کارگردان پروست را زندگی کرده بود
دوران نوجوانی بهقدری در زندگی آیندهی هر انسانی تأثیرگذار بوده و است که هر ساله چندین اثر سینمایی درونمایههای خود را از همین دوران میگیرند. گاه با نوجوانی مواجه هستیم که در اوج بلوغ دوران جنسی خود دچار سردرگمی میشود و گاه نوجوانی دیگر در انتخاب مسیر آینده به بنبست میرسد. از سویی دیگر نوجوانهایی در سینما وجود دارند که بهسبب کودکی نکردن، نوجوانی برایاشان تبدیل به اوج دوران کودکی میشود. «یائومه سوکاراتس» در اولین تجربهی بلند سینمایی خود گامی چنان محکم برداشته که مخاطب طی ۷۴ دقیقه همزمان در حال تماشای سینما و مرور «در جستوجوی زمان از دست رفته» است.
«آینا» در این فیلم هم در حال نوجوانی کردن است و هم زندگی و هم مرور هستی. او قبل از هر اتفاقی در حال مرور بعد هستیشناسانهی آن است. اینکه کارگردان در طول فیلم و از طریق کاراکتر خود در حال شعارهای فلسفی است، سطحیترین واکنش به واگویههای کاراکتر آیناست. این کاراکتر نوجوان مانند هر نوجوان دیگری با دوستان خود به مهمانی میرود، با بحران روحی مواجه است، عشقی یکطرفه به یکی از پسران مدرسه دارد و در نهایت با دیگری خود در حال مکالمه است. آینا درست روی نقطهای ایستاده که شاعرانگی درون و بحران هویتی بیرون با یکدیگر در حال جنگ هستند. کارگردان برای درک بهتر موقعیت آینا در دنیایی که زیست میکند، افتتاحیهای با روایت آینا در ابتدای هر سکانس قرار داده است. گویی هر کدام از این واگویهها همان نماهای بالشی اوزویی هستند که روغن چرخدندههای روایت بهحساب میآیند.
«تنها چیزی که ندارم، همونیه که آرزوش رو دارم.» این جمله توصیف آینا از عشق یکطرفهاش است. این توصیفها در ابتدای هر سکانس، مخاطب را بیشک بهیاد پروست و شاهکار ادبیاش میاندازد. کاراکتر رمان «در جستوجوی زمان از دست رفته» قبل از ورود به هر مکان یا جمع، در حین مکالمه با دیگران و برانداز کردن محیط اطراف، دائم در حال توصیف لحظهبهلحظهی محیط و افراد درون آن محیط بود. به توصیفی مشابه از کتاب دقت کنید؛ «هنگامی که عاشقی آغاز میکنیم، وقتامان نه به دانستن این که عشق چیست، که به آماده کردن امکانهای دیدار فردا میگذرد.» همانگونه که ملاحظه میکنید سوکاراتس پروست را نخوانده است، بلکه آن را زندگی کرده و توانسته در برداشتی آزاد روایتی از نوجوانی روی پرده ببرد.
این فیلم در باب نوستالژیهای دوران نوجوانی از شکستها و عشقها و شادیها و غمها نیست. کارگردان در ابتدای فیلم معنای فرهنگ لغتی «فانتزی» را روی صفحه میآورد. در بخشی از این معنا چنین آمده که فانتزی آن چیزی است که فقط در ذهن همان فرد میگذرد و نگاه او به زندگی است. فانتزی در زندگی چیزی شبیه همان تخیل همهی ماست. بدون تخیل زندگی ممکن نیست و گاه این تخیل آنقدر در ذهن تکرار میشود که چیزی شبیه پارهای از واقعیت نمود پیدا میکند. کل این روایت فانتزی یک دختر نوجوان است و مواجههی او با حقیقتهای عریان زندگی. او عاشق است، اما عشق به او پشت پا میزند. او بهدنبال هدف است، اما در حساسترین برهه از مقطع تحصیلی خود همهچیز را رها میکند. آینا در حال یافتن امیدی است که آلبر کامو آن را در نور خورشیدی میدید که از لابهلای برگهای درخت زیتون نفوذ میکرد. آینا در ابتدای راه جوانی میداند که در زندگی فقط یک آغاز وجود دارد و یک پایان؛ تولد و مرگ. مابقی آغازها و پایانهای ما در هر مقطع فقط بخشی از چرخهی زندگی هستند. سوکاراتس در اثر خود سعی کرده دوربین را در خدمت همین تخیلپردازی آینا قرار دهد. بههمین سبب است که آن فاکتورهایی که در دیگر روایتهای مشابه به بالا رفتن ضربآهنگ اثر کمک میکنند، در این اثر ابتدا باید از فیلتر ذهنی آینا بگذرند و هر کجا لازم بود ضربآهنگ بالا برود. آینا در این اثر مرکز جهان است و همهی گامهای بعدی فیلم بسته به تصمیمهای او شکل میگیرند. آینا در این فیلم خود انسان است که هستی در خدمت اوست.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.