ما قبلاً مردهایم
در اهمیت فرنچایز «مکس دیوانه» در سینمای استرالیا باید گفت که در دههی ۱۹۷۰ سینمای این کشور از نبود محتوایی که بتواند استرالیا را همچون سینمایی غیر وابسته تصویر کند رنج میبرد. در اواخر این دهه فیلمسازانی چون «جورج میلر» بودند که با آثار خود توانستند زلزلهای بزرگ را در سینمای استرالیا بهپا کنند. جورج میلر از سال ۱۹۷۹ تا کنون خود را در دنیای پر از آشوب مکس دیوانه غرق کرده است. او ابتدا با سهگانهای که «مل گیبسون» نقش مکس دیوانه را در آنها بر عهده داشت این دنیای باز را آغاز کرد و پس از وقفهای بلند در سال ۲۰۱۵ وارد دور تازهای از دنیای خشن و دیوانهوار انتقام، خون، کشتار، گرسنگی و آخرالزمانی استرالیای پس از فروپاشی محیط زیستی شد. حال آقای جورج میلر مخاطب را بهاندازهی یک زندگی وارد دنیای کاراکتر «فیوریوسا» کرده است و داستان را تا قبل از رخدادهای فیلم سال ۲۰۱۵ ادامه میدهد.
جورج میلر در توصیف دنیای مکس دیوانه عنوان کرده بود که در این دنیا هر چیزی ممکن است و هر اثر میتواند نقض روایت قبلی خود باشد. درونمایهی این اثر جز آشوب چیزی نیست. در این روایت بالاخره برای اولین بار نقطهی دوردست را شاهد هستیم که مردمان در آنجا مشغول زندگی انسانی هستند و فیوریوسای کودک یکی از همان مردمان است. فیوریوسا ربوده و داستان انتقام و خشم دیوانهوار او از لحظهی شکنجه و قتل مادر توسط «دمنتوس» آغاز میشود. جورج میلر در دنیای مکس دیوانه دچار تسلطی باورنکردنی شده است. او این دنیا را بهگونهای خلق کرده که بهراحتی میتواند از هر نقطهای و از طریق هر کاراکتری وارد آن شود.
کاراکتر فیوریوسا شاید همچون مکس دیوانه دچار خشمی دیوانهکننده باشد اما شیوهی زیست او همچون بردهای است که بهدنبال لحظهی قطعی برای خالی کردن خشم خود است. آقای جورج میلر روایت را به پنج فصل تقسیم میکند و همچون اثر قبلی و برعکس سهگانهی ابتدایی راوی را به حاشیه میبرد. در این روایت راوی مردی سالخورده و تاریخدان است که در همان نمای ابتدایی اثر مخاطب را به تماشای بازی خون و خشونت مینشاند و در انتها نیز شیوهی انتقام فیوریوسا را تفسیر میکند. جورج میلر در این اثر نیز مخاطب را درگیر قابهایی میکند که بعید است کمتر مخاطبی را بهیاد نماهای باز، ضد نور و در نهایت دیپفوکوس فورد نیندازد.
روایت آقای جورج میلر کاملاً در خدمت درونمایهی کلی دنیای مکس دیوانه است. او در این دنیا نه از عشق سخنی میگوید و نه حتی برای لحظهای کاراکترها را دچار دلرحمی میکند. شاید دمنتوس بهترین تفسیر را از این مردمان ارائه میدهد: «ما قبلاً مردهایم.» برای درک این موضوع به رابطهی عاشقانهی بین فیوریوسا و جک توجه کنید که آقای میلر حتی برای لحظهای آن را دچار عمقی معنادار نمیکند، چرا که میداند خواهناخواه و بر اساس بینظمی و آشوب موجود در این دنیا این رابطه دوامی نخواهد داشت!
اما آقای میلر در پایان روایت خود و هنگام انتقام فیوریوسا از دمنتوس گویی برای لحظاتی وارد مکالمهی مشهور پایانی فیلم «هفت» آقای فینچر میشود و بهسبک دنیای ابزورد خود از آن الهام میگیرد. شاید دنیای مکس دیوانه آنقدر منحصربهفرد باشد که نیازی به چنین اینهمانیای در قاب خود نداشته باشد، اما جورج میلر گویی به مخاطب کمک میکند تا از این تلاقی قابها هم لذت ببرد و هم ارجاعی شیرین به اثر فینچر در ذهن داشته باشد. در دنیای مکس دیوانهی آقای جورج میلر همهچیز از سر غریزه است و نه امید و عشق!
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.