«ماروین» بعد از تحمل زندانی طولانیمدت، نزدیک به بیست سال، حالا به خانه باز میگردد، شاید بتواند تمام روزها و سالهایی که از دست داده است را بهنوعی جبران کند. با ورودش اما متوجه میشود مادر سرطان دارد و دیگر امیدی به زنده ماندن ندارد. از سوی دیگر ورود او به شهر توسط هیچکس جز دوست دوران نوجوانیاش، «وید»، پذیرفته نمیشود.
فیلم «خانه» در تلاشی ستودنی از تمایل آدمها به زندگی حرف میزند. زندگیای که بسیاری از افراد در حسرت همان اتفاقات روزمرهی آن سالها را سپری میکنند. ماروین که در نوجوانی با انجام یک قتل راهی زندان شده، شاید حتی آغوش مادرش هم برایاش آرزویی بوده است که حالا در برابر چشماناش دارد از او دور میشود. به همین دلیل هم است که او مانند کودکی دیده میشود که تنها چیزی که عمیقاً میتواند خوشحالاش کند لبخند مادر و در کنار او بودن است. ماروین که نزدیک به چهل سال دارد به خانه بازمیگردد و تلاش میکند مادر را در این روزهای سخت کمک کند، مادر در ابتدا او را نمیپذیرد، اما او مادر است و همواره فرزندش را دوست میدارد حتی اگر او قاتل باشد.
فیلم «خانه» سعی کرده است با تمرکز بر شخصیت ماروین او و احساساتاش را به خوبی به ما بشناساند. فیلم اما هیچ فلشبکی به گذشته ندارد، ما نه میدانیم چطور و نه میدانیم چرا ماروین مرتکب قتل شده است. رفتارهای او هم کمی غیرواقعی است. بهنظر نمیرسد پسری که در نوجوانی راهی زندان شده، آن هم بهخاطر قتل، بعد از این همه سال ماندن در آنجا و در کنار افراد خلافکار زندگی کردن، رفتارهایی اینچنین آرامبخش داشته باشد. حتماً برای این رفتارها دلایلی وجود دارد که باز هم داستان به آنها اشارهای نمیکند. به همین دلیل اگرچه این شخصیت بسیار ما را درگیر میکند، اما هنوز هم سؤالاتی را در گوشهی ذهنمان ایجاد میکند. «جیک مکلاگلین»، در نقش ماروین، در اولین نقش مهم سینمایی خود توانسته است دلیلی بسیار محکم برای درگیر شدن با این شخصیت به ما بدهد. او آنقدر خوب توانسته نقش خود را بازی کند که نپذیرفتن این شخصیت حتی با وجود کاستیهای داستان سخت است. نمایش او و آرامشاش هنگام مواجهه با خانوادهی عصبانیِ قاتل یا در برابر مردم روستا یا حتی در برابر دوست معتاد و قدیمیاش ستودنیست. لبخند آرام گوشهی لب جیک میتواند شخصیت ماروین و احساسات درونیاش را به خوبی به تصویر درآورد.
اما متأسفانه این فیلم آنقدر خود را درگیر ماروین و روابطاش کرده که دیگر شخصیتهایاش را فراموش کرده است. نه وید، نه کشیش شهر و نه حتی «دلتا» هیچکدام پرداخت خوبی ندارند. دلتا به عنوان دختری که امید زندگی را به ماروین میدهد، دلایل رفتارها و عصبانیتاش، حتی وجود فرزندش تعریف درستی نشده است. کاراکتر کشیش هم آنقدر بدون پرداخت است که سکانس سخنرانی او در پایان فیلم بهجای اینکه نقطهی عطفی در مسیر زندگی ماروین باشد، غیرقابلباور و بیشتر خندهدار است.
«فرانکا پوتنت»، کارگردان این کار، اولین بار به طور جدی در فیلم «بدو لولا، بدو» (۱۹۹۸) در نقش لولا توانست خود را نشان دهد. بعدها با بازی در سری فیلمهای «بورن» به هالیوود راه پیدا کرد و حالا اولین کارگردانی و نویسندگی خود را هم نه در سرزمین مادری، آلمان، که در آمریکا به تصویر درآورده است. فیلمی که نشان میدهد پوتنت میتواند کارگردانی خوب شود، البته اگر اسیر داستانهای هالیوودی و مسیر آنها نشود.
دانلود از مای موویز