آن هنگام که گفتوگو دیگر فایدهای ندارد
«جولین هیگینز» در سال ۲۰۱۵ فیلمی کوتاه با نام «نور زمستان» را ساخت. در آن فیلم استادی پیر و پا به سن گذاشته در خانهای دور از شهر زندگی میکرد. روایت فیلم درگیری او با دو شکارچی بود که وارد املاک او شده بودند. حال هیگینز در سال ۲۰۲۲ همین درونمایه را تبدیل به اثری بلند کرده است. اما تغییرات فرمی و محتوایی روایت باعث شده با اثری متفاوت روبهرو شویم.
«سندرا» چند سالی است که از نیواورلیانز به منطقهای کوهستانی در غرب ایالات متحده نقل مکان کرده است. او قبلاً پلیس بوده و حال بهعنوان استاد تماموقت در این شهر کوچک و کوهستانی در حال تدریس است. اما هیگینز فیلم را چکونه آغاز میکند و به انتهای پردهی اول میرساند؟ قابهای ابتدایی فیلم به وداع سندرا با جنازهی مادرش آغاز میشود. او خاکستر مادر را در دل طبیعت به خاک میسپارد. در ادامه شیوهی زیست او برای مخاطب مشخص میشود؛ زنی آدابدان، استادی فرهیخته و در نهایت انسانی با دقت و وسواس به محیط اطراف و زندگی خود. در کنار این شخصیتپردازی خوب از کاراکتر اصلی، هیگینز کمکم بذری را در فیلم میکارد که مخاطب به آن روحیهی نژادپرستی پنهان در میان مردمان شهر پی میبرد. او در این پرده بهطور مستقیم این موضوع را بیان نمیکند، بلکه روابط سندرا با دیگر استادان و مردمان شهر و جلساتی که در دانشگاه برگزار میشود باعث پرورش یافتن این بذر میشوند. هیگینز در پردهی دوم این موضوع را بازتر میکند و مخاطب در این پرده با درامی مواجه میشود که سعی دارد مسئلهی نژادی پنهان در شهرهای کوچک آمریکایی را بهتصویر بکشد.
بگذارید از زاویهای دیگر وارد این درام زیبای آقای هیگینز شویم. در یک درام سینمایی زمانی که کاراکتر در معرض تجاوز به حریم خصوصی خود قرار میگیرد چند مسیر وجود دارد؛ یک مسیر ممکن است فیلم را وارد ژانر هیجانانگیز و جنایی کند و در این مسیر کاراکتر به خونخواهی نسبت به زخمی که از سوی متجاوزان خورده برمیخیزد. در مسیری دیگر ممکن است درام به سمت و سوی دیگری برود و کاراکترها با یکدیگر روابطی عاشقانه را ایجاد کنند و در نهایت ملودرامی چرک و ناهمگون از آن ساخته شود. اما در فیلم آقای هیگینز وارد هیچکدام از این مسیرها نمیشویم. سندرا اهل گفتوگوست و شم پلیسی به او میگوید که باید وارد زندگی هر کدام از این دو شکارچی متجاوز شود. در پردهی دوم او تمام سعی خود را میکند تا بتواند به درک متقابلی از این افراد برسد. اما در پردهی سوم این گفتوگو تعبیر نامناسبی از سوی متجاوزان دارد و این پیشقدمی سندرا در برقراری رابطه را نوعی ضعف برداشت میکنند.
کارگردان فیلم را در هفت پرده یا همان هفت روز به مخاطب نشان میدهد. از همآغوشی سندرا با طبیعت و لحظهلحظه خروش و عصیان او میتوان چنین برداشت کرد که سندرا در نظر هیگینز همچون انسان عصیانگر است که پس از ناامیدی از هر آنچه که هنجار و معیار اخلاق اجتماعی مینامیم، دست به اصلاح امور میزند. از سویی دیگر نماهای لایی در فیلم حکایت از جاری شدن سیلی در خوابهای سندرا دارند که لحظهبهلحظه تا انتهای فیلم خاطرات گذشتهاش را در خود غرق میکند.
هیگینز کاملاً سعی دارد مقولهی نژادپرستی را در اکتها و کنشها و واکنشها نشان دهد. بهطور مثال فیلم «استاد» را که در همین سال ۲۰۲۲ روی پرده رفت بهیاد بیاورید. آن فیلم تبدیل به اثری مالیخولیایی و تقریباً دلهرهآور شده بود. اما هیگینز کاملاً زمینی به داستان مینگرد و سعی دارد این تقابل سفیدپوستهای سنتی آمریکایی و یک رنگینپوست را در یک درام ساده به نمایش بگذارد. او در عنوان فیلماش همهچیز را بیان میکند و در پردهی دوم و از زبان سندرا آن را بهطور کامل توضیح میدهد. سرزمین خدا در تعبیر سندرا جایی است که در افق دور آن تبدیل به بخشی از طبیعت شوی و خدا را در آغوش بگیری و در معنای کنایی این تعبیر را بهدست میدهد که هیچکدام از ما مالک زمین خدا نیستیم و این طبیعت محفلی برای همه، فارغ از هر نژاد و رنگ پوستی، است. فیلم «سرزمین خداوند» درامی زیباست که با یک درونمایهی ساده مخاطب را وارد روابط پیچیده و سنگین انسانی در یک جامعهی سنتی میکند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.