فیلم ساختن مانند سریال ساختن نیست
«مایا» زنی میانسال و موفق است. او دکترای کاردیولوژی دارد و از زندگی با همسر و فرزند نوجوان پسرش راضی است. همهچیز در نظر مایا در ایدهآلترین شکل خودش قرار گرفته و هیچچیز هم نمیتواند ثبات زندگی او را تغییر دهد. اما درخواست ناگهانی همسرش برای طلاق و دیدن او با زنی دیگر تمام زندگی و افکار مایا را بر سرش ویران میکند. او نمیداند چگونه باید از این مرحله از زندگی گذر کند.
روابط زناشویی و واژهی «خیانت» و اثری که این عمل بر دو سوی ماجرا میگذارد بارها مورد توجه فیلمسازان مختلف قرار گرفته است. بهطور کلی انسان و مناسبات اخلاقی همواره سوژههایی زنده و بهروز برای پرداختن هستند. به اندازهی تمام انسانهای روی زمین هم هر شخص نسبت به این اتفاق ممکن است واکنشی متفاوت داشته باشد. فیلم «دستم را بگیر» هم سعی دارد نگاهی به یک زن میانسال داشته باشد و چگونگی واکنش او نسبت به خیانت همسر و رها کردن او را به تصویر بکشد. شاید پیرنگ داستانی و سوژهای که این فیلم دانمارکی دنبال میکند تکراری بهنظر برسد، اما مهم پرداخت و زاویه دیدی است که کارگردان تازهکار آن قرار است در مسیر داستان به مخاطب نشان دهد.
روایت این فیلم را میتوان به سه بخش تقسیم کرد. در تمام بخشها اتفاقات از زاویهدید مایا نشان داده میشوند و ما هرگز همسرش و رابطهی او با زن جدیدش را نمیبینیم. حتی زمانی که پسر نوجواناش به خانهی پدر و زن جدیدش میرود هم دوربین آنها را دنبال نمیکند. دوربین در تمام مدت به دنبال مایا بوده و سعی دارد روند تغییر مایا در زندگی و رهاییاش را از این اتفاق مهم تصویر کند. بخش اول این فیلم به مایا و روند پذیرش تنهاییاش در زندگی میپردازد. مایا که از ابتدای جوانی زندگی مشترک را آغاز کرده نمیداند باید چگونه تنهایی زندگی کند و آیا میتواند بار دیگر عاشق شود. بخش دوم عشق ناگهانی او به پسری بسیار جوانتر از خود را نشان میدهد. مایا در این رابطه احساس آزادی و رهایی بسیاری میکند و از این احساس لذت میبرد. بخش سوم اما زمانی آغاز میشود که نگاههای اطرافیان به مایا پر از قضاوت است. قضاوت از اینکه او چگونه با پسری جوانتر رابطه دارد. پس مایا این رابطه را ترک میکند و این بار سعی میکند بهگونهای دیگر به زندگی و به خودش نگاه کند.
آقای «لارس کالوند» پیش از ساخت اولین فیلم سینمایی بلند خود در تلویزیون به ساخت سریال مشغول بوده است. بهنظر میرسد او هنوز شناخت کافی نسبت به پرداخت یک روایت در نود دقیقه را ندارد. به همین دلیل علیرغم پتانسیل بالای داستاناش روایت او عقیم مانده است. روند تغییر مایا کمی سریع است. بخش سوم و نهایی داستان میتوانست تمرکز بیشتری بر دلیل مایا برای پذیرش خود و عشقاش نسبت به پسری جوانتر داشته باشد. مسیر نقل یک داستان در سریال بسیار متفاوت از یک فیلم بلند است. در سریال کارگردان زمان زیادی برای پرداختن به شخصیتهای اصلی و حتی فرعی دارد، اما در یک فیلم بلند کارگردان باید بتواند تعادلی در مسیر داستان خود ایجاد کند و به بخشهای مهمتر و اثرگذارتر بیشتر بپردازد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.