در طول هر سال بیش از هر ژانری، این سینمای وحشت است که تبدیل به موضوع بیشتر فیلمها میشود. در میان انبوه این تولیدها، درصد آثار خوب بسیار پایینتر از آثار ضعیف و آبکی است. گاه برخی از کارگردانها با جیغوفریاد و کمی جلوههای کامپیوتری سعی در تسریع روند کار دارند. اما نکتهی پنهان دیگری که در آثار ژانر دلهره وجود دارد، این است که با هزینهی کمتر میتوانند آوردهی مالی قابل قبولی داشته باشند. استودیوها نیز بهسبب همین فاکتور با تولید هر اثری در این ژانر موافق هستند.
«مایک دانکن» در اولین تجربهی فیلم بلند خود بهسراغ این ژانر رفته است (این جملهی تکراری را در مورد بیشتر فیلمهای بررسیشدهی امسال گفتهام! چون امسال مملو از کارگردانهای فیلماولی بوده است). داستان فیلم روایتگر دو کارمند تأمین اجتماعی – جینا و کارل – است که در آخرین روز کاری هفته قرار است به چند موکل سر بزنند و از احوالاتشان جویا شوند. یکی از آنها ناماش «دیوید» است که بهتازگی از بیمارستان مرخص شده است. منزل او در کافهای واقع در یک روستا است که با شهر فاصلهی نسبتاً زیادی دارد. از همان بدو ورود آنها، دیوید دائم در حال پرسه زدن در خانه است و میگوید آنها در حال آمدن هستند.
این فیلم قرار است به مقولهی تکراری فرقهها و قربانی کردن برای احضار لوسیفر بپردازد؛ داستانی که سالهاست با سینما همراه است. از آثار فاخر سینما مانند «بچهی رزماری» گرفته تا متعدد آثاری که هر کدام از زاویهای به این موضوع پرداختهاند. گاه عدهای منتظر تولد فرزند ابلیس هستند تا دروازهها باز شوند. گاه مانند «پسر جهنمی» با ورد خواندن، میخواهند دروازهی اصلی را از اعماق جهنم بگشایند تا حکومت شیاطین بر جهان آغاز شود. گاهی اوقات مانند «کنسانتین» در دنیایی آخرالزمانی راه ورود و خروج شیاطین و فرشتهها باز است و درگیری در مراتب بالاتری بین خدا و لوسیفر در جریان است. زمانی که به مرور آثار مطرح در این زیرژانر میپردازیم، متوجه میشویم این موضوع علیرغم جذابیت، خطر سقوط برای فیلم را هم در بر دارد. مانند همین فیلم نمیتوان با تعدادی انسان ماسکدار و پارهروزنامهها و علامت ستاره و دیگر نشانهها به این موضوع پرداخت. آثاری مانند این فیلم بهدلیل نداشتن قوام و کادربندی روایت، از همان اول شلختگی خود را نشان میدهند. فیلم بهسبب نداشتن موقعیت دراماتیک، مجبور است شخصیتپردازی خود را از طریق دیالوگهای مستقیم انجام دهد؛ گویی هر شخصیت یک پلاکارد در دست دارد و از روی آن در مورد خود میگوید. اما باز هم با این اوصاف، هر کدام از این کاراکترها عقیم هستند و نمیتوانند در طول داستان شکل بگیرند.
فاکتور غافلگیری و جامپاسکرها که بخش جداییناپذیر سینمای دلهره محسوب میشوند نیز نمیتوانند کمکی به نجات فیلم کنند. در این فیلم فقط تعدادی ماکت وجود دارند که هر کدام یک اسم دارند؛ جینا، دیوید، کارل. باید عنوان کرد که ساختار درست در روایت، اولین سنگ بنای یک اثر خوب است. زمانیکه یک اثر در همین گام دچار لغزش شود، نه کیفیت قابها و نه تکنیکهای استفاده شده، نمیتوانند کمکی به بازگرداندن فیلم از گودال شکست کنند.