تصویر ابتدایی فیلم، دختری شاد و نوجوان به نام «دونا» را نشان میدهد که درحال آوازخواندن است. سپس صدای او شنیده میشود که درحال نوشتن در دفترخاطرات خود است و به نظر میرسد که همهچیز برای او عالی است. کمی بعد اما او در آشپزخانهی خانهشان نشان دیده میشود، درحالی که پدر و مادرش درحال بحث و جدل کردن با هم هستند. این سکانس با یک برش دونا را به ده سال بعد و زمانی که جوان است و در کنار کودکی نشسته است، میبرد.
فیلم «دونا» تلاش کرده است سرگذشت زندگی دختری را از نوجوانی تا میانسالی برای ما به تصویر کشد. اما این فیلم نیز به مانند بسیاری از فیلمهایی که میخواهند سرگذشت شخصی را به مدت طولانی نشان دهند در تصاویر و داستان خود کم آورده و زمان دو ساعت آن هم نمیتواند داستان دونا و اتفاقات زیادی که برایاش رخ داده است را به خوبی نشان دهد. اما دلیل اینکه اینگونه فیلمها توان به تصویر کشیدن درست داستان زندگی شخصیتهای خود را ندارند به خاطر طول زمان این رخدادها نیست بلکه به خاطر آن است که فیلم هرگز نمیتواند تشخیص دهد باید چه چیزهایی را به تصویر بکشد و از چه چیزهایی بگذرد. درنتیجه فیلم پر از برشهای نادرستی میشود که داستان را ناقص و غیرقابل فهم میکند. در این فیلم نیز این اتفاق رخ داده است. همانطور که داستان فیلم ده سال به ده سال جلو میرود اما هیچ اتفاقی که بتواند عمق رخدادهای زندگی دونا را نشان دهد به تصویر کشیده نمیشود و داستان پر از ابهام میشود. مثلاً داشتن فرزند آن هم برای دختری بیست ساله و جوان اتفاق بزرگی است که فیلم به راحتی از آن گذشته است. درواقع فیلم ورود بچههای دونا -در تمام دورههای زندگیاش- را بهدرستی به تصویر نکشیده است درصورتی که این بچهها اصل موضوع داستان و دلیل ادامهی زندگی دونا هستند. بعد از آشنایی دونا با نیک و ازدواج با او، این نیک است که مدام کارهایی انجام میدهد که دونا را ناراحت میکند اما دونا بخاطر فرزنداناش از تمام اتفاقات چشمپوشی میکند تا بتواند فرزنداناش را بزرگ کند.
از سوی دیگر فیلم در نشان دادن شخصیتهای خود نیز کم آورده است و نه دونا به درستی نشان داده میشود و نه نیک. دونا با تمام اتفاقاتی که پیراموناش رخ میدهد همیشه خوشحال دیده میشود و هرگز عمق احساسات او به تصویر در نیامده است. نیک هم تغییر رفتارهایاش به هیچ عنوان قابل درک نیستند. او که در ابتدا بسیار عاشق دونا است با برشهای نادرست فیلم به ناگاه مردی خیانتکار و قمارباز نشان داده میشود که برای هیچ یک از رفتارهایاش دلیل درستی را نمیتوان یافت. دیگر شخصیتها نیز همینگونهاند. بهویژه شخصیت مادر و پدر نیک که از همان ابتدا آنها نیز عجیب نشان داده میشوند. حتی فیلم چهرهی دونا و نیک را در چندین دهه رندگیشان هیچ تغییری نمیدهد و ما همواره آنها را به شکلی که در بیست سالگی دیدهایم، میبینیم. از این رو فیلم هر چه بیشتر غیرواقعی و بدون معنای خاصی دیده میشود.
تعجب بیشتر اما آن زمان است که بیننده در پایان متوجه میشود با داستانی واقعی روبهرو بوده است و در انتها نیز دونای واقعی نشان داده میشود. اینجاست که میتوان اهمیت داستان و اهمیت چگونگی ارائهی یک داستان را متوجه شد. اگر داستانی خوب و واقعی به فردی بدون تجربهی خاصی در کارگردانی ارائه شود، آن شخص بدون اطلاع از سادهترین المانهای سینمایی میتواند از این داستان خوب هم بهرهای نبرد و درنهایت بینندهی خود را ناامید کند.