پوستر فیلم کاری نکن برم

شاید مرگ من هدیه‌ای مملو از زندگی برای تو باشد

کاری نکن برم
Don't Make Me Go
محصول ۲۰۲۲ – ایالات متحده
ژانر درام
امتیاز ۳
نویسنده مصطفی ملکی

مرگ و زندگی دو روی متضاد هستیِ انسان هستند. در سینما و هر ژانری مواجهه‌ی انسان و مرگ یکی از مهم‌ترین و ژرف‌ترین درون‌مایه‌هاست. درام جدید خانم «هانا مارکس» که دومین تجربه‌ی او در عرصه‌ی فیلم‌سازی است با همین درون‌مایه به درون زندگی یک پدر و دختر می‌رود. فیلم ابتدایی خانم مارکس با نام «بعد از همه‌چیز» در سال ۲۰۱۸ روایت جوانی با نام «الیوت» است که پس از ابتلا به سرطان دنیا برای او وارونه می‌شود. در آن فیلم که تلفیق کمدی و درام بود، پیدا کردن مسیر زندگی از دل ناامیدی همان چالشی بود که الیوت با آن مواجه شده بود. همین درون‌مایه در فیلم جدید خانم مارکس به‌شکلی دیگر نمایان می‌شود.
«مکس» پدر مجردی‌ست که دختری نوجوان با نام «والی»‌ دارد. افتتاحیه برشی از نقطه‌عطف دوم فیلم است و پس از آن است که به‌یک‌باره وارد زندگی این پدر و دختر می‌شویم. در ده دقیقه‌ی ابتدایی روزمرگی و دغدغه‌های این دو کاراکتر نمایش داده می‌شود. هم مکس و هم والی در زندگی خود با چالش‌هایی مواجه هستند و کم‌کم رابطه‌ی پر تنش فرزند و پدر نمایان می‌شود. اما کارگردان قصد دارد این رابطه را در یک درام جاده‌ای تبدیل به تقابلی دو نفره کند و به‌همین سبب کاراکترهای فرعی در زندگی این دو حضوری کم‌رنگ خواهند داشت. شروع این سفر جاده‌ای آگاه شدن مکس از بیماری‌اش است؛ او یا باید یک سال را تا لحظه‌ی فرا رسیدن مرگ تحمل کند یا خود را به تیغ جراحان بسپارد و با شانس ۲۰ درصد زنده ماندن سر زندگی قمار کند. در دنیای خانم مارکس کاراکتر مکس باید زندگی را، حتی یک روز بیشتر، در آغوش بگیرد. او یک سال زندگی را فرصت بهتری برای مهیا کردن دخترش می‌پندارد و در نتیجه از عمل منصرف می‌شود. او با این تصمیم سعی دارد خودآگاهانه به استقبال مرگ برود. سفر جاده‌ای این دو برای دیدن مادری که والی هیچ‌گاه ندیده آغاز می‌شود.
هانا مارکس در فیلم خود سعی دارد دنیا را به‌اندازه‌ی این دختر و پدر فراخ و در عین حال کوچک کند. همه‌ی پرده‌ی دوم تقابل این دو و مداخله‌های ناخواسته‌اشان در زندگی دیگری است. این درام آن‌قدر ساده و راحت‌الحلقوم است که حتی مخاطبان سینمای ملودرام نیز نمی‌توانند اتیکت کسالت‌بار را روی آن بچسبانند. بازیگری چون هانا مکس طی این سه سال تبدیل به کارگردانی شده است که نشان داده درک خوبی از مرگ و زندگی و تلاش انسان برای استفاده از ثانیه‌به‌ثانیه‌ی زندگی دارد. هانا مارکس در فیلم‌های خود به‌خوبی افسار عشق را می‌کشد تا آثارش به‌سوی ملودرام نروند. در این اثر نیز با همین تلاش کارگردان مواجه هستیم. هم مکس و هم والی در زندگی خصوصی خود افرادی را دارند و در تلاش هستند تا بتوانند رابطه‌ای پایدار را ایجاد کنند. مکس که به‌سبب بیماری و تفاوت سنی سعی دارد فاصله‌ای معنادار با «انی» داشته باشد و والی نیز دچار آن هیجان سرشار از عشق با یکی از هم‌کلاسی‌های‌اش است.
این فیلم ساده و در عین حال پیچیده است. درون‌مایه‌ی اثر خود تناقضی آشکار است و تقابل‌های این پدر و دختر با دنیای بیرون و خودشان نیز این تناقض را در خود دارد. درام خانم مارکس همچون چرخش یک سیب در هواست و کل روایت با یک چرخش ۱۸۰ درجه‌ای تبدیل به بازی پنهان و زیبای عشق دختر و پدر برای زندگی است. در این درام مرگ تبدیل به هدیه‌ای ارزشمند برای ادامه‌ی زندگی می‌شود. در این درام مرگ ترسناک نیست بلکه جبری سنگین و قابل پذیرش است.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟