در طی دههی ۱۳۸۰ شمسی از طریق شبکههای تلویزیونی شاهد سریالی ترکیهای بودیم با نام «کلید اسرار» که در آن تمام کائنات گسیل میشدند تا مکافات عمل را در قسمتی کوتاه روانهی یک مادرشوهر یا مادرزنی ظالم، عروس یا دامادی بدطینت، فرزندی ناخلف و در نهایت کاسبی حریص کنند. تقریباً پلات همهی این داستانها مشخص بود و هیچ خلاقیتی در پس درونمایههایاش وجود نداشت. حال در کشور کلمبیا شاهد اثری هستیم که کارگردان آن سعی دارد از طریق پسری تازهنوجوان با نام «آلفونسو» مخاطب را به درون روستایی کوچک ببرد و از طریق ظلمها و محنتهایی که این پسرک متحمل میشود کمی احساسات مخاطب را درگیر کند.
روایت از همان ابتدا پیرنگی برای ارائه ندارد. کارگردان به سبک سازندگان بالیوودی و پایاننامهنویسها و نویسندگان فارسیزبان چند دقیقهی ابتدایی خود را به تقدیمیها اختصاص میدهد. پس از این افتتاحیهی پایاننامهای وارد داستانی میشویم که از هر سو به آن مینگریم جز بیداستانی چیزی در خود ندارد. گویا قرار بوده آلفونسو تبدیل به پسری از جنس کاراکترهای نئورئالیسم ایتالیایی شود (زمان فیلم به سال ۱۹۵۷ باز میگردد) که همراه مادرش در آلونکی بیرون از روستا زندگی میکند. بهناگاه مادر فوت میشود و این پسرک باید تمام بار زندگی را به دوش بکشد تا حداقل بتواند زنده بماند و در عین حال به قول خود برای خرید یک سنگ مزار برای مادر نیز عمل کند. آشفتگی بیحدوحصر روایت تا جایی پیش میرود که حتی کارگردانها هم در اتاق تدوین دچار نوعی روزمرگی میشود. پسرک شیکپوش و سفیدپوش پس از مرگ مادر دیگر هیچ نشانی از آن کاراکتری که در ابتدای فیلم دیدهایم ندارد. کارگردان طبق وظیفهی کلید اسراری خود سعی دارد همهی محنتها را بر سر این پسرک آوار کند تا در نهایت از طریق نسخهخوانی و دیکشنریخوانی او را تبدیل به یک پزشک داروساز تجربی کند.
کارگردان این اثر بسیار تلاش کرده تا از طریق نوردهی و تنظیم کامپیوتری پالت رنگی به آلفونسو چهرهای مسیحایی دهد، اما شاید به این فکر نکرده که این تزریق مصنوعی مسیح در کالبد این کاراکتر نیاز به پیشداستانی فکرشده و در نهایت شخصیتپردازی دارد. او حتی بازیگردان خوبی نیست، زیرا این بازیگر نوجوانی که برای نقش آلفونسو انتخاب کرده هیچ درکی از شرایطی که کارگردان برای اثر خود طراحی کرده ندارد. او نه قادر است یک کاراکتر گرسنه را در روستایی دورافتاده بیافریند و نه حتی توانایی این را دارد که مخاطب را مجاب به پذیرش محنتها پیرامون خود کند.
این روایت در بهترین حالت یکی دیگر از نمونههای کلید اسرار است که فقط لوکیشن خود را عوض کرده است. متأسفانه کارگردان در اثر خود حتی برای لحظهای مخاطب سینما را درگیر نمیکند. او در انتهای فیلم با چندین و چند فکت و عکس سوگند میخورد که این رخدادها واقعی بودهاند، اما مخاطب سینما از این قابها روایتی سینمایی طلب میکرده و نه التماس کارگردان برای پذیرش بیداستانیاش را. آقای «کارلوس دل کاستیلو» در این اثر قادر نبوده زندگی پسرکی که یک روستا را تحت تأثیر اعمال خود قرار داده به تصویر بکشد. او خاطرات و فکتهایی را شنیده و سعی کرده از طریق قابهای ناموزون و تنی چند از بازیگرانی که هیچ درکی از موقعیت روایت نداشتهاند اثر سینمایی خود را تصویر کند؛ اثری که هیچگاه تبدیل به یک روایت سینمایی نشده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.