آنها که نفس میکشند اما بهحساب نمیآیند
پس از بحران اقتصادی که همه ی دنیا را در بر گرفت، دیگر زندگی هیچ کدام از مردمان عادی مانند سابق نشد. بسیاری بودند که پس از این ماجرا همهچیزشان را از دست دادند و دیگر نتوانستند کمر راست کنند و حتی یک زندگی عادی و نرمال را داشته باشند. فیلم اول «املیا اولمن» در قالب ژانر کمدی-ابزورد به این مسئله میپردازد.
«لئونور» دختری جوان اهل شهر «خیخون» در اسپانیاست که بههمراه مادرش در یک آپارتمان زندگی میکند. فیلم در افتتاحیهی خود سیلی اول را به مخاطب میزند و او را وادار میکند هر چه در این زمان ۸۲ دقیقه میگذرد را بهدقت دنبال کند. این افتتاحیه چیست؟ مکالمهی لئونور با یک مرد میانسال در یک کافه است. گویا این قرار اول آنها بعد از چت در واتساپ است. مرد در همان ابتدا او را به رگبار جملههای کوتاه میبندد. او با سرعت که گویی وقت ندارد و میخواهد سریع برود به این دختر میفهماند که تو فقط ابژهی جنسی من هستی و هر هفته یک روز و آن هم بیرون از شهر در اختیارم خواهی بود. لئونور با شوخطبعی خاصی به او میگوید که قرار است چه مبلغی را در ازای این ماجرا دریافت کند. مرد از دختر قیمت پیشنهادی را درخواست میکند. دختر در مورد ۴۰۰ تا ۵۰۰ یورو حرف میزند. مرد هم با صدای بلند میخندد و پاسخ میدهد که برای یک کار ساده نهایتاً ۲۰ یورو هزینه میکنند. دختر هم بعد از اندکی مکث و با دیالوگی دوپهلو به او میگوید که باید فکر کنم با ۲۰ یورو میتوانم کتاب بخرم یا نه. این مکالمهی کوتاه و نیشدار از همان ابتدا به مخاطب میگوید که چرا کارگردان تصویر سیاهوسفید را انتخاب کرده و از پالت رنگی متنوع (آن هم در اسپانیا و این شهر ساحلی که تنوع رنگها میتوانست جذاب بهنظر برسد) استفاده نکرده است. کارگردان قرار است مخاطب را به سفری مملو از ناامیدی و ویرانی ببرد. فضایی که در لانگشاتهای کارگردان از شهر ترسیم میکند گویی آغشته به گردی از مردگی است.
لئونور و مادرش نمایندهی آن دسته از جامعهی اروپایی هستند که در قاب تصاویر رنگارنگ بولتنهای خبری و تبلیغاتی اصلاً بهحساب نمیآیند. کارگردان یک زندگی را در مرز نابودی بهتصویر کشیده است. تصویرسازی او خود یک درام است و نیازی به شروع و پایانی ندارد؛ همان شروع تلخ و پایانی دلانگیز که همه به آنچه که میخواهند میرسند. نه، اینگونه نیست و هر لحظه که از فیلم میگذرد قابهای تلخ و تلختر میشوند. نمی دانم چرا در مورد واقعیت عریانی که تنفس میشود باید از صفت «تلخ» استفاده کرد؟ این آدمها مگر خودشان انتخاب کردهاند که اسیر چنین فلاکتی شوند؟
در مرور فیلم «فرانس» اشاره کردم که تصویر زن سلطهگر در فیلم آقای «دومونت» چیزی شبیه یک عروسک زیبا و رنگارنگ و غرغرو بود که همهی کاراکترهای مرد در آن روایت ابژههای او بودند. حال با این فیلم یک کارگردان فیلماولی مقایسهاش کنید؛ زن در فیلم خانم اولمن همان زن طبقهی متوسطی است که در نتیجهی یک رکود اقتصادی بزرگ و جهانی کمکم در حال نابودی است؛ چه بهلحاظ اقتصادی و چه بهلحاظ شخصیتی. چهرهی لئونور را پس از همبستری با آن مرد چینی بهیاد بیاورید؟ زمانی که او میفهمد فقطوفقط یک ابزار جنسی برای آن مرد بوده که شبی را بگذارند همهی آنچه که در ذهن پرورانده بود و رؤیای رهاییاش فرو میریزد. کارگردان در این فیلم نیاز ندارد که شخصیت زن را در زیر پوشش ترکخورده و بزکشدهی فیلمهایی چون فرانس قرار دهد. او در این فیلم شخصیت رو به اضمحلال زن طبقهی متوسط را تصویر میکند که دیگر چیزی به پایاناش باقی نمانده (البته همین الان و در حال نوشتن این واژهها شاید هزاران زن همچون لئونور و مادرش دیگر زمین سفتی زیر پایشان باقی نمانده باشد). این روایت نه کمدی، نه ابزورد و نه حتی سیاه است بلکه پارهای از واقعیت در دنیای پیرامون ماست.