دومین اثر «مارک مِیِرز» در سال ۲۰۲۰، در مورد دو خانواده است یا بهتر است بگوییم در مورد ۸ انسان. میرز در این فیلم مرکز تمام اتفاقات را یک تصادف قرار داده است. سکانس افتتاحیه با یک گارسن شروع میشود که بعد از تلفن همسرش و هماهنگی با یکی از همکاران برای شیفت بعدی، سوار بر دوچرخه در حال بازگشت به خانه است. سر یکی از پیچها ناگهان ماشینی با سرعت از کنار او رد میشود و با برخورد کوچکی، او را به کنارهی جاده پرتاب میکند. فید-اوت. دِرو و دخترش شانون، سوار بر ماشین به منزل دوستپسر شانون میروند. درو در کار املاک است و با دیدن خانهی شیک و مجلل آنها از تعجب شاخ در میآورد. دوربین در همان لحظاتی که با درو است، شخصیتهای دیگر فیلم را نیز به ما نشان میدهد؛ جیمی، دوست پسر شانون و مادرش، کری، و پدرش ، کوئینت. درو با تعجب و هیجان در حال نظارهی این خانه است. او هنگامی که بازی تنیس کوئنیت و کارمنداناش را مشاهده میکند، و کوئینت از او درخواست میکند تا به آنها بپیوندد با خوشحالی از اینکه به جمع آنها راه پیدا کرده وارد بازی میشود. بعد از تعریف و تمجیدهای بسیار، او از کوئینت میخواهد که در شرکت سرمایهگذاریاش برای او هم سهمی را کنار بگذارد. کوئینت هم درخواست حداقل ۳۰۰هزار دلار میکند. دوربین همراه درو چند روز را سپری میکند تا یک شب به رستوران میرسد. همهچیز عادیست، اما در رستوران چهرهای آشنا را میبینیم؛ همان گارسن. دوربین بهعمد در زاویههایی قرار گرفته که این گارسن را نشان دهد. در هر حال، درو بهمحض بد شدن حال همسرش و با کمک همان گارسن، زودتر از سر میز بلند میشود و میرود. فردا صبح بهمحض بیدار شدن، شانون را میبیند که با عجله به خانه آمده و در حال عوض کردن لباس است. هر چه از او علت آشفتگیاش را جویا ميشود، پاسخی از شانون دریافت نمیکند. تا اینکه در مقابل در، پلیس جنایی جویای دخترش میشود. فید-اوت.
مخاطب از اینجا بهبعد تازه با قصد کارگردان مواجه میشود. میرز تا صبحِ بعد از حادثه را یک بار در کنار درو، یک بار در کنار کری، و یک بار با شانون مرور میکند. نقطهی ثقل همهی این اتفاقات همان تصادف است و احتمالاً مخاطب با مرور هر کدام از این اتفاقات شک خود را متوجه شانون یا جیمی میکند. اما میرز با اضافه کردن پیرنگهای فرعی و البته با همان نگاه پرذکاوت خود، باعث شده تا هر کدام از این شخصیتها روی دیگری از خود را نشان دهند؛ کوئینت یک ورشکستهی مالیست و هر سرمایهگذاری که نزد او بیاید برگ برندهایست برای جبران خسارتهای مالیاش. درو شخصیست که در تمام زندگیاش موفقیتی کسب نکرده و دنبال یک اتفاق برای رسیدن به آن است. آن مسابقهی تنیس و برنده شدن و حس غروری که به او دست میدهد از همین نشأت میگیرد. او در مواقع ضروری بدترین تصمیمها را میگیرد. کری، نه مادر خوبیست و نه همسر موفقی. او در جوانی، بازیگر درجهچندم فیلمهای درجهی B بوده است و بعد از ازدواج با کوئینت و این همه ثروت، با زندگی جدید خو گرفته است. آن سالن نمایشِ فرسوده برای او مانند همان بازی تنیس برای درو است. جیمی پسر نوجوانیست که بهتازگی متوجه شده همجنسگراست. شانون نیز این را فهمیده و با ایان، یکی از مراجعهکنندگان نامادریاش (که روانشناس است)، وارد رابطه میشود. شانون نیز نوجوان سرکشیست که خیانت مادر به خود و پدر را در کودکی مشاهده کرده است. زندگیاش همهچیز نام دارد جز زندگی.
میرز با صبر و در یک ساعتونیم به این افراد میپردازد. هر کدام از آنها حفرهای پر نشدنی در زندگی دارند و میخواهند آن را پر کنند؛ اما نمیشود. انتخاب بازیگرانی همچون لیِو شرایبر، پیتر سارسگارد، مایا هاوک و ماریسا تامِی یکی از نقاط قوت فیلم است که توانستهاند از عهدهی این شخصیتها برآیند. انتخاب فصل سرد و دوربین آرام در بهوجودآمدن تعلیق مد نظر کارگردان بسیار کمککننده بودهاند. این فیلم نگاهی شفاف به «سرمایهی انسانی» دارد و اینبار از منظر انسان به آن مینگرد. این فیلم سنگیست که به یک خانهی شیشهای پرتاب میشود.