پوستر فیلم گوش نده | صداها

دلهره‌ی نیمه‌کاره

گوش نده | صداها
Don’t Listen | Voices
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۱.۵
نویسنده مصطفی ملکی

قدرت گرفتن سرویس‌های استریم و ورود آنها به تهیه و توزیع آثار سینمایی باعث شده تا سینمای بسیاری از کشورها را هر ساله تماشا کنیم و با نگاه فیلم‌سازان جوان این کشورها در ژانرهای مختلف آشنا شویم. یکی از این کشورها اسپانیاست که بیشتر علاقه‌مندان به سینما با نام‌هایی چون آلمادوار، سورا یا ایگلسیا آشنا هستند ( البته که کارگردان‌هایی مانند بونوئل اسپانیایی‌زبان هستند، اما اصالتاً از کشوری در آمریکای جنوبی یا مرکزی هستند. به همین سبب نام آنها را نمی‌توانیم با اطمینان در حوزه‌ی کشور اسپانیا قرار دهیم و در لیست کشور محل تولد خود قرار می‌گیرند). اما این نام‌های بزرگ در حوزه‌ی سینمایی خاص خودشان فعالیت داشته و دارند و خیل مخاطبان سینما با دیدن آثار آنها لاجرم زمان و مکان و زبان را فراموش می‌کنند و هویت برخاسته از اثر آنها را مد نظر دارند. نتفلیکس با ورود به فیلم‌سازی در کشورهای مختلف وتأمین بودجه برای سینماگران ژانرهای مختلف، به اسپانیا هم سرک کشیده و آثاری چند در ژانر اکشن را پخش جهانی کرده است. یکی از این آثار همین فیلم «صداها» یا «گوش نده» است.
این فیلم دومین اثر دوران فیلم‌سازی هرناندز و اولین ساخته‌ی بلند اوست. باید گفت که پاره‌ی اول آن یک اثر خوب در ژانر دلهره و پاره‌ی دوم آن یک اثر سرهم‌بندی‌شده در این ژانر محسوب می‌شود. فیلم درباره‌ی خانواده‌ای است که پدر و مادر از آن دسته معمارانی هستند که خانه‌های قدیمی را می‌خرند و پس از بازسازی به فروش می‌رسانند. آنها یک پسر با نام «اریک» دارند که صداهای عجیبی را از بی‌سیم می‌شنود. همه‌چیز با همین صداهای عجیب آغاز می‌شود و خانواده در منگنه‌ی حضور نامعلوم اما تأثیرگذار موجودی ناپیدا قرار می‌گیرد. کار خوب فیلمساز در پاره‌ی اول فیلم اختلاط پارانویا، وسوسه و صدا است. مخاطب در این دایره گرفتار می‌شود و دائم در حال سوءظن است که کدام یک از اینها قرار است ماهیت اصلی این موجود شود. تلفیق این سه المان باعث ایجاد تعلیق‌های دلهره‌آوری می‌شود که حقیقتاً دلهره را به مخاطب نیز القاء می‌کنند. اما فیلم مانند گلوله‌ی برفی که از بالای تپه سرازیر می‌شود و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود، در ادامه گویی دیگر از دست کارگردان رها می‌شود و ساختار روایت را در هم می‌شکند. کارگردان در پاره‌ی اول خود آنقدر جیب ذهن مخاطب را پر می‌کند که در پاره‌ی دوم و با عقیم ماندن داستان، آن همه خوراک در جیب ذهن مخاطب گندیده و در نهایت به گوشه‌ای پرتاب می‌شوند.
هرناندز در این فیلم موفق شده تا این موجود ناپیدا را با گریم مناسب و البته جلوه‌های ویژه‌ی سبک و کارآمد به ذهن مخاطب وارد کند. اما همه‌ی سقوط فیلم در پاره‌ی دوم آن است، وقتی که این موجود هویت فیزیکی پیدا می‌کند و تبدیل به عروسکی زشت در خانه می‌شود و حتی آن پیش‌داستان جادوگری و شکنجه‌های دوران تفتیش عقاید در اسپانیا نیز نمی‌تواند این گره کور افتاده‌به‌جان فیلم را باز کند. در نهایت می‌توان گفت با اثری روبه‌رو هستیم که هم مخاطب را به دلهره می‌اندازد و هم او را پس از تماشا دلسرد می‌کند.