زمانی که نامهایی همچون «آرتور کنان دویل» یا «آگاتا کریستی» را میشنویم، ناخودآگاه نامهایی همچون «شرلوک هلمز»، «پوآرو» یا «خانم مارپل» به ذهن میآیند. طی قرن بیستم و قرن جدید شبکهی بیبیسی سریالهای متنوعی از این شخصیتها ساخته است و هر کدام برای هر مخاطبی در دورهی خود خاطرات زیادی را بر جای گذاشتهاند. مخاطب امروزی گویی حتی بیشتر از دویل و کریستی از جزئیات این شخصیتها آگاه است. فضای مشترک این کاراگاهان خصوصی، انگلستان، هوای مدام ابری شهرها، خیابانهای سنگفرش انگلستان و توطئههای خانوادگیست. از این میان شخصیت شرلوک هلمز جایگاه ویژهای نزد فیلمسازان پیدا کرده است. شرلوک هلمز با آن تندی و ریزبینی در شخصیت خود همیشه چیزی برای شگفتزده کردن مخاطب دارد. نزدیکترین شرلوک را «رابرت داونی جونیور» بازی کرد که از قرار معلوم قسمت سوم آن نیز سال بعد روی پرده خواهد رفت. اما فیلم «اِنولا هلمز» قرار است داستان خواهر کوچک شرلوک را بهنمایش در آورد. کارگردان فیلم یعنی «هری برَدبیِر» پس از ۱۷ سال اولین کار سینمایی خود را روی پرده برده است. آخرین کارهای او به سالهای ۲۰۰۲ و ۲۰۰۳ باز میگردند که دو اثر تلویزیونی برای شبکههای تلویزیونی انگلستان بودند. هر دو اثر داستان دو تن از قاتلان سریالی در انگلستان بهنامهای «جورج جوزف اسمیت» و «جان جورج های» را روایت میکردند. حال بعد از ۱۷ سال، برَدبیِر قرار است از زاویهدید قاتلان به حوزهی خصوصی یکی از مشهورترین کاراگاهان خصوصیِ داستانهای جنایی ورود کند. او به سراغ شرلوک نرفته، بلکه خواهر کوچک شرلوک را انتخاب کرده است تا بههمراه این دختر نوجوان و ۱۶ ساله وارد هیاهوی دنیای سرنخها و توطئهها شود.
فیلم در کادر یک فیلم سرگرمکننده و هیجانانگیز نه آنقدر بد است و نه آنقدر خوب. حد متوسطی از ارائهی یک کاراکتر جدید و نوجوان. اما یک سوال، آیا نیازی بود برَدبیِر، در دنیای بزرگسالان، نوجوانها را قهرمان کند؟ آیا نیاز بود که حضور هلمز در این داستان اینقدر دور از کاراکتر کنان دویل و انبوه سریالها و فیلمهای سینمایی دیگر باشد؟ برَدبیِر نباید فراموش میکرد که برای ساختارشکنی در ارائهی یک شخصیت داستانی آشنا و شناختهشده، باید مقدمات لازم را فراهم مینمود. فیلم بهیکباره قرار است ما را با دختری پرحرف آشنا کند و طی ده دقیقهی ابتدایی رابطهی صمیمانه و حرفهای او با مادرش را شاهد هستیم. مادر هم ناگهان تنهایاش میگذارد و او قرار است با برادرهای بزرگتر خود مواجه شود. فیلم تمام فاکتورهای داستانپردازیهای بریتانیایی را در خود داراست؛ لحن گفتوگوها، طنز پنهانی که در کلام کنایهوار شخصیتها وجود دارد و مونولوگها اِنولا هلمز که رو به دوربین راوی حاضر در صحنه میشود. اما خطوط اتصال بین خردهپیرنگها آنقدر قدرتمند نیستند که مخاطب بتواند احساس خود را به شخصیتهای فیلم پیدا کند؛ بهخصوص شخصیتهای فرعی که دائم نقش تعیینکنندهای در حل شدن پازلهای ریز و درشت داستان دارند. فیلم حتی با خودش هم روراست نیست. زمان تاریخی فیلم را در بحبوحهی دعواها بر سر تصویب لایحهی حق رأی زنان قرار داده است. فمینیستهای داستان را اصلاً نشان نمیدهد (اینکه یک زن بتواند در آن زمان جوجیتسو یاد بگیرد و پرخاشگر باشد بهزعم کارگردان برای فمینیست بودن کافیست). حتی میتوان گفت این حادثه بطن ماجراهای فیلم است. اما کارگردان تنها به شلنگتختهانداختنهای انولا بسنده میکند و هر بار برای اینکه مخاطب فراموش نکند تمام این حوادث برای چیست، از طریق پسرک روزنامهفروش یا دیالوگهای کوتاه و تک خطی یادمان میاندازد که فلان روز قرار است در مجلس اعیان رأیگیری شود.
در نهایت اینکه فیلم قرار نیست آن لذت ماجراجوییهای داستانهای کریستی و دویل را برای ما داشته باشد. این فیلم در نهایتِ خود، یک اثر سرگرمکننده است و تا حدودی میتواند هیجانانگیز هم باشد. وگرنه نمیتوانیم نام اثری جنایی-معمایی را روی آن بگذاریم.