«شون» بعد از اینکه توسط «ناگیشا» به ناگاه طرد میشود برای داشتن زندگیای جدید به شهری کوچک و دور از پایتخت میرود. او در این مکان دنج دور از همه به تنهایی زندگی میکند و سعی میکند تا میتواند خود را وارد جمع نکند. اما ورود ناگهانی ناگیشا به همراه دختر شش سالهاش بعد از سالها بیخبری و دوری از او مسیر زندگی شون را تغییر میدهد.
در مقایسه با سایر کشورهای آسیایی کشور ژاپن در پذیرش حقوق دگرباشان بسیار مترقی دیده میشود تا آنجا که ازدواج آنها نیز در تازهترین اتفاق در سال ۲۰۲۱ به رسمیت شناخته میشود. اما هنوز هم نه جامعهی سنتی این کشور و نه بسیاری دیگر از کشورهای آسیایی که همگی جامعهشان بر سنت و مذهب پایهگذاری شده است نتوانستهاند به این حقوق بپردازند و آنها را به طور رسمی بپذیرند. حتی در کشورهایی این حق جرم نیز محسوب میشود. ورای پذیرش این حق اما روایت فیلم « از آنِ او» سعی کرده است به دور از قضاوتهای معمول بیننده را با شخصیتهای خود در برابر این افکار قرار دهد و حقوق انسانی این افراد را برای داشتن یک زندگی سالم به تصویر درآورد. شون پسری جوان که به خاطر همین افکار قدیمی به شهری کوچک نقل مکان کرده با دیدن عشق قدیمیاش آن هم با دختری در کنارش در ابتدا عصبانی و ناراحت میشود. اما مسیر روایت داستان چنان آرام و دقیق به شرح گذشته و حال این شخصیت و نیز زندگی ناگیشا میپردازد که میتوان به راحتی تغییر رفتارها و افکار آنها را پذیرفت.
فیلم « از آنِ او» در نیمهی اول خود با تمرکز بر روی این دو شخصیت توانسته است دلیل جدایی این دو و دلیل بازگشت ناگیشا را به خوبی نشان دهد و در ادامه در نیمهی دوم با به نتیجه رساندن پیامد رفتارهای این دو نفر به راحتی به شرح واقعهای دیگر بپردازد. در نیمه دوم دعوای حقوقی میان ناگیشا و زن سابقاش برای حضانت دختر کوچکشان مهمترین مسأله است و نشان دادن این افراد در یک دادگاه ناعادلانه میتواند صفحات دیگری از ناعدالتیای که جامعه بر این افراد روا میدارد را نشان دهد. این فیلم سعی کرده در روند این دادگاه به آن وجه انسانی هر یک از شخصیتهای خود توجه کند که ورای داشتن افکار و عقاید متفاوت هر یک حق زندگی کردن و لذت بردن و نیز دوست داشتن را دارند.
یکی از اتفاقات زیبای این فیلم که به صورت پنهانی به ریشههای شخصیتی شون و حتی ناگیشا اشاره میکند آن است که شون بارها در حال خواندن کتاب «محاکمه»ی کافکا دیده میشود. اگر این کتاب را خوانده باشید میتوانید به راحتی ربط شخصیت اصلی این کتاب را با این دو نفر متوجه شوید. همهی این افراد به جرمی محاکمه میشوند که خودشان فکر میکنند مرتکب آن نشدهاند اما در درون کارهایی نیز انجام میدهند که خلاف آن را نشان میدهد. شون و ناگیشا هر دو دگرباش هستند، این در اصل ربطی به هیچکس ندارد و منجر به آسیب به کسی نمیشود اما انکار دگرباش بودنشان در جامعهی پیرامونیشان شاید همان کاری است که باعث میشود آنها خود را مجرم نشان دهند. کنایهای که فیلم آن را در سکانسهای دادگاه به خوبی نیز نشان میدهد. از سوی دیگر این فیلم به خوبی به شخصیتهای دیگر و قربانیان این راه نیز اشاره کرده است. همسر ناگیشا و دختری که عاشق شون میشود را میتوان جزو هزاران نفری دانست که به طور ناخواسته قربانی این عدم قبول دگرباشان در جامعهی به اصطلاح امروزی شدهاند. اگر جامعه میتوانست نگاهی خشمگین و گناهکار به این افراد نکند قطعاً قربانیان این مسیر که از خود دگرباشان گرفته تا افراد مسیر زندگی آنها هستند، کمتر و کمتر میشد.
اما آنچه توانسته است در مسیر این روایت آرام که البته ایراداتی نیز در درون خود دارد -تکرار بیشازاندازهی بعضی سکانسها- منجر به ملموس شدن شخصیتها و اتفاقات آن شود میزانسن آن است. در ابتدا باید به بازیگران حرفهای آن اشاره کرد که توانستهاند درک هر یک از شخصیتها را آسانتر کنند چنانکه سکوتها و نگاههای آنها هم معنادار باشد، به خصوص «هیو میازاوا»، بازیگر نقش شون. موسیقی فیلم که بیشتر صداهای طبیعی پیرامونی است به همراه نگاه آهسته و بیحرکت دوربین هم مزیتهای دیگر این فیلم هستند که مجموعهای زیبا را ایجاد کردهاند.
«ریکیا ایمازومی» کارگردان این فیلم که پیش از این نیز با فیلم «عشق چیست؟» توجه خود را به مسألهی دوست داشتن و عشق نشان داده است در این فیلم هم توانسته وجه دیگری از این مسألهی مهم را به تصویر بکشد و نشان دهد که دوست داشتن هرکسی حق مسلم همه است.