سینماگری که نگاهاش هم به فینچر بود و هم فونتریه و در نهایت هیچ بود
یکی از سختترین کشورهایی که بتوان داستانی را در باب آن سینمایی کرد ایران است. این کشور آسیایی بهلحاظ ساختار حکومتی و نداشتن سینما، آنچه به سینمای جهان ارائه میدهد از طریق برخی کارگردانهاست که هر کدام سعی داشتهاند خود را در انزاویی شاعرانه یا رئالیسمی تلخ به جهان عرضه کنند. نگاهی به آثار کارگردانهایی چون کیارستمی یا سهراب شهید ثالث نشان میدهد که مخاطب سینمای دنیا با چه میزان از همگسیختگی فرمی و محتوایی مواجه است. اما ایران هم مانند بسیاری دیگر از کشورهای دنیا انبوهی از پتانسیل روایی در ژانرهای مختلف سینمایی را دارد. شاید سینمایی در این کشور وجود نداشته باشد که مخاطب جهانی بتواند دستهبندی ژانری را در آثار اکرانشدهی آن مشاهده کند، اما این ناتوانی دلیلی بر نبودن پتانسیل روایی در آن نیست. آنچه تاکنون از سینماگران خارجنشین ایرانی برای پرداخت روایتهایی کاملاً ایرانی دیدهایم چیزی جز چند اثر الکن و ناقص نبوده است. شاید امکانات سختافزاری برای قرار گرفتن در لوکیشنی شبیه این کشور و نگاهی پر از بغض به برخی درونمایهها باعث این بیروایتیها شده است. حال علی عباسی در پرداخت به یک قاتل سریالی مشهور در ابتدای دههی ۱۳۸۰ شمسی قصد دارد تا جایی که میتواند این نقصها را رفع کند و روایتی جنایی و هیجانانگیز تصویر کند.
سعید حنایی فردی ۴۰ ساله اهل شهر مشهد بود که طی چند سال حدود ۱۸ زن را کشت. روایتهای متناقض از سوی روزنامههای آن روزهای ایران در باب این قاتل سریالی نشان از عمق فاجعه داشت. دستاندرکاران روزنامهی خراسان تمامقد علیه روزنامههای صبح تهران قد علم کردند و گفتند این ما بودیم که حتی لقب قاتل عنکبوتی را به او داده بودیم و پلیس را در مورد قتلهای مشابه و امضاءدار خبر کردیم. اما این تناقضها در پرداخت به نحوهی قتلها و سلامت روانی سعید حنایی و چگونگی تحریکاش به انجام آنها همچنان وجود دارد. علی عباسی از زاویهای وارد قصه شده که بر اساس آن سعید حنایی فردی تحت تأثیر آسیبهای جنگ ۸ ساله و تکبعدی بهلحاظ اعتقادی است. افتتاحیهی بسیار ضعیف عباسی در روایت جناییاش آنقدر دمبریده است که مخاطب را به تعجب وا میدارد. اما گویا عباسی نیاز دارد تا مخاطب به او اعتماد کند تا بتواند روایت را پیش ببرد. عباسی در افتتاحیه حتی پائینتر از ویدیوهای اینستاگرامی عمل کرده است. این نحوهی ورود به یک اثر جنایی در باب یک قاتل سریالی بسیار کلیشه است و اگر عباسی فقط کمی شبیه فینچر و دیگران عمل میکرد، میتوانست استانداردها را رعایت کند. شاید بسیاری از اینکه او مجبور به این کلوزآپها و مدیومشاتها شده تا بتواند با محو کردن فضای پیرامون کاراکترها درک بهتری از لوکیشن مشهد به مخاطب ارائه دهد بگویند، اما زاویهی دوربین و موسیقی بهشدت بلندی که عباسی را محو خود کرده چیزیست که در اتاق تدوین رخ داده و نقصهایی قابل اعتنا هستند.
در هر حال وارد روایت عباسی میشویم. باید گفت تا نیمهی روایت عباسی همچنان محو موسیقی متن زیبایی است که گویی خودش هم احساس میکند یک سر و گردن بالاتر از تصاویر فیلم است. کارگردان سعی دارد از دو زاویهدید روایت را تصویر کند. یکسوی این ماجرا سعید قرار دارد و دیگر سو خبرنگار زنی است که گویی از همه طلبکار است. مشکل اینجاست که خانم امیرابراهیمی اگر میتوانست همان نقش دختر مظلوم سریالهای نرگس و مانند آن را در کالبد این خبرنگار بدمد، شاید فیلم میتوانست در مسیر درستی قرار بگیرد. اما اینکه از یکسو کارگردان سعی دارد فضای ضد زن و خفقان را در آن حکمرانی تصویر کند و از سویی دیگر زن قهرمان او بهراحتی تا پای چوبهی دار متهم هم میرود از عجایب قصهگویی است. باید گفت که آقای عباسی درک درستی از این وضعیت ندارد و او هم در همان چاه بغض و کینه گرفتار آمده است و این در کل روایتاش تأثیر گذاشته است. اما این روایت زاویهدید دیگری هم دارد. عباسی سعی دارد وارد زندگی خصوصی سعید هم شود. در این بخش از روایت کمی قصه میبینیم. اما عباسی گویی نمیخواهد سعید را تصویر کند و فقط شاهد تکههایی از کلیپهای خانوادگی او و دیگر اعضای خانوادهاش با تمرکز روی فرزند پسرش هستیم. عباسی بهخوبی میتوانست، حتی با نگاهی دراماتیکتر، این خانواده را زندگی کند. عباسی میداند که طبق برخی گزارشها سعید حنایی به ۱۳ زن از قربانیان خود تجاوز کرده و با آنها رابطهی جنسی داشته است. عباسی در یکی از صحنههای قتل سعی دارد این ماجرا را کاملاً انتزاعی تصویر کند. اما این پرداخت را بهسرعت فراموش میکند و وارد همان دنیای خودساختهاش میشود.
آقای علی عباسی هنوز نمیداند که برای تحویل دادن آن خندههای کریه سعید حنایی هنگام برگزاری دادگاه باید پیشینهای قوی در پردهی دوم روایت خود ارائه دهد. او قادر به برانگیختن این بعد شخصیتی در کاراکتر خود نیست. او حتی دکوپاژ درستی از روایت به مخاطب ارائه نمیدهد و همین باعث سردرگمی مخاطب میشود. مخاطب در طول فیلم شاهد روایتی از کارگردانی است که دوست دارد همچون بزرگان سینمای جهان تصویری ارائه دهد، اما فقط دوست دارد و در عمل چیز دیگری میبینیم. این کمبود و نگاه عاریهای به سینما را در دیگر افرادی که در بدنهی سینمای کشور ایران فعالیت دارند بهوضوح شاهد هستیم. شاید یکی از این نمونهها فیلمی از «همایون غنیزاده» با نام «مسخرهباز» باشد که حکایت غمانگیز این روزهای سینمای نداشتهی ایران است. شاید بهتر بود آقای عباسی از سینماگرانی چون رسولاف و پناهی مشاوره میگرفت و آنوقت بهتر میتوانست این روایت را روی پرده ببرد. در هر حال باید گفت نمیتوان به بهبهو چهچههای جشنوارهای نسبت به یک اثر دلخوش بود و آقای عباسی باید این موضوع را بهتر از هر شخص دیگری بداند. او در برخی صحنهها نشان میدهد که پتانسیل تبدیل شدن به یک کارگردان را دارد. اما این خود اوست که باید در پروژههای بعدی از تمام نقصهای این اثر درس بگیرد و بهسوی یک اثر سینمایی گام بردارد.
فیلم «عنکبوت مقدس» از آن دست روایتهایی است که مخاطب پس از آن حسرت میخورد که کاش این روایت سینمایی از طریق دوربین فونتریه یا فینچر روی پرده میرفت. زمانی که یک فیلمساز در اثر خود به مخاطب اجازهی این حسرت را بدهد، یعنی پیرنگ عالی بوده و پرداخت چیزی نزدیک به یک فاجعه است. و در نهایت اینکه آقای عباسی نباید از کنایههای بیهنرهایی چون پیمان معادی در باب فیلماش خردهای بگیرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.