مردم لیلیپوت به فرمان پادشاهشان در میدان بزرگ شهر جمع شدهاند، زیرا قرار است «گالیور» بعد از چهل سال به آنجا بازگردد. همه منتظر هستند تا آن فرد افسانهای غولپیکر را ببینند، اما ورود گالیور همه چیز را عوض میکند. او نه یک انسان بزرگ و افسانهای که مرد جوانی مانند تمام مردم شهر است! پادشاه از دیدن این اتفاق ناراحت شده و دستور میدهد او را اعدام کنند!
«سفرهای گالیور» داستانی تخیلی نوشتهی «جاناتان سویفت» در سال ۱۷۲۶ است. این داستان سرگذشت ناخدایی به نام گالیور را بیان میکند که شکسته شدن قایقاش باعث میشود به سرزمینهای عجیبوغریبی وارد شود. سرزمینهایی مانند لیلیپوت، با مردمانی کوچک جسه، دینگدنگ، با مردمانی غولپیکر و لاپوتا، سرزمینی که مردماناش به طرز بیشازاندازهای عاشق علماند. این داستان با تمرکز بر رفتارهای عجیب مردمان هر شهر سعی میکند رفتارهای انسانی جوامع را در وجوه متفاوت نشان دهد و با آمیخته کردن تخیل و طنز روایتاش را جذاب هم نماید. داستانی که نه تنها کودکان که بزرگسالان را هم متوجه خود کرده است.
سال ۲۰۲۱ سالی پر از اقتباسهای به شدت ضعیف از داستانهای جذاب و خاطرهانگیز قدیمی بود. داستانهایی که همگی برای بزرگسالان نوستالژیهای زیبا و برای کودکان تخیلاتی نو و خلاقانه محسوب میشدند که با ساخت انیمیشنهایی بدون طرح اولیهی هدفمند تنها دستآویزی برای بهره برده شدن از نام آنها بودهاند. انیمیشن «بازگشت گالیور» نیز چیزی بیش از همین اقتباسهای احمقانه نیست. گالیور در این انیمیشن هیچ ردی از آن گالیور مهربان و ماجراجویی که ما میشناختیم، ندارد. این گالیور به مانند بسیاری از کاراکترهای انیمیشنهای باربیمانند از مردی خودخواه و خودشیفته تشکیل شده که تنها برای اثبات خودش هر کاری را انجام میدهد، حتی کمک کردن به دیگران. شهر لیلیپوت هم هیچ شباهتی به آن داستان قدیمی ندارد و پادشاهاش یک فرد به شدت احمق و بیفکر است که همواره گول گالیور را میخورد و با اینکه مدام توسط دیگران تمسخر میشود هم هنوز پادشاه است و هم مورد احترام همه. طبق معمول انیمیشنهای بدون داستان و بیهدف دختری شجاع نیز در میان مردمان شهر قرار گرفته است تا با کمک او مرد قهرمان داستان به هدفاش برسد و در نهایت هم عشق میان آنها زبانزد همه شود. این استودیوهای سازنده از این همه داستان تکراری و احمقانه خسته نشدهاند؟
اما این تمام ماجرا نیست. این انیمیشن از آنچه که فکر کنیم هم مزخرفتر و بیمنطقتر است. مثلاً گفته میشود پادشاه لیلیپوت تصمیم گرفته است هر سیصدوشصتوپنج روز سال در یک روز بگذرد. یعنی در یک روز میتوان هر چهار فصل سال را دید. اما چرا و چگونه؟ مشخص نمیشود. هیچ دلیل واضحی یا هیچ مکانیسم مشخصی برای انجام این کار نشان داده نمیشود و بینندهی کودک آن ماتومبهوت دربارهی این اتفاق تنها میتواند گیج شود و اصل روایت را هم گم کند. حتی اینکه بعد از این سکانسها خودِ انیمیشن نیز فراموش میکند که باید به این اتفاق توجه کند و تصاویرش را با فصلهای گوناگون نشان دهد، یکی دیگر از اتفاقات احمقانهی آن است که میتواند کودک مخاطباش را گیجتر هم کند. ما در تصاویر فصلهای گوناگونی را نمیبینیم.
تصاویر به شدت غیرواقعی هم هستند. کاراکترهای داستان به جز حرکات کلی انسانی نمیتوانند احساسات زیادی را در شمایل خود نشان دهند. آنها فقط میتوانند بخندند و این خندیدن هم با تغییر تنها دهانشان صورت میگیرد. به همین دلیل کاراکترها به شدت مصنوعی هستند و نمیتوانند بیننده را همراه کنند. کاش انیمیشنسازان تازهکار به جای اقتباسهای بیهوده از داستانهای قدیمی و خراب کردن آنها برای مخاطبانشان کمی به ماهیت اصلی سینما و علم آن میپرداختند و بعد از آموختن به این راه قدم میگذاشتند.