ترانهی معروف نیک کیو با نام «مردم خوب نیستند» در باب واگویههای یکی از مردمان این جهان است که دائم با خود زمزمه میکند که مردم خوب نیستند. او در جایی از این واگویه کمی به مردمان فرصت میدهد و در حرف خود نرمش بهخرج میدهد. از پرستاری که در زمان بیماری به داد انسان میرسد و از کسانی که هنگام مشکلات دست ما را میگیرند میگوید. اما در نهایت باز هم هجمههای نامهربانیها به او حملهور میشوند و حرف خود را پس میگیرد و اینبار با تأکید میگوید که مردم «اصلاً» خوب نیستند. شنیدن این ترانهی زیبا در فیلمی که میان دنیای واقع و غیرواقع در جریان است بسیار زیبا بهنظر میرسد.
فیلم «بهخیری و خوشی» دربارهی یک زوج بهشدت عاشق است؛ آنها ۱۴ سال است که ازدواج کردهاند اما یکبار هم نشده که بهمدت ۱ دقیقه از یکدیگر دلخور باشند. آنها حتی تن یکدیگر را به تن دیگری ترجیح نمیدهند. حتی نقش هم بازی نمیکنند. آنها با تمام وجود یکدیگر را بهعنوان شریک زندگی و بالاتر از آن بهعنوان دوست پذیرفتهاند. دوستان و نزدیکان آنها را عجیبوغریب خطاب میکنند. از نظر آنها مگر میشود زوجی در طول بیش از یک دهه زندگی مشترک دچار تکرار و روزمرگی نشوند؟ مگر میشود پای خیانت یا حتی یک جروبحث کوچک بهمیان نیاید؟ اما متناقضترین نمونه در زندگی مشترک دو انسان معمولی را در «جنِت» و «تام» میبینند.
فیلم بهخیری و خوشی اولین کار بلند سینمایی «بندیوید گرابینسکی» است. باید گفت بهعنوان کار اول نمرهی قبولی را گرفته و توانسته فضایی را برای مخاطب خلق کند که از همان ابتدا درون آن غوطهور خواهد شد. فیلم تماماً در دنیایی خیالی میگذرد. تمام کاراکترها نمادی از تمام افرادی هستند که در دنیای واقعی ما حضور دارند و هر روزه در باب یکی از آنها خبری را میشنویم. این فیلم مخاطب را به خوابی دعوت میکند که گرابینسکی میزانسن آن را طراحی کرده است. کارکترهای این اثر هر کدام نمایندهی بخشی از جامعه هستند. جنت و تام نمونهی همان زن و مردی هستند که واقعاً یک زندگی را بهاشتراک گذاشتهاند. اما جالبی ماجرا حضور یک کاراکتر با نام «ریچارد» است که نمایندهی قشر آزارگران جنسی است. همانطور که جامعهی ایرانی با پدیدهها و موجوداتی همچون آغداشلو و نامجو مواجه است، تمام دنیا نیز حضور این موجودات خطرناک را بهنحوی در جوامع خود حس میکنند. کاراکترها با وجود اینکه در دنیایی کاملاً غیر واقع حضور دارند و فیلم اساساً با منطق روایی رئالیسم جادویی پیش میرود، اما آنقدر باورپذیر هستند که مخاطب از ابتدا تا انتهای فیلم همراه آنهاست و لحظهای خود را از این دنیا جدا نمیبیند.
شاید کنایهآمیزترین پرسش آن باشد که هر کدام از ما بهعنوان مخاطب این فیلم با کدام کاراکتر احساس قرابت میکنیم؟ این پرسشی چالشی است که مخاطب این فیلم از ابتدا و تا انتها دائم از خود میپرسد و در نتیجهی آن و برای یافتن یک پاسخ خود را جای هر کدام از این شخصیتها قرار میدهد. و چه زیبا صندلیهای رؤیای جنِت در کنار هر کدام از ما قرار میگیرند و با نشستن روی آنها جز حقیقت خود چیزی را بیان نکنیم بلکه در قفلشدهای که جامعهی هزارهي سومی را در قعر معضلات فرهنگی و اجتماعی زندانی کرده باز شود.