پوستر فیلم همزاد

روایت یک فقدان

همزاد
Double Walker
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۲.۵
نویسنده مصطفی ملکی

یکی از متداول‌ترین جملات در هر پیشه و هنری این است که آسان‌ترین کار سخت‌ترین است. سادگی هیچ گاه به این معنا نیست که با یک قدم از نقطه‌ی الف به نقطه‌ی ب برسیم. چگونگی برداشته شدن این قدم مهم است که هر کسی از عهده‌ی آن برنمی‌آید. در روایت‌های سینمای رازآلود نیز پیچیدگی و پازل‌گونه بودن آن‌هاست که باعث جذب مخاطب می‌شود. بسیاری از کارگردان‌ها در سینمای جریان اصلی سعی دارند با انواع و اقسام تکنیک این پیچیدگی را در چشم مخاطب فرو کنند. اما مخاطب این سینما قصه می‌خواهد و زمانی که نتوانی قصه‌ای را روایت کنی اثر تو یک فیلم شکست‌خورده است. «کالین وست» در اولین تجربه‌ی بلند سینمایی خود به‌سراغ سینمای رازآلود رفته است و سعی دارد بدون روتوش و افه‌های تکنیکی دنیای خودش را خلق کند.
این فیلم روایت روح سرگردان دختری است که در یک شب کریسمس توسط پدر خود به قتل رسیده است. این فیلم روایت ذهن مادر اوست که در فقدان دردانه‌اش دائم در حال مرور گذشته و آینده‌ای است که هیچ‌گاه به‌وقوع نخواهد پیوست. کالین وست فیلم را با اکستریم‌کلوزآپی از چشمان بسته‌ی مادر آغاز می‌کند و در ادامه به درون روایتی که در ذهنِ دچار فقدان این مادر است می‌رود. این دختربچه‌ی بی‌نام پس از مرگ تبدیل به روحی سرگردان در خیابان‌های شهر شده که به‌دنبال انتقام است. او در کالبد یک دختر جوان ظهور کرده است. کارگردان به‌مرور ما را با دنیایی که خلق کرده آشنا می‌کند. این دنیا آن‌قدر ساه و قابل هضم است که تا قبل از دقیقه‌ی ۱۰ آن را می‌پذیریم. کالین وست تکه‌های پازل خود را با وسواس انتخاب می‌کند و در اختیار مخاطب می‌گذارد. او مخاطب را به‌ درون ذهن مادر می‌برد. هر چه می‌بینیم انتزاع ذهنی مادر است. اما کارگردان این انتزاع را از همان ابتدا در اختیار ما قرار می‌دهد. در عوض ما را به‌گونه‌ای در این دنیا رها می‌کند که حس می‌کنیم همه‌چیز از زاویه‌دید این دختر جوان در حال روایت شدن است.
بگذارید تجربه‌ای را که هر کدام از ما در سفرهای ذهنی‌امان از سر می‌گذرانیم و آن را تخیل می‌نامیم مرور کنم. بسیار پیش آمده که خود را در کالبدی دیگر در دنیا تصور می‌کنیم. در هر کدام از این تخیل‌ها ما کسی هستیم و بر اساس آن نیازی که در زندگی واقعی کمبودش را حس می‌کنیم پیش می‌رویم. هر بار این سناریو را تغییر می‌دهیم تا به آن لذت انتزاعی برسیم. در فیلم کالین وست نیز با مادری مواجه هستیم که تنها کودک‌اش را از دست داده است. از ابتدا تا انتهای این فیلم این تخیل مادرانه کودک‌اش را به‌سوی انتقام می‌فرستد و با پایان یافتن آن به سناریوی بعدی ورود می‌کند. یا به گذشته برگرد و جلوی اتفاقی را که پیش آمده بگیر، یا برای همیشه زنده بمان اما دیده نشو. دختر هر دو سناریو را پیش می‌برد.
آن‌چه که در این فیلم ساده و مستقل بیش از هر چیز توجه من را به خود جلب کرد، استفاده‌ی کارگردان از نماهایی بود که انسان را به طبیعت و در نهایت کیهان متصل می‌کرد. کارگردان نیاز نبود که این کار را با سروصدای زیادی انجام دهد، بلکه با تدوینی ساده و زیبا این نماها را با دیزالو، فید-این و فید-اوت به رخ می‌کشید. سرگردانی این روح در انتزاع ذهنی یک مادر به‌ظاهر پیچیده و سخت می‌آید. اما کارگردان این مالیخولیا را در قاب‌هایی ساده به‌تصویر می‌کشد. این فیلم مرا به‌یاد فیلم «آنتونی» می‌اندازد؛ فیلمی که در آن باز هم مادری داغ‌دیده انتزاعی از آینده‌ی فرزند از دست‌رفته‌اش در ذهن دارد. اما این آینده هیچ‌گاه محقق نخواهد شد. در نهایت دوربین با چرخشی آزاد این انتزاع را به مخاطب نشان می‌دهد. فراموش نکنیم که کارگردان هیچ‌گاه قصد ندارد به مخاطب رودست بزند. او در عوض با همان پلان ابتدایی و نمایش فیلم «اسکروج» در تلویزیون مقابل مادر به ما نماهایی کلیدی از کلیت اثر می‌دهد. تماشای این آثار مستقل این امیدواری را می‌دهد که سینما همچنان قصه‌ها برای روایت دارد.