اولین شات از فیلم بلندگویی را نشان میدهد. در ادامه شاتهای متمادیای از ساختمانهای بیروحی که در آنها هیچ انسانی دیده نمیشود به نمایش گذاشته شده است. سپس فیلم چرخوفلکی را نشان میدهد که در حال چرخیدن است. ناگاه دختری از این چرخوفلک به بیرون پرتاب میشود. «فورتونا» از جای بلند میشود و با دیدن زنی که سوار بر موتور است و به سرعت به سمتاش میآید، شروع به فرار کردن و دویدن میکند. در این حین صدای فریادهایی از داخل بلندگو و مکانی نامعلوم شنیده میشود که نام او را فریاد میزند.
جهان مکان ترسناکی میتواند باشد و رخدادهای وحشتناک زیادی در آن میتواند اتفاق بیفتد اما شاید یکی از وحشتناکترین و دردناکترین اتفاقاتی که میتواند روح هر انسانی را بخراشد تجاوزهای بیرحمانه به کودکان معصومی است که تنها گناهشان زیبایی و پاکیشان است. تصور اینگونه رخدادی هم برای آدمی سخت خواهد بود چه برسد به تعریف کردن آن. حال اگر کارگردان و نویسنده باشید و بخواهید اینگونه داستانی را تعریف کنید که نه فیلمتان برچسب شعاری بودن به خود بگیرد و نه از تأثیرش کاسته شود باید چه بکنید؟ «نیکولآنجلو گلورمینی» بهترین انتخاب را کرده و فیلم خود را به صورت یک سوررئال دردناک، سیاه و گیجکننده برایمان توصیف کرده است. فیلم «فورتونا» چنان گیجکننده و عجیب است که شما را تا بیست دقیقهی پایانی خود مبهوت نگاه میدارد و شما تنها میتوانید اتفاقات رخداده را ببینید بدون اینکه دقیقاً بدانید چه اتفاقی در حال رخ دادن است. شما تنها مبهوت بازی بازیگران، اتفاقات عجیب، موسیقی گاهگداری فیلم و البته شاتهای فوقالعاده آن میشوید و میدانید باید اتفاقی تلخ درحال رخ دادن باشد اما چگونه اتفاقی و چطور؟
از همان ابتدای فیلم این تلخی در تمام تصاویر دیده میشود و در تمام رفتارهای شخصیتها قابل تشخیص است. فورتونا که از خواب بیدار میشود و به آشپرخانه میرود مادرش او را «نانسی» صدا میکند. تمام ساختمان و روانشناس عجیباش هم او را نانسی صدا میکنند. تنها دو کودک دیگر ساختمان هستند که او را فورتونا میخوانند و به او میگویند او شاهزادهای است از سیارهای دیگر و باید از این سیاره به زودی بگریزد. چراکه غولهایی وجود دارند که قصد آزار رساندن به او را دارند. ما به عنوان بیننده تمامی این اتفاقات و اتفاقات عجیب بعدی را میبینم و از هیچکدامشان هم سر در نمیآوریم. اما زمانی که فیلم به انتهای خود نزدیک میشود رفتهرفته همهچیز روشن میشود و ما میتوانیم تمام اتفاقات از همان شات ابتدایی فیلم تا انتهای آن را به یکباره درک کنیم و بهت و گیجی خود را از این همه اتفاقاتی که اینگونه به هم ربط پیدا کردهاند را در خود داشته باشیم. این بهت زمانی بیشتر میشود که بدانیم اصل داستان واقعی بوده است و همهچیز به طرز دردناکی رخ داده است. تصاویر آنقدر دردناک هستند و آنقدر همهچیز در فیلم معنا دارد که نمیتوان برای آن کلامی را بیان کرد و باید تنها دیده شوند تا درک شوند.
یکی از بهترین قسمتهای فیلم را باید بازی بازیگران آن دانست بهویژه بازی بازیگران کودک آن. بازیگر کودک نقش فورتونا یا همان نانسی بیش از همه توانسته است در ایجاد حس همدردی ما با فیلم اثرگذار باشد. گریم بازیگران، نوع لباس پوشیدنهای آنها حتی نوع خندیدن آنها و تمام رفتارهاشان میتواند به خوبی سرنخهایی را به بیننده بدهد. سرنخهایی که میتوانند ما را در انتهای داستان کمک کند تا به درک بهتری از اتفاقات رویداده دست پیدا کنیم.
از تصاویر فیلم و نوع فیلمبرداری آن نیز نباید غافل بود. این فیلم حتی آنچنان که فیلمهای دیگر دارای دیالوگ هستند، دیالوگ ندارد و سعی شده از کمترین دیالوگها استفاده شود و بیشتر تمرکز خود را بر همان تصاویر سوررئال و رویایی خود قرار دهد. چرا که اتفاقی که درحال رخ دادن است را نمیتوان با کلام بیان کرد و این تصاویر هستند که شاید بتوانند تنها گوشهای از این اتفاقهای غیرقابلباور را برایمان نشان دهند. قابهای ۴ در ۳ تصاویر نیز از همان ابتدا حس رؤیایی و خیالی بودن خود را به ما منتقل کرده و ما میدانیم قرار است با یک فیلم غیرمعمولی روبهرو باشیم اما شاید هرگز هیچکداممان تصور اینگونه فیلمی را در برابرمان نداشتیم.
«نیکولآنجلو گلورمینی» با انتخاب این سوژه شهامتاش را در ساخت اولین فیلم بلند خود به ما نشان میدهد. او که از شاگردان و البته دستیاران «پائولو سورنتینو» نیز بوده شاید این شهامت خود را مدیون استاد خود است و مدیون فیلمهای کوتاهی که ساخته است.
دانلود از مگابوی