور میکند؛ برشهایی که در درگیریهای خونین وجود نداشتند. آقای اشنابل با این همه ستاره بهراحتی میتوانست داستانی جذاب و ۱۳ ساله و در عین حال فانتزی را به مخاطب ارائه دهد. اما او در همان مسیری که طی این سه دهه آزموده گام برمیدارد و شاید قوام این مسیر است که باعث میشود بازیگری چون «گل گدوت» را همچون یک هنرمند در این اثر مشاهده کنیم؛ هنرمندی که با شخصیتپردازی خوب کارگردان میتواند همزمان ونوس، جما و در نهایت جیلیتا باشد. داستان جدید آقای اشنابل نشان میدهد که سینما در همهی ساختارهایاش میتواند کل واحدی از اجزای متنوع و متکثر باشد و گاه فیلمسازی همچون اشنابل میتواند از دل این تکثر وحدتی زیبا را بهنمایش بگذارد؛ جایی که سینمای تجربی، مستقل، آوانگارد و در نهایت جریان اصلی در اقیانوس سینما سرازیر میشوند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.