پوستر فیلم تکون نخور

اولین کار مشترک زیر سایه‌ی گم شدن در ژانرها

تکون نخور
Don’t move
محصول ۲۰۲۴ – ایالات متحده
رده‌ی سنی ۱۵+
امتیاز ۱
نویسنده مصطفی ملکی

«آدام شیندلر» و «برایان نتو» تا قبل از این اثر مشترک هر کدام یک اثر را کارگردانی کرده‌اند و اتفاقاً هر دو اثر در ژانر دلهره بوده است؛ آن هم از جنس دلهره‌های کلیشه‌. آقای شیندلر با فیلم «فارغ شدن» سعی کرد رازآلودگی را با کلیشه‌های دلهره ترکیب کند و آقای نتو در فیلم «مزاحمان» دلهره‌ای با ضربآهنگ بالا را از جنس آثار تقابل ناشناخته‌ی یک گروه مزاحمان سرزده با رخدادهای ناشناخته‌ی پیش روی‌اشان به تصویر کشید. هر دو اثر را می‌توان آثاری متوسط و قابل تماشا برای مخاطب علاقه‌مند به این کلیشه‌ها دانست. حال این دو در اولین اثر مشترک خود سعی دارند یک خط روایی را در ساختار هیجان‌انگیز در ترکیب با برخی المان‌های ژانر دلهره مقابل چشم مخاطب قرار دهند.

داستان این فیلم خطی است و از یک نقطه در زندگی کاراکتر اصلی در ابتدای یک صبح به نقطه‌ای دیگر و نامعلوم در انتهای روز خواهد رسید. زوج کارگردانی از همان ابتدا مخاطب را در برابر غم فقدان آیریس در از دست دادن فرزندش قرار می‌دهند و او را تا لبه‌ی پرتگاهی که پسرش از آن سقوط کرده بود می‌برند و سپس کاراکتر اصلی دیگر را وارد روایت می‌کنند؛ مردی که خود را «ریچارد» معرفی می‌کند و با نقل داستانی دردناک از زندگی‌اش باعث می‌شود آیریس برای لحظه‌ای به زندگی پشت این پرتگاه که قرار است ادامه پیدا کند بنگرد. همین پشیمانی آیریس جرقه‌ی شروع رخدادهاست و او تبدیل به قربانی بالقوه‌ی بعدی این مرد می‌شود. تا همین نقطه از روایت گویی با اثری مواجه هستیم که آن انتخاب آیریس برای همراهی با این مرد تبدیل به اولین دومینوی سقوط‌کرده در سیر رخدادهای بعدی خواهد شد.

اما مشکل روایت آنجایی آغاز می‌شود که کارگردان‌ها تمام تمرکز خود را روی استفاده از اکت بازیگر زن در لحظاتی می‌گذارند که مرد به او یک آرام‌بخش فلج‌کننده تزریق کرده است. تا لحظات پایانی روایت این گزاره و استدلال‌های فیزیکی و جسمانی‌اش تبدیل به پاشنه‌آشیل روایت می‌شوند. قمار دو کارگردان روی اکت بازیگری که قرار نیست به مخاطب همان حس فلج‌شدگی را انتقال دهد در نهایت پوچ از کار در می‌آید. ایده‌ی فیلم دندان‌گیر است و این بر کسی پوشیده نیست. اما چگونگی پرداخت این ایده باعث می‌شود تا این اثر را حتی متوسط هم ننامیم.

آنچه در این اثر به‌وضوح باعث ناامیدی می‌شود عدم توازن بین المان‌های ژانری است. زوج کارگردانی چون روایت خود را با زنی آغاز کرده‌اند که در آسیب‌پذیرترین شرایط روحی خود به‌سر می‌برد، دیگر به این موضوع متعهد می‌مانند و هر آنچه موقعیت‌های ابزوردی را که بر سر راه یک‌روزه‌ی این دو کاراکتر قرار می‌دهد فدای همان گزاره‌ی ابتدایی می‌شوند. به سکانس‌های کلبه‌ی جنگلی، پمپ بنزین و در نهایت پلیس گشت توجه کنید. در هر کدام از این موقعیت‌ها به‌راحتی می‌توانستیم ابزوردیسمی را که از دل رخدادهای تصادفی بیرون بیاید شاهد باشیم. اما دو کارگردان به‌راحتی از کنار این سکانس‌ها می‌گذرند و باز هم توجه خود را معطوف فلج مقطعی کاراکتر آیریس می‌کنند که همان هم منطق فیزیکی‌اش تحت تأثیر بازیگری بد بازیگر زن قرار می گیرد. در نهایت باید گفت که مخاطب در برابر یک طرح خام قرار گرفته که سعی شده با وصله و پینه از آن فیلم خارج شود.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟