پوستر فیلم اریک

چه نیازی به این همه خرده‌روایت بود؟

اریک
Eric
محصول ۲۰۲۴ – بریتانیا
رده‌ی سنی ۱۴+
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

داستان مینی‌سریال ۶ قسمتی «اریک» در باب کاراکترهایی‌ست که همه‌اشان قرار است درون نیویورکِ دچار فساد سیستمی در سال ۱۹۸۵ برای بقا تقلا کنند. خانم «ابی مورگان» به‌همراه «لوسی فوربس» روایت خود را در اپیزود اول با پیام تلویزیونی «وینسنت اندرسون» در باب ناپدید شدن فرزند ۹ ساله‌ی خود، «ادگار»، آغاز می‌کنند. آن‌ها پس از این نمای بسته از وینسنت به ۴۸ ساعت قبل می‌روند و ناپدید شدن ادگار را همچون جرقه‌ای که کل شهر را به آتش خواهد کشید تصویر می‌کنند.

وینسنت یک عروسک‌گردان مشهور در برنامه‌ای صبحگاهی است که گویا کل نیویورک هر روز به تماشای آن می‌نشینند. روایت از لابه‌لای نورهای استودیو ادگار را کانون توجه خود قرار می‌دهد. همراهی ادگار با پدری که گویی همچون رفیق صمیمی اوست مخاطب را به‌یاد بسیاری از روابط پدر و پسری دوستانه در سینما می‌اندزد، اما هر چه پیش می‌رویم گویی این رابطه فاصله‌ای به‌اندازه‌ی یک دنیا را در خود دارد. ادگار نسبت به پدر ترس دارد و پدر نیز در دنیای آشفته‌ی خود در حال زیست است. حتی رابطه‌ی وینسنت و «کساندرا» نیز همان چیزی نیست که در ابتدای ورود این دو به خانه شاهد هستیم. این خانواده نه‌تنها نقطه‌قوتی ندارد، بلکه مملو از ضعف‌های ساختاری در برقراری ساده‌ترین روابط بین پدر و فرزند، زن و شوهر و در نهایت روابط اعضای خانواده با یکدیگر است. خانم مورگان همه‌ی سعی خود را می‌کند تا در همان ۲۰ دقیقه‌ی اول اپیزود اول نشانه‌هایی از کل روایت را در برابر مخاطب قرار دهد و در اپیزودهای بعدی این دایره را بدون گسترش دادن طی کند تا در این دور مخاطب کاراکترهای درگیر را بهتر و بیشتر بشناسد؛ از امضای یک گرافیتی‌کار روی دیوار‌های شهر تا کلاب «لاکس»‌ که مردی بیرون از آن در حال سیگار کشیدن است و در نهایت زمین بسکتبالی که در مسیر خانه تا مدرسه‌ی ادگار قرار دارد. همه‌ی این مکان‌ها و کاراکترها قرار است بخش مهمی از روایت را در خود داشته‌ باشند. اما ناپدید شدن یکباره‌ی ادگار چیزی جز افتادن خانم مورگان در مغاکی که از انتهای آن  خبر ندارد نیست.

نیویورک در این روایت گویی همان گاتهام کمیک‌بوک‌ها قبل از سر بر آوردن جوکر است. خانم مورگان همه‌ی تلاش خود را دارد تا از طریق این همانندسازی مردمان را در ورطه‌ای از سقوط اخلاقی در همه‌ی ابعاد تصویر کند و باید گفت در ۲ اپیزود اول این را تا حدی نشان داده است. اما از زمانی که اریک پا به دنیای وینسنت می‌گذارد این تلقی شیرین در ذهن ایجاد می‌شود که قرار است ذهن خلاق و از هم پاشیده‌ی وینسنت روایت را در مرز میان واقعیت و انتزاع پیش ببرد. اما در کمال تأسف چنین اتفاقی رخ نمی‌دهد. اریک زیر انبوهی از خرده‌روایت‌های ناقصی که کارگردان‌ها حتی فرصت پرداخت کامل به آن‌ها را ندارند دفن می‌شود. مخاطب پس از اپیزود اول که طرحی از اریک را در دفتر طراحی ادگار مشاهده می‌کند نیاز به پرداخت بیشتری در این باب می‌بیند که کارگردان‌ها وارد مسیری موازی می‌شوند؛ زندگی شخصی و حرفه‌ای بازرس حوزه‌ی مفقودین یعنی «مایکل». مایکل در این روایت به‌اندازه‌ی کافی وینسنت و اریک را از مخاطب دور می‌کند. کارگردان‌ها قصد دارند از طریق مایکل و گذشته‌اش و مفقودی‌های اکنون مخاطب را درگیر داستان تلخ کوییرهای نیویورک در دهه‌ی ۱۹۸۰ کنند که در طول اپیزودهای بعدی تا قسمت آخر بخش اعظمی از روایت را به خود اختصاص می‌دهند. اینکه چنین رخدادهای تلخی در برابر چشم مخاطب قرار بگیرند بد نیست، اما مشکل آنجاست که شیزوفرنی و اعتیاد به الکل وینسنت که باعث شده فاصله‌ای عمیق بین او و دیگران ایجاد شود به حاشیه می‌رود و هر جا که روایت در سراشیبی روزمرگی و کسالت بی‌فرمی قرار می‌گیرد، خانم مورگان دست‌به‌دامان وینسنت و اریک می‌شود.

شهری در حال فروپاشی اجتماعی، مردمانی که درگیر نژادپرستی آشکار و پنهان هستند، دگرباشان جنسی که جسارت ابراز وجود خود را در سطح جامعه ندارند، و در نهایت پدری که از طریق همراهی انتزاعی با عروسک فرزند در شهر سرگردان است؛ همه‌ی این درون‌مایه‌ها گویی لایه‌ی نازکی از خامه‌ی روی کیک هستند و نه بیشتر و در کل این تقریباً ۶ ساعت هر دو کارگردان قادر به ایجاد تعادلی بین این دنیاها نیستند. مخاطب این روایت نیاز به هزارتویی دارد که در جایی، از یافتن روزنه‌ای در آن ناامید شود! اما خانم مورگان در همان اپیزود سوم دست خود را رو می‌کند. از سویی دیگر باید گفت اگر «بندیکت کمبربچ» و نقش‌آفرینی‌های سولوی او در این روایت نبود، چه بلایی بر سر این فیلم می‌آمد؟

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟