شاید آنها برادرانی بودند که سالها هم را گم کرده بودند
«توماس» پسری جوان و عیاش است که شبها تا صبح در کلابها مشغول نوشیدن و رقصیدن است و روزها در تخت خود در خانهی پدرش میخوابد. زمانی که «هنری»، پدر توماس که دکتر است، بیماری نوجوان دارد که امید چندانی برای زندگیاش نیست، تصمیم میگیرد هم برای دادن درس به پسرش و هم کمک به «مارکوس» توماس را مجبور به همراهی با این بیمار کند. توماس از خانه و پول توجیبی محروم میشود مگر اینکه روزهای خود را با مارکوس بگذراند.
فرانسه زادگاه سینماست و نمیتوان در زادگاه سینما زندگی کرد و به سینما علاقهمند نبود. شاید به همین دلیل هم است که پرورش یافتن در فرانسه جایی که در گوشهگوشهی آن نام یک سینماگر دیده و شنیده میشود راهی جز سینما را برای بسیاری از مردمان آن پیشرو ندارد. شاید کار سینماگران جوان فرانسوی هم از این رو راحتتر باشد. آنها میتوانند بگویند ذاتا استعداد فیلمسازی دارند و میتوانند بهراحتی روایتی کلیشهای را در بستری ساده بیان کنند. «کریستف باراتیه» تهیهکننده و کارگردان باسابقهی فرانسوی که عموما هر سه یا چهار سال یکبار دست به ساخت اثری میزند در سال ۲۰۲۱ بار دیگر اثری ساده را بر پردهی سینما برده است. او برخلاف بسیاری از فیلمسازان جوان و پیر که بر عشق زمینی یک زن و مرد تکیه کرده و تلاش میکنند اینگونه مخاطب را جذب خود کنند به یک عشق صادقانه میان دو پسر با تفاوت سنی زیاد تمرکز کرده و آنها را چون برادرانی که برای خوشحالی هم حاضراند هر کاری انجام دهند، تصویر میکند.
در این فیلم توماس سیواندی ساله و بیهدف مجذوب پسری نوجوان با اهداف و آرزوهای کوچک میشود و تلاش میکند برای رساندن این پسر به این آرزوها هر کاری انجام دهد. اهداف این پسر نوجوان آرزوهایی دستنیافتنی برای او هستند، درصورتی که توماس با یک چشمبرهمزدن آنها را میتواند داشته باشد. درعوض مارکوس مادری دارد که توماس هرگز آن را نداشته است و همین امر هم سعی او را بر خوشحالی این مادر و پسر بیشتر میکند. مارکوس آرزوی رفتن به استادیوم ورزشی و دیدن یک مسابقهی فوتبال از نزدیک را دارد. او دلاش میخواهد سفر رود و ماشینسواری کند. آرزوهایی که برای توماس ساده و در دسترساند. باراتیه در مسیری ساده و بدون اغراق این دو شخص را در کنار هم قرار میدهد و سفری کوتاه اما دلنشین را از آنها تصویر میکند. خندههای این دو شخصیت واقعی و ملموس است و همچون دو برادر که شاید سالها یکدیگر را گم کردهاند و حالا پیدا، رفتارهایی شیطنتآمیز همراه با عشق را با هم ردوبدل میکنند. حتی رابطهی مارکوس با پدر و توماس با مادر هم بهخوبی پرورش داده شده و میتواند ارتباط خوبی با مخاطب ایجاد کند.
داستان فیلم «مرا تا دوردستها پرواز بده» از همان ابتدا کلیشهای و تکراری دیده میشود. مخاطب میتواند از ابتدا تا انتهای آن را حدس بزند. پیرنگ کلی قابلپیشبینی است، اما آنچه باعث میشود مخاطب علیرغم تمام این موارد نتواند از برابر آن کنار رود مسیر داستان و سادگی روایت آن است. سادگیای که با بازی بسیار روان بازیگران درهم آمیخته شده و توانسته اثر داستان را بیشتر کند. بازیگر نقش توماس شاید کارش را از همه بهتر انجام داده و توانسته است هم پسری بیمار و خسته و خشمگین را به خوبی نشان دهد و هم شیطنت یک نوجوان کمسنوسال را تصویر کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.