وقتی کوین کاستنر به سیم آخر میزند
اینکه اقبال به ژانر وسترن طی دو سه سال اخیر زیاد شده بسیار خوب است. زمانی که از این ژانر صحبت میکنیم گویی با تاریخ سینما سر و کار داریم و انبوهی از نامهای مختلف را در طول دههها میبینیم که داستانهای خود را از طریق این ژانر مقابل چشم مخاطب قرار دادهاند. اما این چند سال کمی تفاوت دارد و فیلمسازان آمریکایی و فرانسوی (مقصود ژاک اودیار با فیلم برادران سیسترز است) روایتهای کلیشهی این ژانر را دچار تغییراتی محسوس کردهاند. آخرین نمونهی آن فیلم جدید آقای «ویگو مورتنسن» است که قبل از همین فیلم به مرورش پرداختیم. آقای کاستنر طبق گفتهی خودش از سال ۱۹۸۸ مشغول نگارش این حماسهی آمریکایی در چهار بخش بوده است. آنچه او در نظر دارد شکل دادن شهری با نام «هورایزن» است که در بخش اول از همهسوی آمریکا و با یک اعلامیه از سوی مردی با نام آقای «پیکرینگ» انبوهی از کاراکترها را بهسوی منطقهی سنپدرو گسیل میکند.
این پروژه را که از بالا مینگریم بهنظر سنگین و جامع میآید. سال ۲۰۲۳ نیز تأثیر بسیار خوبی روی همهی فیلمسازان گذاشت و ثابت کرد که اگر اثری دارای قصه باشد مخاطب حتی چهار ساعت نیز برای آن وقت میگذارد. آقای کاستنر نیز در بخش اول داستان خود قرار است مخاطب را ۱۸۰ دقیقه در برابر گسیل این مردمان بهسوی زمینهای هورایزن در کنار یک رودخانهی جاری بکشاند. اگر روایت را بخشبندی کنیم باید گفت تمام توان آقای کاستنر روی همان بخش اول متمرکز است و مابقی روایت گویی مخاطب را به درون سیاهچالهای از جنس سریالهای چندسالهی کانادایی میاندازد. آقای کاستنر در بخش اول داستانی را روایت میکند که موتیفهای سینمایی دارد، خشونتی از جنس توحش تقابل بین اقوام بومی و مهاجران را تصویر میکند و در نهایت گویی قرار است خردهروایتها را تبدیل به تکههای یک پازل در ساختار کل روایت کند؛ درست همانگونه که داستانهای حماسی بلند آغاز میشوند.
اما پس از بخش اول و آن حملهی خونین قبیلهی بومی به مردمان سکنیگزیده در هورایزن گویی وارد قابهایی میشویم که سریالهای کانادایی مانند «پزشک دهکده» را یادآور میشوند. این افت محسوس روایت و قابهای تصویر در یک اثر سینمایی سنگین که حماسه را یدک میکشد یعنی مرگ زودهنگام. اینکه آقای کاستنر برای سه بخش بعدی چه برنامهای دارد بماند برای شش ماه بعدی که فیلم دوم روی پرده میرود، اما آن چیزی که در فیلم اول میبینیم نوعی روزمرگی و خستگی پیش از موعد فیلمساز در تثبیت کاراکترهای تأثیرگذار فیلم است. بهطور حتم فیلمهایی در ذهن مخاطب ماندگار ماندهاند که کاراکترهایی ماندگار داشتهاند. در این فیلم اگر چهرهی آشنای کوین کاستنر در نقش «هیز الیسون» نبود آیا کاراکتر دیگری را پس از پایان اثر میتوان به یاد سپرد؟ بهطور حتم نه. آقای کاستنر در این روایت همچون فردی میماند که از ذوق در خمرهی پر از عسل افتاده و نمیداند با دنیای وسیعاش چه کند. او سعی دارد از هر نقطهای وارد گروهی از کاراکترها شود که هر کدام در نهایت با به دست داشتن آن اعلامیهی معروف رو به سوی هورایزن میآورند. اما در بیشتر این خردهروایتها داستانی نمیبینیم.
اگر علاقهمند به بازیهای استراتژیک مانند «تمدن»(Civilization) باشید بهطور حتم موسیقی این فیلم شما را به یاد آن بازیها و شکلگیری قبایل در نقاط مختلف نقشهی زمین میاندازد؛ بهخصوص موسیقی بازی تمدن هنگامی که شما ایالات متحده را برای شروع بازی انتخاب میکنید. موسیقی روایت تا جایی میتواند همراه مخاطب شود، اما در خردهروایتهایی که داستانهایی مجزا از یکدیگر دارند و کاراکترها درگیریهای خاص خودشان را از سر میگذرانند این موسیقی سرسامآور میشود. البته که خاصیت آثار هالیوودی اینگونه است و آن را تقصیر مخاطبی میدانند که بیش از سه دقیقه تحمل تماشای تصویر بدون موسیقی را ندارد؛ البته که این تقصیر همچون دوری باطل به خود استودیوها و تحمیل کردن این انتخاب به مخاطب باز میگردد. باید دید آقای کوین کاستنر در بخشهای بعدی روایت خود بالاخره از این روزمرگی بیرون خواهد آمد یا هورایزن را تبدیل به پزشک دهکدهای سینمایی میکند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.