ابرقهرمانان ایتالیایی در دام نگاه ایدئولوژیک کارگردان
یکی از اصلیترین اشکالات به ابرقهرمانان مارول و دیسی نداشتن اصالت است. این ابرقهرمانان از دل کمیکبوکها بیرون آمدهاند؛ آن هم در کشوری که هزاران کیلومتر دور از بزرگترین وقایع تاریخ است. تاریخ جعلی این ابرقهرمانان در هر جای دنیا ریشه دوانده. گویی هالیوود از طریق این ابرقهرمانان سعی در فتح ذهن تودهی بیخبر از همهجا دارد. این کمیکبوکها برای هر کدام از این ابرقهرمانان مکانی روی کرهی زمین را در نظر گرفتهاند که در نتیجهی اتفاقی بزرگ در تاریخ تبدیل به موجودی با قدرتی باورنکردنی میشوند. اما هم آن محل و هم آن اتفاق عاریهای است. چند سالی میشود که سینمای اروپا دیگر از دسترویدستگذاشتن خسته شده و سعی دارد خودش ابرقهرمان تولید کند. هر چند این آثار هنوز بسیار کار دارند تا به یک ثبات کاراکتری و روایی برسند، اما همین شروع خودش نویدبخش آیندهای خوب برای این سینماست. «گابریل ماینیتی» در دومین تلاش خود در این سینمای ابرقهرمانی بهسراغ روایتی در زمان جنگ جهانی دوم رفته است.
یک گروه دورهگرد که رهبر آنها پیرمردی با نام «اسرائیل» است در شهرهای ایتالیای تحت اشغال نازیسم به سرگرم کردن مردم مشغول هستند. در این گروه چهار نفر حضور دارند؛ دختری با نام «ماتیلده» که بدناش برق بیشازحد تولید میکند، مردی کوتاهقد با نام «ماریو» که بدناش میتواند آهنربا شود، مردی با نام «فولویو» که بدنی پر از مو و قدرت بدنی بسیار بالایی دارد، و در نهایت پسر جوانی با نام «چینچو» که روی حشرات تسلط دارد. فیلم با نمایش این چهار نفر آغاز میشود و در ادامه بمباران شهر توسط نیروهای ارتش نازی فیلم را وارد جریان اصلی روایت میکند. از همان ابتدای فیلم میتوان خام بودن ایده را در ذهن کارگردان مشاهده کرد. این اثر بیش از آنکه یک فیلم در ژانر ابرقهرمانی باشد، به یک غمنامه برای یهودیانی تبدیل شده که وعدهی دیدارشان را در سرزمین موعود میگذارند. کارگردان نقطهی مقابل این کاراکترها را یک نوازندهی ششانگشتی آلمانی قرار داده که مدیر یک سیرک است. این فرد رویاهایی از آینده میبیند و قصد دارد با این چهار نفر آینده را بهنفع ارتش نازی تغییر دهد.
زمانی که نگاه ایدئولوژیک و سوبژکتیو کارگردان وارد یک اثر شود دیگر نمیتوان انتظار داشت که با یک روایت مستقل سینمایی سروکار داشته باشیم. این نوع آثار با نگاهی یکطرفه به برخی واقعیتهای تأسفبار تاریخ و جنگ باعث میشوند مخاطب در برابر فیلم جبهه بگیرد. آقای ماینیتی نیز بهوضوح فیلم خود را تبدیل به سوگنامهای یکطرفه برای یهودیان جنگ جهانی دوم کرده است. اینکه این جنگ چه مصیبتی را بر سر این مردمان آورد بر کسی پوشیده نیست. اما کارگردان به این بسنده نمیکند و کاراکتر اسرائیل را همچون نویددهندهی سرزمین موعود برای قوم یهود تصویر میکند. هنوز و پس از نزدیک به هفتاد سال بر سر سرزمین فلسطین و حق حاکمیت آن مناقشه است. حال چرا باید یک کارگردان این چنین یکطرفه رأی خود را از زبان یک کاراکتر صادر کند؟ اینجاست که باید با چنین آثار ایدئولوژیکی زاویه داشت. این آثار در پوشش یک اثر سرگرمکنندهی سینمایی با زبانی کاملاً مستقیم و بیپرده حکم صادر میکنند. چنین کارگردانهایی شاید در جایگاهی نباشند که در قرن بیستویکم بخواهند بهسبک آثار استالینیستی، نازیستی و فاشیستی تصویری حقبهجانب را از مسئلهای که هنوز حل نشده ارائه دهند. این اثر میتوانست در حد یک آزمونوخط برای سینمای اروپا در سینمای ابرقهرمانی محسوب شود. اما نگاه خام و کودکانهی کارگردان باعث میشود همین آزمونوخطا هم راه به جایی نبرد.