وقتی دختری کرهای-آمریکایی (جی-مین) بعد از فوت پدرش، توسط عمهی خود به سرپرستی گرفته میشود برای گذران زندگی به روستایی کوچک نقل مکان میکند. در این روستا، مادربزرگاش، دارای یک مرکز برای بازی گلف است که در حال ورشکستگی بوده و عمهاش تلاش میکند این مرکز را از ورشکستگی نجات دهد.
جی-مین که علاقهای وافر به گلف دارد با پیرمردی اپتومتریست مواجه شده که در این مرکز هر روز گلف بازی میکند و از او میخواهد به او کمک کند تا گلف را بهتر بیاموزد. پیرمرد که بیمار است و در حال از دست دادن بینایی خود است میپذیرد که این کار را انجام دهد.
در این مرکز به غیر از این پیرمرد، افراد دیگری نیز بهصورتِ مداوم مشغول بازی هستند، و عدهای هم آنجا به کار مشغولاند و همه در تلاشاند که این مرکز را پابرجا نگه دارند. برگزاری مسابقه میتواند کمککننده باشد.
داستان فیلم میتوانست بر اساس شکلگیری روابط بین آدمها و وارد شدن به چگونگی روابط افراد به خوبی پیش رود، اما فیلم نمیتواند این کار را بهدرستی انجام دهد و تنها به ارتباطات سطحی افراد بسنده کرده است. در بسیاری از موارد هم رشتهی روابط از دست فیلم خارج شده است و حتی گاهی گم میشود. روابط مبهم و ناتمام بین افراد، آمدن و رفتن ناگهانی افراد و پرداخت نادرست به این روابط، در کنار نبود داستانی منسجم و گیرا، همهوهمه در شکلگیریِ ناموفق این فیلم موفق بودهاند.