اینجا طبیعت میآفریند و میمیراند
«هلینور پالماسون» را حداقل در یک فیلم، یک زندگی با فیلم «یک روز سفیدِ سفید» میشناسیم. اما پالماسون فیلم اول بلند داستانی خود را در سال ۲۰۱۷ روی پرده برد. نام آن فیلم «برادران زمستان» بود. پالماسون در هر دو فیلم بهنوعی خود را یک ناتورالیست معرفی کرد و سعی داشت کاراکترها را درون طبیعت در مواجهه با دیگر انسانها به چالش بکشد. حال او در جدیدترین اثر خود طبیعت را تبدیل به خدای پیدا و پنهان قابهای خود کرده است. پالماسون در ابتدای فیلم خود توضیح میدهد که این روایت از کجا نشأت گرفته است؛ روایتی کاملاً ساختهی ذهن او از روی سفر یک کشیش عکاس در اواخر قرن نوزدهم بهسوی سواحل ایسلند. او عنوان میکند که هفت قطعه عکس حاصل سفر این کشیش بهسوی سرزمین خشن ایسلند بوده است.
لوکاس یک کشیش جوان است که از سوی کلیسای بزرگ دانمارک عازم مأموریتی برای ساخت یک کلیسا در سواحل ایسلند میشود. لوکاس اما مأموریت دارد این سفر را در قابهای عکاسی نیز ثبت کند و بهنوعی یک مبلغ جهانگرد محسوب میشود. او بهجای دریا از زمین وارد ایسلند خواهد شد و این یعنی تماس مستقیم او با طبیعت خشن این منطقه. کارگردان با قاب ۴ در ۳ سعی دارد تمرکز مخاطب را روی این مواجهه قرار دهد. دوربین پالماسون از ابتدا تا انتهای این سفر فقط در برخی نماها و بهدلیل وزش باد تکان میخورد. پنهای راست و چپی که او با دوربین ثابت خود میگیرد چیزی کم از سکون ندارند. در این پنها سوژه در منتهیالیه راست و چپ بیرون قاب قرار دارد و دوربین با کمترین سرعت بهسوی راست و چپ میچرخد تا به سوژهی قاب برسد. مخاطب در سرتاسر این اثر محو طبیعت بیانتهای ایسلند میشود. این مواجهه بهقدری تأثیرگذار است که حتی لوکاس نیز در طول سفر گویی فقط از خدای خود امداد میطلبد که از این هیاهوی باد، بوران، رودخانههای خشن و سرزمینهای سنگلاخی جان سالم بهدر ببرد.
پالماسون اما به همین مواجههی مستقیم مرد خدای کلیسا و طبیعت بسنده نکرده است. او با زیرکی زبان را همچون پلی نامرئی برای ارتباط بین کاراکتر «رگنار» و لوکاس انتخاب کرده است. در اینجا کلمات، حتی بیمعنی بودن و در پسوپیش هم قرار گرفتناشان، نیز تبدیل به محرک رفتاری انسان میشوند. رگنار یک گلهدار و تربیتکنندهی اسب ایسلندیست که با تمام وجود طبیعت را خدای اول و آخر زندگی خود میداند. در این سفر رگنار، بعد از طبیعت، تبدیل به دومین چالش لوکاس میشود. لوکاس در طول این سفر و تا رسیدن به مقصد ذرهذره از کالبد کشیشی خشک که وظیفهی تبلیغ خدای کلیسا را دارد فاصله میگیرد. پالماسون قدمبهقدم لوکاس را در زیر لایههای غرور، شهوت و یأس پنهان میکند. داستانی که رگنار در میانهی فیلم تعریف میکند تبدیل به خط واصل دو چهرهی لوکاس در فیلم میشود. فرم بصری کارگردان در متصل کردن این دو بخش روایت زیباست؛ داستان مارماهیها و مردی که کابوس میدید پس از از هوش رفتن لوکاس تبدیل به بازی دوربین زیر آب رودخانه میشود که همچون یک مارماهی در برابر دو خواهر سر بر میآورد. لوکاس در پارهی دوم فیلم گویی حتی توان بر زبان آوردن یک بند از کتاب مقدس را ندارد. او پس از طبیعت با مردمانی سر و کار دارد که کلیسای مورد احترام کشیش را جایی جز یک مرکز گردهمایی و رفع خستگی نمیبینند. لوکاس در پارهی دوم فیلم حتی توان تبلیغ را هم ندارد. او در این بخش جوانی سرکش و عادیست که توحش درونیاش تبدیل به محرک زندگی میشود؛ لوکاس هم میخواهد دل دختر جوان را ببرد و هم میخواهد حساباش را با رگنار تسویه کند.
فیلم جدید آقای پالماسون روایت خدای پیدا و پنهان یک سرزمین است؛ طبیعت. مردمان این سرزمین هر روز خشم و رحمت این خدا را میبینند و لمس میکنند. اما لوکاس در این میان همچون غریبهای میماند که گویی قصد بر هم زدن این نظم را دارد. در نتیجه خشم خدای طبیعت او را همچون اسباش ذرهذره تجزیه میکند تا طبق گفتهی دخترک تبدیل به گل و سبزه شود و در دل طبیعت پخش شود. فیلم سرزمین خدا سومین اثر بلند داستانی آقای پالماسون است و نشان میدهد این کارگردان ایسلندی چگونه در حال تبدیلشدن به یک کارگردان مؤلف و تأثیرگذار است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.