«پیتون» در رستوران و غذاخوریای نشسته است که پیرمردی بهنام «گریگوری» سر صحبت را با او را باز میکند. دیری نمیگذرد که گریگوری این مرد جوان را به خانهاش دعوت میکند. -گریگوری چند بار دیگر نیز پیتون را در همینجا دیده بود.- با رسیدن این دو به خانه اما حال گریگوری بد میشود و دخترش برای کمک به پدر میآید و در همین حین از دیدن پیتون تعجب میکند. در ادامه پیتون که به تازگی کار خود را از دست داده است، با درخواست این دختر به عنوان پرستار گریگوری استخدام میشود چراکه او تنها کسی است که توانسته توجه پدرش را به خود جلب کند.
فیلم «خوب» با داستانی خطی و ساده سعی کرده است درامی آسان و قابلدرک را به تصویر بکشد. درامی که در آن همهچیز از قبل برنامهریزی شده برای عوامل فیلم و قابلپیشبینی برای بینندهی آن است. پیتون که مشکلات مالی دارد و با دختری نامزد کرده است که پدری ثروتمند دارد با پیشنهاد خانوادهای ثروتمند برای نگهداری از پدرشان این کار را علیرغم میل باطنی میپذیرد و رفتهرفته رابطهای میان او و آن پیرمرد شکل پیدا میکند. رابطهای که بعد از اینکه پیتون متوجه بیماری لاعلاج گریگوری میشود عمق بیشتری باید پیدا کند. درنتیجه با این طرح اولیه و تکراری چیزی که میتواند بیننده را امیدوار کند برای دیدن این فیلم، تنها پرداخت به داستان و شرح و بسط آن است. اما آیا این فیلم توانسته است با مخاطب خود ارتباط برقرار کند؟
فیلم «تو خودت نیستی» محصول ۲۰۱۴، داستان زنی جوان -کیت- دارای بیماری ای.ال.اس است که ورود دختری دانشجو و جوان -بک- به زندگیاش به عنوان پرستار، هم زندگی او و هم زندگی این دختر جوان را تغییر میدهد. در این فیلم رابطهی ایجاد شده میان این دو شخصیت چنان آرام و پرداخت شده است که میتوان در تمام مسیر روایت، هم با بک و هم با کیت همراه شد. نشان دادن بیماری کیت و سختیهایی که این بیماری برای او ایجاد کرده است همانقدر میتواند ما را با او و دردهایاش همراه کند که نشان دادن مشکلات شخصی زندگی بک. ازاینروست که اگرچه فیلم «تو خودت نیستی» نیز طرح داستانیای قابلپیشبینی دارد اما پرداخت شخصیتهای آن و شناختی که در طی روایت داستان منجر به همذاتپنداری ما با این افراد میشود، باعث شده است ما در تمام مدت با این فیلم همراه شویم. اتفاقی که به هیچ عنوان در فیلم «خوب» رخ نمیدهد.
در فیلم «خوب» همه چیز سطحی است. هم طرح و داستان اولیه و هم احساساتی که در این روایت نشان داده میشود همگی در یک پوستهی بدون ایراد و شیک به تصویر درآمده است. ما هرگز با شخصیتهای آن احساس همدردی نمیکنیم و هیچ خطای واضحی نیز از هیچکدام از شخصیتهای داستان نمیبینیم. تمام افراد این داستان به نظر شخصیتهایی مثبت و خوب میآیند که میخواهند گذشتههای تلخ و پراشتباه خود را جبران کنند. اما فیلم هرگز توضیح درستی برای خطاهای بزرگی که این افراد در گذشته انجام دادهاند ارائه نمیدهد؛ خطاهایی که تمام سرنوشت خود و دیگران را تحتتأثیر قرار داده است. از اینروست که تلاشهای آنها هم برای خوب بودن معنایی پیدا نمیکند. در مسیر داستان رابطهی پیتون و نامزدش آنقدر خوب است و آنچنان آنها نسبت به هم درک بالایی دارند که تصور اینکه پیتون خیانت کرده باشد و خیانتاش منجر به خلق کودکی شده باشد، غیرممکن دیده میشود. از سوی دیگر رفتارهای گریگوری نیز آنقدر پخته و بدون ایراد است که تصور اینکه او نیز در گذشته پدری نامهربان و الکی بوده باشد سخت است. درواقع فیلم بدون توضیح دربارهی گذشتهی شخصیتهای خود از ما میخواهد حال آنها را درک کنیم در صورتی که تمام احوالات زمان حال کاراکترهای داستان به طور مستقیم به گذشتهی آنها متصل شده است و این چنین است که فیلم همواره در میان خود اتفاقات گمشدهای را دارد که با برشهای ناگهانی خود بیننده را گیج و خسته میکند. ما باید با شخصیتهایی همذاتپنداری کنیم که هیچ چیز از آنها نمیدانیم و اینچنین است که این روایت ساده به طرز عجیبی برای درک کردن سخت میشود.