یکی از اصول مهم روانکاوی که در هیجان آمریکایی سوخت
یکی از ترفندهایی که بیشتر روانشناسان در مواجهه با بیماران بدحال خود که هر آن ممکن است بهسوی خودکشی گام بردارند استفاده میکنند، آمیخته کردن خود با بیمار است؛ بهاینصورت که روانشناس در جلسات خود با بیمار دیگر از بالا به پایین به او نگاه نمیکند بلکه خود را همسطح بیمار و بهعنوان یک فرد عادی نشان میدهد. هر خاطرهای که بیمار تعریف میکند، روانشناس هم یکی از خاطرات زندگی خود را برای او نمایان میکند. این امر سبب میشود تا بیمار با روانشناس دچار همذاتپنداری شود و احساس کند که تنها نیست. مغز اصلی روایت این فیلم نیز در باب همین موضوع است.
فیلم با حادثهای که برای پسر فیلیپ و گریس رخ میدهد شروع میشود. خانوادهای دچار فقدان یکی از اعضا میشوند و سه سال از این ماجرا میگذرد. نگاههای اعضای خانواده دچار تلاقی با یکدیگر میشود اما هیچ نشانی از محبت در آنها نیست. فیلیپ یک روانشناس و گریس مشاور املاک است و تنها دخترشان-لوسی- نیز بهسبب مصرف کوکائین از مدرسهی شبانهروزی اخراج شده است. فیلیپ خود را در کارش و بیمارانی که در دفترش ویزیت میکند غرق کرده است. اما گریس دائم سعی دارد تا خلأ ایجاد شده بین خود و فیلیپ را پر کند. در این کشاکش مطمئناً جایی برای لوسی نمیماند. اما فیلم با دیالوگهای فیلیپ و یکی از بیماراناش-دفنی- در روند بهبودی او وارد مسیر تازهای میشود. این بیمار همانی است که فیلیپ احساس میکند با شیوهی جدید تراپی یکی از موفقیتهای او در روند درمان بیماران محسوب میشود. او حتی از این موضوع بهعنوان یک مقاله استفاده میکند و در دانشگاه محل تدریس خود آن را ارائه میدهد.
این فیلم تا میانهی خود نشان از یک درام روانشناسانه دارد اما بهیکباره خود را از این فضا جدا میکند و تبدیل به یک فیلم در ژانر هیجانانگیز میشود که نقض ابتدای خود است. ون استاین که در سال ۲۰۲۰ فیلم نسبتاً ضعیف میراث را روی پرده برده بود، در این اثر نیز نتوانسته جای پای خود را در سینمای هیجانانگیز محکم کند. او این بار با توسل به فضای روانشناسی سعی کرده اثر خود را تبدیل به یک هزارتوی معمایی کند که آمیخته با رنج و انتقام است. اما باید گفت که لوکیشنهای شیک و لوکس، فیلم را تبدیل به یک اثر منزوی میکنند. البته نباید از بعضی انتخابهای درست کارگردان در استفاده از فیلترهای روی تصویر و زاویههای دوربین چشمپوشی کرد. استفادهی مناسب او از نمای دید پرنده در لحظاتی که ماشینهای فیلیپ و گریس به خانهی جیمز میروند تبدیل به نوعی تعلیق در اثر میشوند که باید گفت زیباست.
شاید یکی از بهترین سکانسهای فیلم لحظهای است که فیلیپ در بیرون از خانهی جیمز و در ماشین خود است و شاهد وارد شدن گریس به خانهی جیمز است. همگامی خشم در حال فروخوردن او و اتفاقاتی که در خانه رخ میدهند تبدیل به همان هیجان و تعلیقی میشوند که فیلم در کلیت خود فاقد آن است. در هر صورت فیلم «هر نفسی که تو میکشی» یک درام هیجانانگیز با استفاده از تمام کلیشههای نخنمای هالیوودی است که درونمایهی زیبای خود را فدای آنها کرده است.