چنین بودن سخت نیست، اما کمی تلاش میخواهد
جشنوارهی ساندنس همانقدر که محلیست برای افههای زرد و سانتیمانتالیستی، به همان نسبت هم محل درخشش فیلمسازان مستقلی است که در آینده نقش بسزایی در پیشبرد سینما دارند. خانم «ایندیا دونالدسن» در اولین گام بلند خود در سینمای داستانی روایتی را از دختری نوجوان با نام «سم» ارائه میدهد که قرار است در سفری سه روزه میان جنگلهای کوهستانی اطراف نیویورک پدرش را همراهی کند.
روایت خانم دونالدسن آنقدر ساده، خطی و بهدور از هر متعلقاتی است که از همان پلان ابتدایی مخاطب را درگیر خود میکند. او با نمایی ساده از سنگچینهای نشانه در کنار یک رودخانه وارد زندگی سم میشود. او دختری نوجوان و ساکن نیویورک است. کارگردان آنقدر در فضای داخلی خانه دوربین را نزدیک سم نگاه میدارد که مخاطب درگیر فضای پیرامون این کاراکتر نشود و سحرگاه که پدر به سراغ او میآید دیگر نشانی از خانه باقی نماند. او قرار است همراه پدرش، کریس، و دوست قدیمی پدر، مت، به پیادهروی سهروزه در میان جنگلی کوهستانی بروند. در حین پیشروی روایت مخاطب متوجه میشود که این عادتی قدیمی است و سم از سالها پیش همراه پدر به این سفرها رفته است. هر چه روایت پیش میرود با درگیریهای بیشتری در زندگی سم و پدر مواجه میشویم. پدر که سالهاست از مادر سم جدا شده است و از آنسو مت نیز بهتازگی در حال جدایی از همسرش است و بههمین دلیل پسرش، دیلن، از آمدن به این سفر اجتناب کرده است.
خانم دونالدسن کار زیبایی در روایت خود انجام میدهد و آن همگامی با آرامشی است که در این طبیعت وجود دارد. مخاطب عملاً بخش عمدهای از روایت را درگیر پیادهروی این سه نفر میان جنگل و اتراق آنها در گوشهکنار آن است. کارگردان یک ساعت به مخاطب زمان میدهد تا همراه این سه نفر درگیر شخصیتپردازی هر کدام شود و این برای روایتی ۸۹ دقیقهای زمان بسیار زیادی است. اما شاهکار خانم دونالدسن در همین یک ساعت رقم میخورد و او بهخوبی هر سه کاراکتر را به موازات یکدیگر پرداخت میکند. در این یک ساعت با سکتههایی بین دیالوگها و نماهای بستهای از سکوت و خیرگی سم روبهرو میشویم که زیرمتنها را آشکار میکنند. آنچه در این روایت بیش از هر چیزی ذهن را درگیر میکند شیوهی دیالوگنویسی اقتصادی کارگردان است که سعی دارد مشاهدهگری سم را از طریق آنها تقویت کند. اما آن سکتهی اصلی و بدون موسیقی زمانی رخ میدهد که مت در شبی که کنار آتش همراه سم است، از او میخواهد که به چادر او برود و بدناش را گرم کند. مخاطب، سم و حتی خود مت از این درخواست ناگهانی گویی دچار سردی ناگهانی بدن میشوند و بهیکباره همهی آن آرامش و نوای گیتاری که زیر تصاویر وجود داشته تبدیل به سکوتی مرگبار میشود. کار اصلی خانم دونالدسن درست در همین ۲۹ دقیقهی پایانی شکل میگیرد.
کارگردان زن این روایت سعی دارد تصویری ایدهآل از دختری نوجوان را ارائه دهد که طعنهای نیشدار به آن تصویری است که هر روز و هر ساعت در حال تماشا در شبکههای اجتماعی هستیم. این دختر نوجوان هم تلفن همراه دارد، هم با دوستان خود در شبکههای اجتماعی خوشوبش میکند و همزمان درگیر همهی مشکلاتی است که یک نوجوان با آنها دستوپنجه نرم میکند. اما این نوجوان بهجای همهی آن چیزی که تلقین میشود، سعی در سکوت بیشتر و نظارهگر بودن و در عین حال عمل کردن در مواقع لازم دارد. هدف خانم دونالدسن از این روایت دقیقاً از آخرین نمای فیلم برای مخاطب روشن میشود؛ اینکه او چگونه سعی کرد نوجوان قصهی خود را تبدیل به الگویی تراز برای نوجوانان کند. سم فکر میکند؛ آن هم تفکری ساده از آن کسی که هست و قرار است نسبت به رخدادهای غیرمترقبهی خود در دنیای پیرامون پاسخ مناسب بدهد. خانم دونالدسن در روایت خود از مخاطب نوجوان این تقاضا را دارد که برای لحظاتی همچون سم باشد و نه بیشتر و نه کمتر و اجازه دهد قوهی تعقل خودش و نه شبکههای اجتماعی و نه پیامهای تلقینی موجود در این شبکهها او را وادار به الگوسازی قلابی در ذهن کند. سم بودن سخت نیست، اما کمی تلاش میطلبد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.