زمانیکه تصویری مقابل مخاطب قرار میگیرد و در هر ثانیه چیزی جز شلنگانداختنهای کاراکترها نصیب او نمیشود، میتوان از واژهی زبالهی تصویری برای آن استفاده کرد. فیلمساز با استفادهی شاید بهقول خود هوشمندانه از پارهی دوم نامِ سری فیلمهای «جانسخت» و خود بروس ویلیس، قصد داشته این فاجعهي تصویری را به سرمنزلی برساند. اما خب، بروس ویلیس در کنار نیکلاس کیج چند سالی هست که دیگر به بازی در فیلمهایی از این دست عادت کردهاند.
ما با چه روبهرو هستیم؟ آیا اصلاً روایتی مقابل ما قرار گرفته که بخواهیم به نقاط ضعف و قوت آن اشاره کنیم؟ فیلم از همان شروع خود با ماسکههای تصویری کاراکترها مقابل دوربین روبهروست و جالب آنکه حتی در اتاق تدوین هم سعی بر حذف این فجایع تصویری نکردهاند. آنچه که بهعنوان پلات میتوان در مورد این فیلم گفت این است که اختراعی بسیار بسیار پیشرفته توسط دختر یکی از مردان ثروتمند آمریکا، به دست یک مزدور میافتد که قصد دارد با آن دنیای را به پایان برساند. همان تفکر خیر و شر موجود در دنیای دیسی و مارول؛ اما بهطرزی مضحک. گروهی دیگر با تعیین نقشهی قبلی به محل قراری میروند که ظاهراً قرار است گور آنها شود و ادامهی ماجرا و ترقهبازیهای ناشیانهی این گروه حرفهای. آنچه که در پلانبهپلان این فیلم شاهد هستیم، بازیهای فاجعهی بازیگران و استفادهی نادرست از لوکیشنی که بیشتر به همان لوکیشن بازی کانتر شبیه است. هیچ پردهای در قصه وجود ندارد که بخواهیم به نقطهی عطفی در آن اشاره کنیم و فقطوفقط مشتی ماکت متحرک در حال دیالوگگویی و تیراندازی هستند که حتی تا مرز شکلگیری صحنههای اکشن هم پیش نمیروند.
سینمای اکشن بهسبب همان آثار زیبایی که در طول تاریخ سینما داشته، توانسته جایی فراخ را در ذهن مخاطبین سینما باز کند. اما متأسفانه هر ژانری که اقبال عمومی دارد، مسلماً شمار زیادی اثر ارزانقیمت و بهدردنخور در قالب آن عرضه میشوند. برای ساخت چنین فیلمهایی فقط کافیست از بازیگری که دیگر از پروژههای گران فاصله گرفته و بهسبب بالا رفتن سن پیشنهاد چندانی به او نمیشود استفاده کرد و بقیهی تولید هم با دو یا سه لوکیشن محدود جمعجور خواهد شد. شاید حتی به فیلمنامه و دکوپاژ هم نیاز نباشد و با تعیین محدودهی فیلمبرداری از بازیگران خواسته شود به دزدوپلیسبازی خود مشغول شوند.
این فیلم در هیچ بخشی از خود نشانی از فیلم بودن را ندارد. کارگردان حتی سعی نکرده این زحمت را به خود بدهد که برای احترام به مخاطب از منطق روایت پیروی کند و کار خود را در این پایهایترین رکن قصهپردازی قرار دهد. شخصیتهایی که نه میدانند از کجا آمدهاند و نه حتی دچار آن خودشناسی شخصیتی شدهاند. استفادهی نابجا از لهجههای «بروکلینی» و «هارلمی» نه تنها نتوانسته از بیریشهگی کاراکترها کم کند، بلکه آنها را مضحکتر کرده است. فیلم حتی باعث نمیشود که مخاطب در انتهای آن بخواهد با ارفاق، ارزش افزودهای را در دفاع از آن اضافه کند و این یعنی سقوطی آزاد به قعر زبالههای تصویری.