«سیگا» دختر نوجوانیست که قصد مسافرت به توپانکا، شهری در ایالت کالیفرنیا، را دارد تا آنجا تحصیل کرده و شاعر شود. مادر و پدر او با شنیدن این حرف با رفتن او مخالفت میکنند، اما او که تصمیماش جدیست با پولی که پدربزرگاش به او هنگام خداحافظی میدهد، مصممتر شده و بدون توجه به مخالفت خانواده راهی سفر میشود. «کاتا» یکی از دوستان صمیمیاش با شنیدن این خبر ناراحت شده و میخواهد او را از رفتن باز دارد، اما «بِنی» و «گونِی» دو دوست دیگرش از او حمایت میکنند. پس کاتا هم میپذیرد. این سه دوست تصمیم میگیرند سیگا را تا فرودگاه برسانند. در بین راه اما آنها با پسر جوانی به نام «نیکی» آشنا میشوند که تازه از کالیفرنیا بازگشته و خود شاعر است. او با دیدن سیگا عاشقاش شده و از سیگا میخواهد در شهر مانده و همینجا شاعر شود.
فیلم روایتی شاعرانه و عجیب دارد و در آن نباید بهدنبال منطق داستانهای عادی گشت. اینکه یک نفر با اولین نگاه چنان عاشق میشود که در وصف نیست در اینجا ایراد داستان نیست، چرا که قرار نیست ما با داستانی عادی روبهرو باشیم. یا وجود دوستان عجیب سیگا با رفتارهایی که شاید در نگاه اول رفتارهایی بیمنطق و حتی احمقانه آیند در این داستان نه تنها عجیب نیست که با خط سیر داستان نیز همخوانی دارد. دوستان سیگا با گفتهی خود او میدانند که رفتن به کالیفرنیا و شاعر شدن، رویای سیگاست از این روست که آنها هم تصمیم میگیرند رویای خود را بیابند.
یکی از عجایت داستان وجود «گونِی» است؛ پسری که با به همراه آوردن قایق خود و نامگذاری آن به نام توپونگا میخواهد ادای احترامی کند به مسافرتی که سیگا شهامت به خرج داده و میخواهد راهی آن شود. گونی به افتخار سیگا نام قایقاش را که نشانهایست بر سفری پرماجرا، توپونگا میگذارد و در همه مکانی آن را همراه خود میبرد؛ چه رستوران باشد، چه محل اقامتشان. قایق وجهی از خود گونی است و با او حرف میزند. گونی با لحجهای عجیب حرف میزند و حرفهای عجیبی هم میزند. اما همهی حرفهایاش شاید به نوعی سخنانی بزرگ باشند. سخنانی بزرگ نه از آن جهت که حرفهای بزرگی هستند، از آن جهت که از تصویر ذهنی گونی دربارهی زندگی میآیند. سیگا نیز که بعد از عاشق شدن در دوراهی ماندن و رفتن است دوست دارد باز هم برای تحقق رویایاش تلاش کند. فیلم به گونهای طنز نیز روایت شده است. خود گونی و بنی کارهایی طنز میکنند و لبخند بر لب ما میآورند.
فیلم در کشور ایسلند رخ میدهد و از آنجا که سیگا میخواهد به کالیفرنیا برود همهی آنها انگلیسی صحبت میکنند. ایسلند جزیرهای در شمالیترین نقطهی اروپا و در میان اقیانوس قرار گرفته است که پوشش گیاهیای ندارد و کوههای یخی و سرمای آن زبانزد است. بههمیندلیل تصاویری که در فیلم هم نشان داده میشود همه سردیای خاص دارند و لانگشاتهای دوربین، زیبایی آنجا را به خوبی نشان داده است. و شاید همین امر هم است که دلیلیست بر اینکه چرا همه آنجا یا شاعراند یا دلاشان میخواهد شاعر باشند. تصاویری از مکانی رؤیاگونه. آنجا که گونی از پدر سیگا میپرسد: «شما شعر نمیگویید؟» خود بازگوکنندهی دید کارگردان هم به این امر است.
موسیقی فیلم هم ستودنیست. «والتر مایر» که در بسیاری از فیلمهای تلویزیونی و مستندهای معروف -معروفترین آن مستند رونالدو- بهعنوان آهنگساز کار کرده است، در این فیلم بهخوبی با آهنگهای خود فضای فیلم را معطر و زیبا کرده است. آهنگهایی که هرگز طولانی نمیشوند و گاه حتی بیننده را دچار افسوس میکنند که چرا طولانیتر نیستند.
این فیلم از نوع فیلمهاییست که میتوان نامشان را فیلمهای ساکت گذاشت، دیالوگ زیادی در فیلم ردوبدل نمیشود و همه چیز آهسته رخ میدهد؛ از آن نوع فیلمها که اگر بیننده به این نوع فیلم علاقه نداشته باشد دیدناش را سخت خواهد کرد.
کارگردان این اثر «مکس نیوسام»، دومین تجربهی کارگردانی خود را گذرانده است که تجربهی اول آن هم مورد استقبال قرار گرفته بود و احتمالاً در آینده هم بهتر از این خواهد شد.