هارمونی زیبای رنج فقدان و دلهرهی بازگشت
در طول تاریخ سینما بارها با مردگان متحرک روبهرو شدهایم. در بسیاری از این آثار با مردگانی مواجه بودهایم که بر اثر یک ویروس یا کاملاً اتفاقی از خواب مرگ برخاسته و به زندگان حملهور میشوند. روایت جدید خانم «تئا هویستندال» در دنیایی موازی با این روایتها گام برمیدارد و بیآنکه قصد داشته باشد ضربآهنگ خود را وابسته به درونمایهی دلهرهآورش دچار تغییر کند به درون زندگی کاراکترهای مختلفی در پایتخت نروژ میرود.
روایت در ۳۰ دقیقهی ابتدایی خود سه خانواده را از سر میگذراند؛ آنا بههمراه پدرش که در سوگ الیاس، پسر فوتشدهی آنا، دچار فروپاشی شدهاند، زنی سالخورده که معشوقهاش را از دست داده و در حال انجام مراسم کفنودفن اوست، و در نهایت داوید بههمراه «اوا» و دو فرزندشان که گویی باید زندگی را در میان آنها جستوجو کرد. اما خانم هویستندال با کمی مکث در زندگی این خانواده بهیکباره همهی شهر را دچار نوعی پارازیت صوتی میکند و پس از رفتن برق کل شهر «اوا» را نیز بهسوی مرگ رهنمون میکند. اما تکان خوردن لبهای اوا، نبش قبر الیاس توسط پدربزرگاش و بازگشت به خانهی معشوقهی آن زن سالخورده روایت را به درونمایهی دلهرهآورش نزدیک میکند.
خانم هویستندال پس از بیدار کردن این مردگان باز هم روایت را دچار ضربآهنگ بالا نمیکند، بلکه از طریق تلفیق موسیقی متن و قاببندیهایی که گاه مخاطب را با نمایی باز و گاه با اکستریم کلوزآپهایی از زندگان و مردگان از مرگ بازگشتهاشان روبهرو میکنند کل پردهی دوم را تبدیل به تقابل دوبارهی کاراکترها میکند. او گویی در روایت خود سعی دارد ابتدا رنج فقدان را توسط این بازگشتهای ناگهانی کاهش دهد و سپس از طریق تلاش کاراکترها برای اخت شدن با عزیزان رجعتکردهاشان روایت را به پردهی سوم برساند. آنچه از سینمای دلهره میشناسیم در کل پردهی سوم رخ میدهد و کارگردان بهآرامی این مردگان را بر گوشهگوشهی شهر حاکم میکند. شاید دوستپسر فلورا تفسیر ساده و خوبی را از شرایط موجود ارائه میدهد. او به فلورا میگوید:«مادر من خیلی وقت پیش مرده و چه خوب که دیگه نمیتونه زنده بشه.»
روایت خانم هویستندال در سرتاسر خود گویی مخاطب را به جلسهی تراپی میبرد و او را در برابر کاراکترهایی قرار میدهد که هر کدام سعی دارند بهنوعی با فقدان عزیزاناشان دستوپنجه نرم کنند. برخی از آنها همچون آنا دیگر رمقی برای ادامهی زندگی ندارند، برخی دیگر همچون آن زن سالخورده بهسرعت تصمیم میگیرند خود را همچون معشوقهای که دیگر قدرت تشخیص ندارد تبدیل به گوشتی متحرک برای تغذیهی جسم او کنند و برخی دیگر همچون خانوادهی داوید رنج فقدان را به چنین بازگشتی ترجیح میدهند. در این روایت با تقابلی زیبا روبهرو هستیم و پذیرشی که باید در هر انسانی وجود داشته باشد. کارگردان از همان ابتدا بر سر کاراکترهای خود فریاد میزند که مرگ را بپذیرید و این پذیرش مرگ نه از دل مرگهراسی، بلکه از درون مرگآگاهی برمیخیزد. خانم هویستندال در روایت خود مسیری معکوس را انتخاب کرده و در نمایی باز اجازه میدهد مردگان به زندگی بازگردند، اما آنها را همچون موجوداتی غریبه تصویر نمیکند. کاراکترهای دنیای زندگان این کارگردان با آغوش باز رجعتکردهها را میپذیرند و در نهایت با آرامش آنها را رها میکنند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.