«کیت»، نویسندهای ۳۵ ساله و ساکن شیکاگو که با لغو تور فروش کتاب خود مواجه میشود خود را شکستخورده حس میکند. حتی دوستپسر سابق او نیز دیگر پاسخ پیامهایاش را نمیدهد. یک دختر ۳۵ ساله و تنها در میان دوستانی که همهاشان اکنون حامله هستند و زندگی مشترک و موفق خود را دارند. شروع فیلم و این سه اتفاق، مخاطب را سریعاً وارد دنیای سادهی کیت میکند. از همان ابتدا کیت را یک دختر ساده میپندارد که به حداقل شادیها و موفقیتها هم اکتفا میکند و فیلم قرار نیست از او یک ویرجینیا وولف بسازد.
آن اتفاق ساده، یک تماس از استاد قبلی او در دانشگاه سابقاش است که حدود ۱۵ سال پیش دورهی کارشناسی را در آن گذرانده است. به آنی تمام وسایلاش را جمع میکند و راهی آن شهر کوچک میشود. ایجازگویی کارگردان در برشهای بهجایی که در ابتدای فیلم لحاظ میکند باعث میشوند تا مخاطب از کیت و داستاناش پرت نشود. او سرخوش از اینکه بالاخره جدی گرفته شده وارد این شهر میشود. پسری جوان و شرقی با یک خودروی استیشن به استقبال او میآید. منزل اجارهای که برای او در نظر گرفتهاند درست مقابل خانهی دانشجویی قبلی اوست که بهاتفاق دوستاناش ۱۵ سال پیش در آن زندگی میکردند و اکنون چند پسر بیست ساله در آن ساکن هستند.
دومین ایجازگویی کارگردان در این است که با ذهن مخاطب بازی نمیکند و قرار نیست جلسهی سخنرانی کیت در دانشگاه همان هدف اصلی داستان باشد. طی یک ربع بعد این اتفاق با سادگی تمام رخ میدهد. مخاطب بعد از سخنرانی تازه به این نکته پی میبرد که این سفر بهنوعی برای تقابل کیت با خودش است و هر آنچه که طی این مدت برای او اتفاق افتاده. در طول فیلم و تقابلهای کیت با پسران دانشجو، استاد سابق و دیگران، هیچ گزافگویی و بهنوعی دیالوگهای شعاری صحنههای فیلم را تحت تأثیر خود قرار نمیدهد. کیت -دختری ساده و حتی بیتوجه به آرایش خود- این بار و بعد از ۱۵ سال دوباره به آدمهای سابق زندگی دانشجویی خود نگاه میکند. با قیاس این دو نقطهی زمانی با هم، باز هم قرار نیست کیت را دچار یک انقلاب درونی ببینیم. این قیاسها و در این نوع موقعیتها قرار گرفتن برای تمامی ما رخ داده یا میدهد و یا در حال تجربهی آن هستیم. پس همانطور که ما در زندگی واقعی ممکن است فقط این رخدادها را همچون یک تجربهی زیسته از نظر بگذرانیم، کیت هم یکی از ما محسوب میشود. او شاهد اتفاقات است. خودش گاهی در بطن آنها قرار میگیرد و گاهی از آنها دوری میکند. یکی از زیباییهای فیلم درست در همین نکته نهفته شده است که این فیلم برشی از زندگی شخصیتی به نام کیت است. کارگردان بههیچ عنوان شخصیت خود را اسیر بازی و کشمکش «موفقیت» نمیکند. هیچ قضاوتی هم در باب این ماجرا ندارد. فقط و فقط شخصیت خود را در موقعیتهای مختلف قرار میدهد و کیت نیز این موقعیتها را زندگی میکند.
بازی ساده و بیاغراق «جیلین جیکوبز» در پرورش شخصیت کیت نیز نقش مهمی داشته و باعث شده بقیهی شخصیتهای فرعی نیز در کنار این شخصیت اصلی شکوفا شوند. اما همانطور که در ابتدا برشهای کارگردان برای پردهی اول فیلم قابل ستایش بودند، در میانهی فیلم و تقابل کیت با برخی از شخصیتهای فرعی، ما برشهایی اضافی را میبینیم که لحظات فیلم را میکشند و متأسفانه فیلم در آن موقعیت دچار یک نوع آشفتگی میشود.
این فیلم بی هیچ ادعایی یک ملودرام ساده است و مخاطب خود را در تمام لحظات فیلم همراه خود دارد.