«آلیس» تصمیم میگیرد با دو فرزند خود «مودی» و «اِسمَش» به تعطیلات برود. از سوی دیگر «دیوید» نیز با دو فرزندش «رُز» و «رابی» به قصد مسافرت منزل را ترک میکنند. این دو خانواده در یک خانهی اجارهای یکدیگر را ملاقات میکنند. آلیس و دیوید که عاشق یکدیگر شدهاند به قصد آشنایی فرزندانشان به این تعطیلات آمدهاند. اما فرزندان نمیتوانند این اتفاق را بپذیرند. زمانی که این چهار فرزند در حال بحث در ساحلی شنی هستند، با موجودی عجیب با نام «سامیید» آشنا میشوند. سامیید توانایی برآورده کردن آرزوها را دارد.
داستانهای جادوئی کودکانه همیشه برای دنیای کودکان جذاب بودهاند. خلاقیت و بلندپروازی، مشخصهی دنیای کودکی است. سینما بهعنوان دریچهای توانمند در نشان دادن تمام رویاهای محال، توانسته بسیاری از این رویاها را نشان داده و نباید در این میان کودکان را هم فراموش کند. اما انگار دنیای صنعتی سینما و تبلیغات آن، باعث شده دیگر سینمای کودکان از سوی این دنیای پرزرقوبرق دیده نشود. فیلمهای کودکانه دیگر صداقت و سادگی گذشته را ندارند. پر شدهاند از فیلمهایی با خوانندههای کودکی که بهدنبال آوازههای بلند هستند و یا رقاصان پرتلاشی که آرزوی بهترین مکانها را برای رقصیدن دارند. انگار آرزوهای کودکانه، بیشتر بزرگسالانه است. اما فیلم «چهار بچه و آن» سعی کرده است بهنوعی دوباره دنیای جادویی و خالص کودکان را نشان دهد. اما او نیز همچنان جامانده است.
کودکان با پیدا کردن سامیید میتوانند آرزو کنند و این توانایی میتواند به مدد فیلم آمده و خلاقیت فراوانی را در اختیار داستان قرار دهد. اما انگار این آرزوهای بزرگسالانه دامن این داستان و این کودکان را هم گرفته است. شاید در ابتدا بهنوعی طبیعی باشد که اولین آرزوی یک دختر نوجوان امروزی خوانندهی مشهور و محبوب شدن باشد؛ چرا که واقعیت جز این نیست که امروزه تمام آرزوهای کودکانه محدود به چند آرزوی عمومی شدهاند. ولی در آرزوی بعدی، آرزوی دختر بچهی کوچکتر یعنی مودی پرواز کردن است. و ای کاش از این آرزوها بیشتر در داستان دیده میشد. شاید اگر داستان همین مسیر آرزوها را ادامه میداد و با هر آرزویی به واقعیت نزدیکتر میشد، بهتر میتوانست نتیجه دهد. اما فیلم مسیر خود را تغییر میدهد و ما از اواسط داستان یک مرد حریص را میبینیم که خواهان تصاحب این موجود عجیب است و مابقی داستان تکاپوی این مرد است برای یافتن این موجود. سامیید هم دیگر وقتی برای برآورده کردن آرزوهای بچهها ندارد.
فیلم بهنوعی بازسازی فیلم «پنج بچه و آن» محصول ۲۰۰۴ است که آن فیلم هم چندان اقبالی برای دیده شدن نداشت. این فیلم هم اگرچه پتانسیلهای زیادی را میتواند داشته باشد، اما باز هم محدود به همان داستانهای تکراری گذشته میشود.
روایت داستان میتوانست بهتر از این باشد. به چهار شخصیت کودک توجه شده است و شناختی کافی را در اختیار بیننده نیز قرار میدهد. اما به بزرگسالان داستان اهمیت چندانی داده نشده است. رابطهی آلیس و دیوید خیلی ناگهانی بد میشود و خیلی ناگهانی هم خوب میشود. شاید اگر به این دو شخصیت توجه بیشتری شده بود، داستان روندی طبیعیتر را نشان میداد. آقای «ترنت» هم که شخصیت حریص داستان است، سطحی گرفته شده است. داستان شاید بهنوعی دچار عجله در اتفاقات هم شده است. همچنان که چندان اتفاق خاصی در آن رخ نمیدهد، اما همان اتفاقات نیز با سرعتی زیاد رخ میدهند و کودکان و بینندگاناش را در سطح اتفاقات خود نگاه میدارند. در نهایت هم این داستان کودکانه مانند بسیاری از داستانهایی که این روزها حیف میشود، حیف شده است. انگار صنعت سینما دارد بر سینمای ماجراجویانه و سادهی کودکان هم غلبه میکند.