حتی دیالوگها هم بیمعنی بودند
«مکس» دختری جوان است که برای کار به جزیرهای کوچک در یونان سفر کرده است، اما از آنجا که کیفاش را در مسیر سفرش گم کرده، دیرتر از موعد مقرر به رستورانی که برای کار باید به آنجا میرفت، میرسد. کارفرمایاش، «الکس»، کار و جای خواب او را به کس دیگری داده، به همین دلیل هم او نه کاری برای انجام دارد و نه جایی برای رفتن. اما الکس بعد از اینکه شرایط مکس را میبیند هم جا و هم کار به او میدهد و مکس در این جزیره ماندگار میشود. دیری نمیگذرد که این دو عاشق میشوند.
نام آقای «فرناندو تروبا» را در فیلم «خاطرات پدرم» به عنوان کارگردان دیدهایم. او در فیلم پسرش با نام «در جهت مخالف» نیز به عنوان بازیگر بازی کرده است و همانطور که در مرور این فیلم اشاره کردیم همسر، برادر و فرزندش همگی در دنیای سینما دستی دارند. آقای تروبای پدر در فیلم خاطرات پدرم نشان داده بود که اگر بخواهد میتواند اثری سرگرمکننده و در عین حال متأثرکننده را در برابر مخاطب قرار دهد، اما با دیدن فیلم «قلب تسخیرشده» مخاطب هاجوواج میماند که چطور ممکن است کارگردانی با آن همه سابقه در کارگردانی و نویسندگی و حتی بازیگری روایتی اینچنینی را تصویر کند. روایتی که هیچ چیز در خود ندارد. نه پیرنگ داستان معنای مشخصی دارد و نه مکالمات میان کاراکترها حرفی خاص برای گفتن دارند. همهچیز از همان ابتدا بی منطق روایی آغاز شده و در ادامه پیش میرود و هر چه به پایان نزدیکتر میشود بدتر میشود.
مکس وارد جزیرهای میشود و بهسرعت عاشق الکس میشود. این عشق آنقدر ناگهانی و بیخود است که مخاطب در حیرت میماند که با توجه به زمان بیش از دو ساعت فیلم قرار است در ادامه چه اتفاقاتی رخ دهد. اما کارگردان باسابقه بدون اینکه زحمت بکشد و شخصیتهای روایتاش را تعریف کند، مدام اتفاقاتی را ایجاد میکند و شخصیتها را وارد روایت میکند و بهسرعت هم آنها را خارج میکند. کاراکتر «چیکو» کیست و چرا اینقدر رابطهی نزدیکی با مکس پیدا کرده است؟ چرا کارگردان برای لحظهای چگونگی رابطهی این دو را شرح نمیکند؟ چیکو در ابتدا عاشق دختری است که آن دختر در چشم برهمزدنی با مردی ثروتمند و بزرگتر از خودش ازدواج میکند و بهسرعت روایت را ترک میکند. الکس یکبار چیکو را با این دختر در شب ازدواجاش در حال بوسیدن میبیند و بعد از آن مدام در حال شک کردن به مکس است که حتماً او نیز با چیکو رابطه دارد؟ چرا؟! در مسیر روایت بارها مکس بیجهت به الکس شک میکند و الکس با چند دیالوگ احمقانه بار دیگر دل او را به دست میآورد و عاشقانهی داستان ادامه مییابد. سپس خیلی ناگهانی چیکو به الکس شک میکند و در گذشتهی او جستوجو میکند و چیزهایی دربارهی او میفهمد. اینکه چیکو چطور از گذشتهی الکس اطلاعات کسب میکند برای هیچ کدام از نویسنده و کارگردان مهم نیست و فقط مهم آن است که مکس و الکس یک دعوا راه بیندازند و سپس آشتی کنند تا زمان فیلم بگذرد. دیالوگها و مکالمات میان کاراکترها هم آنقدر سطحی و بیمعنی است که مخاطب چیزی از آن نمیفهمد. انگار کارگردان و نویسندگان تلاش میکردند کلماتی بهاصطلاح دهانپرکن را پشت سر هم ردیف کنند و فیلم خود را پرمغز کنند. اما کدام مغز؟ روایت آقای تروبا آنقدر بیمعنی و بیمنطق است که هیچ شباهتی به کلیشههای عاشقانهی تاکنون ساخته شده هم ندارد و نمیتواند مخاطب را برای لحظهای از خود راضی کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.