داستان فیلم دربارهی یک خانوادهی سه نفره است که برخلاف تمام دنیا هنوز در جنگل زندگی میکنند. «جوزف» به همراه «رنه»،دخترش، روزها به تلهگذاری و شکار میپردازد تا بتوانند زندگیشان را تأمین کنند. شبها هم پوست این حیوانات را برای فروش کنده و گوشتشان را برای غذا استفاده میکنند. مادر «آنه» نیز با آبآوردن از رودخانه، انجام کارهای خانه و البته رفتن به شهر برای فروش پوستها و خرید غذا روزها را میگذراند. زندگی در جنگل و با حیواناتوحشی سخت است، اما زمانی که گرگی وحشی پیدا میشود این زندگی سختتر هم میشود.
فیلم «شکارچی شکارچی» از همان ابتدا با ورود به جنگل و موسیقیای پراسترس و ترسناک بیننده را دچار اضطراب میکند. بیننده میداند این جنگل و این آدمها که درون آن زندگی میکنند قرار نیست بهراحتی در آنجا به سر ببرند، اما چه اتفاقی قرار است درون این جنگل بیفتد؟ زیبایی داستان در پاسخ به همین سؤال نهفته است که بیننده تا پایان آن نمیتواند بهدرستی و کامل به تمام آنها پاسخ دهد، مگر زمانی که اتفاق اصلی رخ میدهد و همهچیز آشکار شود. به همین دلیل هم است که بیننده با داستان همراه میشود و آن را دنبال میکند. جوزف مردی که با اجتماع میانهی خوبی ندارد برای ماندن در جنگل و دوری از دیگر آدمها به سختی زندگی میکند. آنه نیز به خاطر عشق به او، با او همراه است، اما گرگی که بار دیگر به جنگل آمده، زندگی آنها را دچار خطری بزرگتر میکند. جوزف معتقد است این گرگ بیجهت بازنگشتهاست، اما چه چیزی باعث بازگشت این گرگ شده است؟ فیلم در تمام مدت برای بیننده ایجاد سؤال میکند و بیننده را هوشیار نگه میدارد. داستان با هر قدمی که جلو میرود امکان پاسخ را نیز به بینندهاش میدهد، اما آیا بیننده میتواند به سؤالاتی که با آنها مواجه میشود درست پاسخ دهد؟ نگران نباید بود چرا که داستان به تمام سؤالات پاسخ خواهد داد و با پایان زیبا و دوگانهی خود به خوبی میتواند بینندهاش را راضی کند. شخصیتهای داستان به آرامی در دل داستان رشد کرده و تغییر میکنند و همین امر باعث میشود پایان داستان نیز بهخوبی قابل پذیرش باشد.
فیلم «شکار» محصول ۲۰۲۰ را شاید بتوان از جهاتی به این فیلم شبیه دانست. در هر دو فیلم شخصیتهای داستان برای زندهماندن تلاش میکنند و در هر دو فیلم این آدمها هستند که بزرگترین خطر برای زندگی محسوب میشوند. فیلم شکار اگر در پشت داستاناش حرفهای سیاسی را مدنظر داشت این فیلم اما از انسانها به شکل عام حرف میزند و اینکه چطور مسیر زندگی میتواند آنها را تغییر بدهد و البته که درنهایت هم نه گرگ که خود انسان بدترین دشمن خودش باشد.
داستان فیلم همانطور که اشاره شد با موسیقیای دلهرهآور در دل جنگل تعلیق موجود را ایجاد میکند. اما شاید این دوربین است که بیننده را حتی در سکانسهای بدون موسیقی و با صدای جنگل باز هم دچار اضطراب میکند. دویدن دوربین به دنبال شخصیتهایاش و همراهشدن او با این افراد یکی از دلایل ایجاد این تنش خواهد بود. از سوی دیگر شاتهای زیبایی را میتوان در فیلم مشاهده کرد که با قاببندیای خاص بیننده را همراه میکند. مانند سکانسی که آنه درحال فریادزدن است و دوربین کلوزآپ او را نه از روبهرو که از کنار گرفته است و میتوان رودخانه و جنگل را در پسزمینهی این انسانی که از اعماق وجودش فریاد میزند، دید. درنهایت هم بازی زیبای «کمیل سالیوان» در نقش آنه میتواند آخرین تیر زیبایی داستان باشد.