کارگردان مؤلف دلهره
«دامین مککارتی» در سومین اثر بلند سینمایی خود نشان میدهد که دیگر باید او را یک فیلمساز مؤلف در ژانر دلهره نامید؛ فیلمسازی که با حفظ ساختار فرمی دنیای خود روایتها را تغییر میدهد و هر بار مخاطب را با زندان جدیدی در اطراف کاراکترها مواجه میکند. او در دو فیلم «اخطار» و «نامتعارف» هم از داستانهای فولکلور ایرلندی بهره برد و هم با تزریق جنایت باعث شد مخاطب دست از دنیای واقعی نکشد.
این کارگردان در اثر جدید خود مانند دو اثر دیگر با پردهی اولی مفصل آغاز میکند. در بخش ابتدایی داستان با نویسندهای مواجهایم که دنیا پیرامونش نه سیاه و سفید و حتی خاکستری، بلکه کاملاً پوچ و سیاه است. اینبار هم کارگردان بخشی از علت این معلول را پشت خاکستر پدر و مادر «اهم» و سفر او به ایرلند پنهان میکند. اما دائم به این علت پنهانشده سر میزند و از طریق برخی توهمات ذهنی و المانهای فیزیکی مخاطب را تشنهی دانستن آن نگاه میدارد.
کاراکترهای آقای مککارتی در این روایت نیز بهطرز عجیبی در پردهی اول نسبت به دنیایی که در آن قرار دارند صداقت به خرج میدهند؛ از پیرمرد صاحب هتل تا خود کاراکتر اصلی و مردی با نام جرج. همهی این کاراکترها بخشی از روایت محسوب میشوند و نه تکههایی که کارگردان آنها را به داستان اضافه کرده است. تفاوت چنین داستانی با روایتی چون «همنت» کلویی ژائو در قرصبودن کاراکترها میان دنیای خلقشدهی فیلم است. بهطور مثال به ابتدای روایت بازگردید و اپیلوگنویسی رمان اهم را در ذهن مرور کنید. کارگردان در استفادهی فرمی زیبا از رد برجایماندهی لیوان ویسکی روی میز، حلقهی مرطوبی را میان بیابانی خشک برای کاراکترهای رمان ایجاد میکند. در این حلقه تعلیق اصلی روایت آنقدر خوب در ذهن باقی میماند که شاید تا مدتها حتی آن دو کاراکتر خیالی این داستان خیالی نیز از ذهن مخاطب بیرون نروند.
اما ساختار دلهرهی فیلم جدید مککارتی چیزی جدای از دنیای دو اثر قبلی او نیست. در این روایت نیز باز شاهد اسیر شدن کاراکترها میان دیوارهای یک مکان تسخیرشده، حضور طلسمها، ترکیب ترومای کاراکتر اصلی با اسارتی دهشتناک، اشارهی مستقیم به دنیای فولکلور ایرلندی و در نهایت آمیزهی یک جنایت وحشتناک هستیم. مککارتی با تلفیق این المانهاست که دلهرههایش را در ذهن ماندگار میکند. اما این اثر چیزی اضافهتر را در خود دارد و آن خط باریک دنیای توهم و واقعیت است. بهنوعی در انتهای داستان عملاً تعلیق مدنظر کارگردان در ذهن مخاطب باقی میماند؛ آیا آن ماورایی که تجربهکرده حاصل مواد توهمزاست یا واقعاً او دروازهی دوزخ را به چشم خود دیده است.
شاید پاشنهآشیل این روایت را باید در گرهگشایی آن جستوجو کرد؛ جایی که کارگردان برای حفظ ساختار روایی خود مجبور میشود اهم را خیلی سادهانگارانه از میان آتش به درون بیمارستان هدایت کند. بهنوعی این نجات سهلانگارانه شیشهی نازک آن تعلیق میان توهم و واقعیت را میشکند و اجازهی فوران روایی را در ذهن مخاطب نمیدهد؛ فورانی که میتوانست در نهایت باعث ماندگاری دائم این داستان در ذهن مخاطب شود. اما این نکته را نباید فراموش کرد که مککارتی در «چرند» به زیبایی از المانی جدید در دنیای تألیفی خود بهره برده است و آن استفاده از ابزوردیسم متمایل به کمدی موقعیت است که در پردهی اول و ابتدای پردهی دوم بارها شاهد آن هستیم. باید دید که این فیلمساز ایرلندی در آینده چه تلفیقی را از این المانها در برابر چشمان ما قرار میدهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.