مالیخولیای یک زن در میان داستبول
برای ارجاع به دههی ۱۹۳۰ و رکود بزرگ اقتصادی و در نهایت ماجرای طوفانهای گردوخاک داستبول در ایالتهایی چون اوکلاهاما هیچ منبع داستانیای گویاتر از «خوشههای خشم» استاینبک نباشد. از آنسو اقتباس جان فورد نیز سندی تصویری در سینمای داستانیست که همچنان مرور میشود. «کری کروز» و «ویل جوینز» در اثر جدید خود سعی دارند روایت روانشناسانه از مادری دچار سوگ را در سال ۱۹۳۳ و میان زمینهای کشاورز بیابانشدهی اوکلاهاما به تصویر بکشند.
مارگارت در سال ۱۹۲۸ یکی از دختران خود را از دست داده و حال همراه دو دختر دیگرش، رز و الی، در کلبهای روستایی زندگی میکند. همسرش مدتی پیش برای کارگری به فیلادلفیا رفته است و علی رغم اصرار او، مارگارت ترجیح داده که در کلبهاش بماند تا دختر از دست رفتهاش تنها نماند. روایت با رویا-کابوس مارگارت آغاز میشود که پس از این در طول روایت تبدیل به موتیفی بصری خواهد شد. کارگردانها از همان ابتدا نشان میدهند که فقدان فرزند چگونه زندگی روزمرهی مارگارت را تحت تأثیر قرار داده است و این موضوع را تا پایان پردهی اول دائم به مخاطب گوشزد میکنند؛ از قرصهای خواب گرفته تا ترس دائمی مارگارت و وسواس همیشگیاش در زدودن گرد و خاک از محیط خانه. آنها روایت را به دو بخش تقسیم کردهاند و خط اتصال این دو بخش همان داستان ترسناک «مرد خاکستری» است که باعث شدت یافتن مالیخولیای ذهنی مارگارت میشود.
مشکل آنجاست که این فیلم در تقسیمبندی دو بخش داستانی خود عملاً دچار روزمرگی میشود. کارگردانها از یکسو سعی دارند در بخش اول بخشی از مصیبت این خانوادههای روستایی را به تصویر بکشند و بهاندازهی چند نما هم فلشبک ارائه میدهند و از سوی دیگر آن را تبدیل به شیطانی ناپیدا درون این سرزمین کنند تا بهراحتی وارد بخش دوم شوند. آنچه در بخش اول داستان شاهد هستیم کمی قرض گرفتن از نماهای جان فورد در فیلم خوشههای خشم است و بس. هر رخداد دیگری در این بخش گویی هیچ تاریخشناسیای در پس خود ندارد. تعدادی روستایی که در خانههای دور از هم زندگی میکنند، سوزندوزی زنها را در کلیسا شاهد هستیم و در نهایت فاصلهی معنادار میزانسن و آن چیزی که روایت در حال ارائه است باعث بر هم خوردن تعادل منطق در داستان میشود. به همین سبب است که وقتی وارد بخش دوم و ورود کاراکتر مرموز «والاس» میشویم، گویی هر دو کارگردان اصرار دارند مخاطب را در شش و بش بین مرد خاکستریپوش و چهرهی واقعی والاس قرار دهند و از آنسو قطع شدن قرصهای خواب مارگارت را نیز بهعنوان بنزین روی این آتش ارائه دهند. اما هیچکدام از این ترفندهای روایی کارساز نیستند و صرفاً قابهایی زیبا را در میان نور و تاریکی شاهد هستیم. آن چیزی که باعث حسرت خوردن در باب این روایت میشود نداشتن تسلط روی چهرهپردازی و طراحی لباس و در نهایت طراحی صحنه است. میزانسن در این روایت چیزی شبیه عکاسی استودیویی است و بههیچ عنوان قرار نیست جلوهای سینمایی را شاهد باشیم.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.